از صدای تلفن اعصابش خرد شد.با عصبانیت تلفن را برداشت و گفت:بله...
تینا:بله وبلا...حناق بگیری...این چه طرز جواب دادنه؟
هستی:چی میخوای کله ی صبحی؟
تینا: تودهات شما به 9 و نیم صبح میگن کله ی صبح... پاشو حاضر شو بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم...
هستی :حال ندارم...
تینا:غلط کردی...اومدم...آماده باش...
هستی:تینا...
تینا:مرگ...اومدم...بای...
هستی به سختی از جا برخاست و به سمت دستشویی رفت درآینه نگاهی به چهره ی پژمرده اش انداخت و گفت:تو کی هستی؟ با سر انگشت گودی چشمانش را نوازش کرد...صورتش زرد و لاغر شده بود...موهایش آشفته و نا مرتب روی شانه هایش ریخته بود...نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:هر کی عاشق بشه حال و روزش همینه؟
طاهره:هستی جان...هستی دخترم...تینا پایین منتظرته...هستی بیداری؟
هستی تکانی خورد وبه خودش آمد وگفت: مامان دارم آماده میشم...
چند مشت آب به صورتش پاشید و سریع لباس عوض کرد وعجولانه از مادرش خداحافظی کرد .
طاهره:هستی...صبحانه؟!
هستی:با تینا میخورم...خداحافظ...
هستی فریاد زد: بوق نزن...بوق نزن... اومدم...
تینا:باریک الله...ادم شدی به چهار تا نرسیده اومدی...ای ول رکورد زدیا...
هستی با کیفش محکم به سرش زد و گفت:ازدست توآبرو تو این محل واسمون نمونده...
تینا با بیخیالی خندید و گفت:منم از دست تو ،تو دانشگاه آبرو ندارم این به اون در...با لهجه ی جنوبی گفت:خِلاص...
هستی هم خندید و گفت:خِلاص...
تینا به سرعت راه افتاد. هستی سرش را به شیشه ی ماشین تکیه داد و به یاد اولین روز آشنایی اش با تینا افتاد.
سال گذشته که وارد دانشگاه شده بود او در گوشه ای از کلاس تنها نشسته بود.به ارامی کنارش نشست و گفت:جای کسیه؟
تینا لبخندی زد و گفت:جای شوما...
هستی هم خندید و گفت:من هستیم...
تینا:منم دنیام...
هستی لبخندی زد و گفت:چه اسم قشنگی دارین... اسمامون چقدر بهم میاد...
تینا پقی زد زیر خنده و گفت:چقدر اسکولی...شوخی کردم باهات...
هستی مبهوت نگاهش میکرد و تینا میخندید .
تینا:جدی نگیر...اسمم تیناست...و دستش را به سوی هستی دراز کر دو هستی هم با خنده دست او را گرفته بود.و آشنایی شان از همین آغاز ساده شکل گرفته بود.تینا دختری پر جنب و جوش و شوخ طبعی بود درست برعکس هستی که خیلی ساکت بود.با تمام تضادهای رفتاریشان اما دوستان خوبی برای هم بودند.
صدای تینا او را به خود آورد که با لهجه ی ترکی گفــت:تو فچری...
هستی خندید و گفت:تو فکر تو بودم...
تینا سریع ترمز گرفت و هردو به جلو پرتاب شدند...تینا با دهانی باز و چشمهایی که مثل توپ پینگ پنگ از حدقه بیرون آمده بود گفت:یا امام هشتم...یا قمر بنی هاشم...همین یکی و کم داشتم...
هستی:چیه؟چرا اینجوری میکنی؟
تینا:کافر شدی هستی...سپس با لحنی گریه دار گفت:به منم که رفیقت بودم رحم نکردی...و سرش را روی فرمان گذاشت.
هستی دستش را روی شانه ی تینا گذاشت و گفت:تینا داری منو میترسونی...چی شده؟
تینا داد زد:دست به من نزن...
هستی فورا دستش را کشید و گفت:آخه یهو چی شد؟
تینا:باید بریم آمریکا...
هستی:هان؟! چی داری میگی؟امریکا چه خبره؟
تینا: تو ایران که نمیشه ازدواج کرد خره...
هستی: واه...تینا خل شدی؟تو ایران نمیشه ازدواج کرد؟
تینا:تو مثل اینکه تو باغ نیستیا...کجای ایران دو تا دختر عروسی میکنن؟باید بریم آمریکا...گرین کارت ازکجا بیاریم؟
هستی:چی داری میگی واسه خودت؟
تینا:مگه نگفتی عاشقم شدی؟
هستی:چرا دری وری میگی...من کی همچین حرفی زدم؟؟؟
تینا:همین الان گفتی داری بهم فکر میکنی...
هستی:تو مخت تاب برداشته...راه بیفت بریم...ترسوندیم گفتم چی شده...
تینا با صدای بلند خندید و گفت:وای دختر قیافت تماشایی بود...
هستی:تابه حال کسی بهت گفته بود چقدر لوس و بی نمک و خلی؟
تینا:آره خیلیا بهم میگن...پیاده شو...
هستی:چرا؟
تینا:صبحونه کوفت کنی...مامیت سفارش کرده... و هر دواز ماشین پیاده شدند وبه سمت رستوران رفتند.
پیروز:بچه ها سمت دریا نرین...
امیر سام:ولی بابا...
پیروز:صبر داشته باشین خودم میام میبرمتون...بذارین بار را رو جابه جا کنم...
مهدخت داخل ویلا رفت و خودش را روی مبل انداخت و گفت:وای بالاخره رسیدیم...ساعت دو ونیم بعد از ظهره...
پریسا:4 صبح راه افتادیم الان رسیدیم...
پونه:بس که وسط راه هی واستادیم...
شهین:خوبیش این بود که تو ترافیک نموندیم...هر جاخودمون خواستیم واستادیم...
احمد:خوب خانم ها بی زحمت برن بساط ناهار و آماده کنن...
فریده: هرکی هرچی اورده بذاره رو اُپن...
پریسا:بابا سلف سرویسش کنین کلک کار کنده بشه...
محمود:نه بابا سفره پهن کنیم دور هم بخوریم دیگه...
سمیرا و پونه مشغول پهن کردن سفره شدند.
مهدخت:یکی این تلویزیون و روشن کنه...امروز عیده برنامه زیاد میذارن...
فرزاد:قرار بود تلویزیون ببینی دیگه چرا اومدی مسافرت؟
مهرداد:همینو بگو...
پونه:روشنش کنین بچه ها کارتون ببینن هی دریا دریا نکنن...
بهزاد به سمت تلویزیون رفت و روشنش کرد و گفت:اینکه همش برفکیه...
محمود:شبکه شیش هم خرابه؟
شهین:محمود دو روز از شبکه خبر دست بردار...میتونی؟
فرزاد خندید و گفت:شهین خانم شبکه شیش سالمه...
شهین:خدا به داد برسه...
فروغ:آقایون خانم ها برین دست وروتون و بشورین که غذاها داره داغ میشه...
شهلا:فروغ جون لیوانا کجاست؟
مهدخت:من دارم میبرم...
همه لیوان ها را داخل سینی بزرگی چید و از آشپزخانه بیرون رفت...
چشمش روی تلویزیون ثابت ماند...
چند بار پلکهایش را باز و بسته کرد چند قدم جلو رفت...حالا وسط سفره ایستاده بود...نه اشتباه نمیکرد، زیر نویس شبکه ی شش...خبر فوری...سینی لیوا نها از دستش افتاد و با صدای وحشتناکی به زمین خورد و شکست...---
مهرداد:چی شد؟
فریده:مهدخت حالت خوبه؟
فروغ:چی شده؟چرا وسط سفره وایستادی؟اِ اِ اِ...چرا لیوانا رو شکوندی دختر...حواست کجاست؟
بهنام:مراقب باش نره تو پات...
محمود:چه خبره؟
احمد:هیچی...قضا بلا بود...سینی لیوانا از دستش افتاد شکست...
پیروز رو به بهزاد گفت:اینجا جارو برقی دارین؟
بهزاد:نمیدونم...
بهنام:فکر کنم یکی طبقه ی بالا باشه...
پونه:مهدخت جون حالت خوبه؟
پیروز به سمتش رفت و گفت:چی شده مهدخت...حالت خوبه ؟چرا رنگ پریده؟
این بار دهم بود که زیر نویس را میخواند...با صدای خفه ای گفت:سقوط کرد...سقوط کرد...
شهین:کی؟چی؟
محمود:مهدخت چشه؟
بهزاد:خوب که چی؟هیچی بابا یه هواپیما سقوط کرده...طبق معمول...
سمیرا:کجا ایران؟
همه گرد سفره ایستاده بودند و به مهدخت نگاه میکردندو مهدخت وسط سفره ایستاده بود وبه تلویزیون خیره شده بود...
احمد:خوب بابا جان اتفاق دیگه...حالا همه ی مسافراش فوت شدند؟
شهلا:طفلکیا...
فرزاد:حالا تو چرا اون جلو قنبرک زدی؟ وخم شد تا تکه شیشه خرده هایی که جلوی پایش افتاده بود را بردارد.
فریده نفس عمیقی کشید و گفت:دیگه لیوان نداریم...
پونه:بهنام جان میری لیوان یه بار مصرف بخری...
مهدخت بی توجه به شیشه خرده ها جلو رفت .
پیروز:داری چیکار میکنی؟الان میره تو پات...
مقابل تلویزیون زانو زد و صدایش را تا آخرین حد بالا برد و همان لحظه گوینده ی خبر گفت:متاسفانه کلیه ی235نفر سرنشینان این هواپیما به رحمت ایزدی پیوستند...برای خانواده های این عزیزان طلب صبر ومغفرت داریم...
و باز هم زیر نویس و اعلام یک خبر فوری...
محمود:واسه ی چی اینقدر صداشو بالا بردی؟
احمد:کمش کن سرمون رفت...
اما مهدخت بهت زده به تلویزیون و عکس هایی که از هواپیمای سوخته نشان میداد زل زده بود...
فرزاد:مهدخت چته؟کمش کن...
فروغ:دختر جون مگه کری؟
فریده:وای یکی بره این وامونده رو خاموش کنه...
پونه:مهدخت جون غلط کردیم تلویزیون نخواستیم...
پریسا:اصلا پیشنهاد کی بود؟
شهلا:آقا پیروز تو روخدا کمش کنید سر سام گرفتیم...
پیروز:مهدخت...مهدخت...مهدخت... چی شده؟حرف بزن...
محمود:پیروز تو کمش کن...
مهدخت با صدایی از ته چاه زیر نویس شبکه ی شش را خواند: پرواز 486 تهران – کیش ایران... ساعت 9 صبح روز سه شنبه در ساعت 10:30 در فرودگاه... کیش سقوط کرد...و کلیه ی مسافرین این هواپیما کشته شدند.
پریسا: بیچاره ها... تعطیلات خانواده هاشونم خراب شد...
فروغ:وای خدا...به من و تو چه مربوط...پاشین غذا ها سرد شدنا...
شهین:تو رو خدا یکی اونو کم کنه...
بهنام:خدا رحمتشون کنه...
بهزاد : برای شادی روحشون اجماعن صلوات...
فرزاد خندید و گفت:چند تا هم فاتحه بفرستیم...
بهنام:چند تا بفرستیم دویست و خرده ای بودند...
و هر سه خندیدند...
مهرداد:پرواز 486...پرواز 9 صبح سه شنبه...پرواز 486... پرواز 486...
بهنام: چند بار یه حرف و تکرار میکنی؟
بهزاد:الان یه بار دیگه هم بگو...
و باز هم خندیدند.
احمد عصبانی فریاد کشید:بس کنین...
خنده رو لبهایشان ماسید...
احمد به زحمت چند قدم جلو رفت وبا لکنت گفت:ای... ای... این...پ... پ... پرواز...مانی...مانی...پسرم...یا ابا لفضل...
با هر دو دست به سرش کوبید و گفت:خدایا...پسرم... یا امام زمان...
فرزاد و بهنام و بهزاد با دهان باز به تلویزیون خیره شدند.
مهرداد آب دهانش را قورت داد و گفت:نه... این محاله...نه...این امکان نداره...نه... مانی...وای... مانی...
و عقب عقب رفت تا جایی که محکم به دیوار خورد و همانجا روی زمین نشست...با حیرت به تلویزیون خیره شده بود...
فرزاد عصبی گفت:یکی بگه این جا چه خبره؟
و صدای تلویزیون همه را به سکوت وا داشت: متاسفانه امروز سه شنبه مورخ... در ساعت 10 و 30 دقیقه ی صبح یک فروند هواپیمای مسافربری ایران... از مبدا تهران به مقصد کیش درفرودگاه... کیش سقوط کرد و دچار انفجار شد.متاسفانه هیچ یک از سرنشینان این هواپیما جان سالم به در نبردند.علت این حادثه ی ناگوار در دست بررسی است.کلیه ی اجساد باقیمانده به تهران منتقل میشوند.به کلیه ی هم میهنان عزیز این حادثه ی جان کاه را تسلیت می گوییم.اداره ی کل...پیروز دست برد و تلویزیون را خاموش کرد...
مهدخت:چ...چ...چرا خا...خا...خامو...شش ...کردی؟
پیروز با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:بسه دیگه...بسه ... بسه هر چقدر دیدین...
احمد محکم با زانو به زمین خورد...
همه نا باورانه فقط نگاه میکردند...
مهدخت نفسی کشید و گفت:روشنش کن...شاید داداشم و نشون بده...شاید مانی و نشون بده...شاید...شاید... و در آغوش پیروز از هوش رفت...
محمودآب دهانش را فرو داد و با صدایی لرزان گفت:یعنی مانی هم...مانی ما هم... تو...تو اون پرواز بوده...
بهنام نا باورانه باز پرسید: یکی بگه چه خبره؟
بهزاد با بغض گفت:مانی هم تو این پرواز بوده... آره؟
پیروز فقط گریه میکرد...
محمود محکم به پیشانی اش زد و گفت:یا امام غریب...
فرزاد با هر دو دست به سرش زد و گفت:مانی جان...مانی...
پونه با صدایی لرزان گفت:شاید نرفته باشه...شاید اصلا سوار نشده باشه...
سمیرا با بغض گفت:آره ...آره...شاید سوار نشده باشه...شاید نرفته کیش...
بهزاد آهسته گفت:احتمالش کمه...
پونه با تته پته گفت:یه درصد... شاید یه درصد نرفته باشه...یه درصدم یه درصده...هان؟
بهنام بغضش را فرو خورد و گفت :9 صبح کجا 2ونیم بعد از ظهر کجا...
فریده:اگه نرفته بود...بهمون...میگفت...زنگ میزد میگفت...آره میگفت...ولی نگفته...زنگ نزده...
فروغ به سختی تکانی به اندامش که ایستاده خشک شده بود داد و زیر لب گفت:پسر من زنده است...پسر من...پسر من... زنده است...آره ... زنده است...مانی من...مانی من...زنده است...تا جنازشو نبینم...باور نمیکنم...نه باور نمیکنم...تا جنازشو نبینم...باور نمیکنم...تا جنازشو نبینم باور نمیکنم... و همانطور که این جملات را تکرار میکرد از پله ها بالا رفت.
لحظه ای بعد فقط صدای شیون و فریاد زنها تمام خانه را در برگرفته بود.
احمد و مهرداد روی زمین نشسته بودند. شانه هایشان ازشدت گریه میلرزید.
بهنام آهسته به سمت مهرداد رفت و به کمک بهزاد زیر بازویش را گرفتند و او را روی مبل نشاندند.
احمد از جا برخاست و به سمت تلویزیون رفت ودوباره آن را روشن کرد.
محمود با صدایی که از گریه دورگه شده بود گفت:داداش...احمد جان نرو وسط شیشه خرده ها...
اما احمد بی توجه به حرف او همانجا ایستاده بود و به تلویزیون خیره شده بود وبه عکس هایی از لاشه ی سوخته ی هواپیما نگاه میکرد...
فرزاد در میان هق هقش گفت: هیچی از هواپیما...هیچی ازش نمونده...هیچی نمونده....
بهزاد روی زمین نشست و با صدای بلند تری گریست.
مهرداد با ناله و زاری گفت: بمیرم واست مانی جان...بمیرم...واست...مهرداد بمیره واست...داداشت بمیره واست...چه بلایی سرت اومده...چه بلایی سرت اومده... چی شدی...قربونت اون چشمهات برم...قربونت برم الهی...قربون قد و بالات برم...قربون اون صورت ماهت برم...
احمد به زانویش زد و گفت :جَوونم...پسرم...پسر نازنینم...نور چشمم...پسر دسته ی گلم...خدایا چرا...چرا حالا...چرا امانتت و حالا ازم پس گرفتی...چرا دادیش که پس بگیری...من لیاقت نداشتم...من لیاقت نداشتم...آره؟آره من لیاقت نداشتم...خدایا انصافه؟مانی من چه گناهی کرده بود؟پسر من چه بدی کرده بود؟
محمود همانطور که گریه میکرد به سمت احمد رفت و گفت:بسه دیگه داداش...بسه داری خودتو از بین میبری...
احمد با هق هق گفـت: من چه خاکی بریزم به سرم محمود...چه خاکی بریزم به سرم...
بهنام همانطور که شانه های مهرداد را می مالید،آهسته به بهزاد که سرش را روی زانوهایش گذاشته بود گفت:بهزاد جان برو دو تا لیوان آب قند بیار...
پیروز سلانه سلانه از پله ها پایین آمد و روی پله ی اخر نشست...سرش را میان دستهایش گرفت.
فرزاد به زحمت از جا بلند شد اشکهایش را پاک کرد و روبه روی پیروز ایستاد وگفت:چی شد؟...
پیروز آهی کشید و گفت:بالاخره بعد اون همه جیغ و داد مهدخت و خاله فریده گذاشتن بهشون مسکن تزریق کنم و بخوابن...
بقیه هم یه گوشه نشستند و بی صدا گریه میکنند...سرش را چند بار تکان داد و گفت:کی باورش میشه...کی باورش میشه...
فرزاد:فروغ؟!
پیروز:رفته تو یکی از اتاقهای بالا در و رو خودش قفل کرده...
محمود: ای وای...ای وای بر من...ای خدا ی من... این چه مصیبتی بود...این چه بلایی بود...
احمد با صدایی گرفته و دورگه از بغض گفت:حالا کجا باید برم...حالا کجا باید برم...چیکار کنم...
محمود:باید برگردیم تهران...گفت که جنازه ها رو میبرن تهران...بقایای جنازه ها رو میبرن تهران....جمله ی آخرش را آنقدر آهسته گفت که خودش هم نشنید...و باز زیر لب گفت:اگه جنازه ای باقی مونده باشه...
فرزاد بی حال گفت:باید برگردیم تهران...باید... باید... زودتر جسدشو تحویل بگیریم...
مهرداد با صدایی دورگه فریاد کشید:مگه جسدی هم باقی مونده...هواپیما سوخته...میفهمین سوخته...آتیش گرفته...همشون سوختن...جزغاله شدن...چیو تحویل بگیریم؟خاکسترشو...خاکسترشو تحویل بگیریم؟خاکسترشو کفن پوش کنیم؟خاکسترشو خاک کنیم؟
وای خدا...این چه بلایی بود...این چه بلاییه به سر ما آوردی...
محمود:مهرداد جان...عمو جان...آروم باش...با چشم و ابرو به احمد اشاره کرد و از مهرداد خواست تا کمی ملاحظه ی او را بکند..
بهنام:امشب که نمیشه...جاده ها غوغاست...باید فردا راه بیفتیم...
فرزاد از جایش بلند شد و از ویلا خارج شد.
شهلا از پنجره او را دید که تنها روی صخره های سنگی لب دریا نشسته است آرام و بی سر و صدا از پله ها پایین رفت.
شهلا:بشینم کنارت...
فرزاد:فقط چند ساعت ناقابله که باهاش خداحافظی کردیم...انگارچند سال گذشته...
شهلا:اگه حال و روزت این باشه زنده نمیشه...
فرزاد: نمیدونم چرا دلم نمیخواد باور کنم که دیگه نمیتونم ببینمش...یعنی اون خداحافظی ، خداحافظی آخر بود؟دیگه تموم شد؟دیگه نمیبینیمش؟مگه چند سالش بود...اول جوونی...حیف نبود...اون قیافه...اون همه هنر...اون همه استعداد...اون قد وبالا...شهلا به خدا حیفه...حیفه واسه خاک...خیلی حیفه واسه خاک...
شهلا:فرزاد جان تو باید خود دارتر از این حرفها باشی...
فرزاد:چه جوری شهلا...چه جوری؟میتونم؟اون طفلک فقط بیست و یک سالشه...آخ...آخ خدا... چه جوری بگم بود...چه جوری؟ و سرش را میان دستهایش گرفت.
شهلا:شاید پونه راست بگه و سوار اون هواپیمای لعنتی نشده باشه یه درصد این احتمالم هست نه؟...به موبایلش زنگ زدین؟به دوستاش؟
فرزاد:هزار بار...یا خاموشه یا در دسترس نیست...شماره ی دوستاشم نداریم...اگه زنده بود...وگریه اجازه نداد حرفش را ادامه بدهد.
شهلا نفس عمیقی کشید و به دریا خیره شد...تمام افکارش را حضور مانی پر کرده بود...خنده ها...شیطنت ها...خاطراتش...خواستگاری قبل از سفرشان...نفس عمیقی کشید...اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و زیر لب گفت:کی فکرشو میکرد قراره اینطوری بشه...کی فکرشو میکرد...
پونه بعد از جمع و جور کردن شیشه خرده ها و مرتب کردن آشپزخانه نزد بهنام رفت.
پونه:بهنام...بهنام جان... خوابی؟
بهنام با چشمهای بسته جواب داد:کاش میتونستم بخوابم...فقط یه ساعت...آهی کشید و گفت:ساعت چنده؟
پونه: 10 و ربع...گرسنه نیستی؟
بهنام:تو این موقعیت کسی میتونه چیزی بخوره که من دومیش باشم...لحظه ای هر دو سکوت کردند و بهنام گفت:کارم داشتی؟
پونه:سوئیچ ماشین و میدی؟
بهنام:واسه ی چی میخوای...
پونه:بچه ها گرسنن...غذا ها هم از ظهر تا حالا بیرون مونده همشون خراب شدند...خواستم ببرمشون هم یه چیزی بخورن هم یه نفسی بکشن...حیوونی امیر سام که اینقدر گریه کرده...نای حرف زدن نداره...طفل معصوم طاقت نداره مادرشو با این حال و روز ببینه...
بهزاد: زن داداش من میبرمشون...شما امروز خیلی خسته شدین...
پونه:مگه چیکار کردم...شما هم خسته ای میبرمشون..
بهزاد :من یه دو ساعت تونستم بخوابم...بعدشم صحیح نیست این وقت شب شما رانندگی کنین...به این جاده ها اعتباری نیست...
پونه:زحمتت میشه بهزاد جان...
بهزاد:نه زن داداش این چه حرفیه...
پیروز:اشکالی نداره منم بیام...
بهزاد:اگه به خاطر امیر سامه بیشتراز کامران مراقبشم...
پیروز:این چه حرفیه بهزاد جان...به تو بیشتر از خودم اعتماد دارم...خودم حالم خوش نیست...میخوام یه هوایی عوض کنم...اینجا دارم خفه میشم...
بهزاد لبخندی زد وگفـت:تو ماشین منتظرم...
مهرداد به کاپوت ماشین تکیه داده بود و سیگار میکشید.
بهزاد:کلی به بابا ی من سفارش میکنی سیگار واسه قلب مضره اون وقت خودت میکشی؟
مهرداد:داغونم بهزاد...از درون...بیرون...دارم دیوونه میشم...
بهزاد نفس عمیقی کشید و گفت:حالتو میفهمم...مانی واسه هممون عزیز...بعد از لحظه ای مکث با بغض گفت:بود و هست...سرش را چرخاند و اشکهایش را پاک کرد.
مهرداد:کاش بهش میگفتم...بهش میگفتم داره عمو میشه...خیلی خوشحال میشد...همیشه بهم میگفت خیلی دوست دارم بچه ی تو رو ببینم...تو خیال خودش قربون صدقه اش میرفت و میگفت:عمو قربونش بره...
نفسی کشید و سرش را رو به آسمان بلند کرد وگفت:پس چرا نموندی ببینیش...چرا اینقدر زود رفتی بی انصاف...
کلی واست آرزو داشتیم...واسه زندگیت...واسه دامادیت...واسه عروسیت...واسه بچه هات...خدایا...چرا بعد این همه خوشی پاتک زدی...اینه لطفت...اینه کرمت...خدایا از پاقدم بچه ی منه که برادرم و ازم گرفتی...من این بچه رو نمیخوام...نمیخوامش...برادرم و بهم برگردون...خدایا...خدایا...این عدل نیست...این عدالت نیست...بعد اون همه خنده این همه اشک انصاف نیست...خدایا اینه رحم و مروتت...
پیروز:مهرداد جان این حرفها چیه میزنی...چرا کفر میگی...
مهرداد گریه کنان گفت:پیروز همش تقصیر بچه ی منه...این بچه...شومه...نحسه...نیومده برادرم و ازم گرفت...من نمیخوامش...این بد قدم و نمیخوام...
پیروز لبش را به دندان گرفت و گفت: حالیته چی میگی؟نحس چیه...شوم چیه...کافر شدی مهرداد...خرافاتی شدی...پزشک مملکت خجالت بکش...مرگ و زندگی دست خداست...آینده و گذشته و حال دست خودشه...من و تو چه کاره ایم؟مانی رفته...برای همیشه...تموم شد...به زحمت گفت:مُرد مهرداد... پس فردا بچه ی تو به دنیا میاد...میفهمی؟قانون زندگی همینه یکی میره یکی میاد...
مهرداد با صدایی لرزان گفت:دم آخری بهش گفتم برو بمیر...
پیروز بغضش را فرو داد و دلجویانه دستش را گرفت و گفت :از ته دل که نگفتی...قسمت این بوده...
بهزاد:بیا با ما بریم یه حال و هوایی عوض کن...بیا... وبازوی مهرداد را گرفت و سوار ماشین شدند.
بچه ها به همراه مهردادعقب نشسته بودند و پیروز هم جلو وسرش را به صندلی تکیه داده بود و با چشمانی پر از اشک منظره ی سیاه بیرون را تماشا میکرد.
بهزاد مقابل یک سوپر پارک کرد و گفت:الان برمیگردم...
وارد سوپر شد که دستی از پشت محکم به شانه اش خورد...سرش را به عقب چرخاند. به چشمانش اعتماد نداشت و با بهت و حیرت نگاه میکرد.---
مانی:چته بابا...مگه روح دیدی؟
بهزاد یک قدم به عقب رفت و از پشت به تمام قوطی کنسروهای چیده شده روی پیشخوان مغازه برخورد و همه واژگون شدند.
فروشنده:چته عمو..کل مغازه رو ریختی بهم که...
مانی:بهزاد حالت خوبه... خواست دست او را بگیرد که بهزاد سریع دستش را عقب کشید .و همچنان با بهت به مانی خیره شده بود.
مانی:بابا بهزاد مانیم... چرا اینجوری نگام میکنی؟
فکر میکرد در خواب است ...یک خیال ...این واقعا مانی بود؟ تمام نیرویش را در زبانش جمع کرد و تنها یک کلمه از دهانش خارج شد:کیش...
مانی:هان...نشد بریم...خواب موندیم پرواز و از دست دادیم...چهل تومن حیف و میل شد...
یک قدم جلو امد و گفت:آقا این حساب ما و این رفیقمون چقدر شد؟
فروشنده نگاهی به آنها انداخت و گفت:چون روز عیده خسارتم و میبخشم...قابل نداره...تومن...
مانی حساب را پرداخت کرد و گفت:بهزاد چرا موندی بیا دیگه...
بهزاد که تازه به خود آمده بود به سمت مانی هجوم برد و محکم او را در آغوش گرفت و با گریه گفت:الهی قربونت برم مانی...تو زنده ای...زنده ای...خدا رو شکر...
مانی:بهزاد به جون تو خفه شدم...ولم کن یه دقه ببینم چی میگی؟مگه قرار بود مرده باشم...
بهزاد اشکهایش را پاک کرد و او را کنار قفسه ها کشید و گفت:مگه خبر نداری؟
مانی:چیو...بابا گیجم کردی...بگو جریان چیه؟
بهزاد کل ماجرا را برایش تعریف کرد.
مانی با چشمهای گرد شده به بهزاد نگاه میکرد نفسی کشید و گفت:وای چه بلبشویی شده...چرا به دوستام زنگ نزدین؟
بهزاد:مگه شماره داشتیم...میدونی چندباربه خودت زنگ زدیم...یا خاموش یا در دسترس نیست...
مانی:حالا من چه خاکی بریزم به سرم...اینا منو جدی جدی میکشن...
بهزاد:آخه یه زنگ نمیتونستی بزنی؟
مانی:فکر میکنی نزدم؟به تک تکتون ...همون صبحم زنگ زدم...ولی هیچکدومتون در دسترس نبودین...بعدشم که شارژم تموم شد گفتم چه بهتر... میرم شمال خبرم سورپرایزتون میکنم...من چه میدونستم هواپیما قراره سقوط کنه...من اصلا خبردار نشدم...وقتی دیر رسیدیم فرودگاه هرکدوممون رفتیم سی خودمون...من زدم به جاده و اون دو تا از دوستامم رفتن خونشون...
پیروز وارد مغازه شد و گفت:بهزاد پس چرا نمیا...و مات و مبهوت به مانی خیره شد.
مانی سرش را به سمت پیروز چرخاند و با بی خیالی گفت:سلام پیروز جون...من حالم خوبه...روح نیستم...شما هم خواب نیستی...صحیح و سالمم...تو اون هواپیما هم نبودم یعنی از پرواز جا موندم...جون مادرت غش و ضعف نکن اعصاب ندارم...
پیروز از شوق گریه اش گرفت و محکم او را در آغوش گرفت و گفت:خدایا شکرت...خدایا شکرت...الهی قربونت برم که صحیح و سالمی...قربون این حرف زدنت برم...وای خدا تو این چند ساعت چی کشیدیم...
مانی:بابا جون استخونام له شدند...
پیروز اشکهایش را پاک کرد و گفـت:وای خدا این خوابه یا واقعیت...
مانی لپش را محکم کشید .
پیروزخندید و گفت:آخ...مانی...کندیش...
مانی:دیدی بیداری...
پیروز که تازه یاد مهرداد افتاده بود گفت:مهرداد...مهرداد...هنوز نمیدونه...
هرسه باهم از مغازه خارج شدند.
مهرداد سرش را به پنجره تکیه داده بود و آرام آرام به یاد خاطرات کودکی اش با مانی اشک میریخت...
مانی آهسته چند ضربه به شیشه ی ماشین زد.مهرداد سرش را چرخاند و چشمانش با برق چشمان مانی تلاقی کرد.
چیزی که میدید بیشتر شبیه رویا بود از نفس هایش شیشه کاملا بخار گرفت ودیگر چیزی مشخص نبود.دستی به شیشه کشید تا بخار را پاک کند اما مانی دیگر آنجا نبود.به سرعت در اتومبیل را باز کرد و از آن خارج شد فریاد زد:مانی...
مانی از پشت سرش گفت:بعله...
مهردادبه سمت او چرخید...ماتش برده بود...
مانی:سام علیک مهری جون...
بی رمق گفت:مانی...
مانی خندید و گفت:اولا خواب نیستی...دوما من روح نیستم...سوما من به اون پرواز نرسیدم...والاسلام...
مهرداد:تو...تو...تو زنده ای؟
مانی:دوست داشتی مرده باشم...
مهرداد:دارم خواب میبینم...خدا دارم خواب میبینم... اشکهایش جاری شد و او را محکم در آغوش گرفت و گفت:حتی اگه...اگه...خواب باشه... یه رویا باشه...بهترین خواب زندگیمه...بهترینش...
مانی را از آغوشش بیرون کشید و پیشانی اش رابوسید و سرش را به پیشانی مانی چسباند و گفت:چرا نرسیدی؟
مانی با بی قیدی انه هایش را بالا انداخت و گفت:خواب موندم...
هردو با صدای بلند خندیدند...مهرداد از ته دل میخندید...در این مدت کوتاه فهمیده بود چقدر برادرش را دوست دارد.
مهرداد سوار ماشین مانی شدوباهم حرکت کردند.
مهرداد:میترسی؟
مانی:مثل سگ...
پیروز:ترست واسه چیه؟
مانی دست پیروز را گرفت و روی سینه اش گذاشت و گفت:میبینی؟
پیروز خندید و گفت:الهی چه تند میزنه...آخه چرا...فوقش یه داد و بیداده...نمیکشنت که...
بهزاد:داد و بیداد چیه...عمرا...همه ذوق میکنن...
مهرداد:شایدم دو تا سیلی بهش زدن...بس که دیوونه است یه خبر بهمون نداده...
مانی:خدا رو چه دیدی؟شایدم جدی جدی کشتنم...
بهزاد خندید و گفت:نترس اگه بخوان تیکه تیکه ات کنن میذارن واسه فردا...الان هیشکی حال نداره...
مهرداد:چه دلی دارین واستادین اینجا...بیاین بریم تو...رو به مانی گفت:تو آخر سر که صدات کردم...بیا...باشه؟
مانی:باشه...
بهزاد:من بچه ها رو از در پشتی میبرم و به خاله شهلا میگم به خانم ها بگه...
مهرداد و پیروز با هم داخل شدند و هرکس در گوشه ای نشسته بود ویا بی صدا گریه میکرد یا در افکارش غوطه ور بود.
پیروزآهسته پرسید:از کجا شروع کنیم...
مهرداد:نمیدونم...تک سرفه ای کرد وزیر لب گفت:بسم الله...نفس عمیقی کشید و گفت:باید باید یه چیزی و خدمتتون عرض کنم...
نگاه های بی رمقی به سویش دوخته شد...محمود:چی شده عمو جون؟
پیروز :چیز مهمی نیست...
فرزاد:واسه بچه ها و بهزاد که اتفاقی نیفتاده؟
پیروز:نه بابا فرزاد جان این چه حرفیه...اونا حالشون خوبه...
بهنام:ما دیگه پوست کلفت شدیم...چی شده؟
مهرداد:یه اشتباهی پیش اومده...
سمیرا:چه اشتباهی؟
پیروز:یادتونه پونه خانم هی میگفتن یه درصد احتمال داره...الان اون یه درصد احتمال شده صد در صد.
محمود:یعنی چی؟خودتون میفهمین چی میگین؟
مهرداد رو به پیروز گفت:بی خیال حاشیه...
پیروز هم سری تکان داد و گفت:یه کلام مانی زنده است...صحیح و سالم...
همه مثل یک فنر از جا پریدند.
احمد:چی؟
مهرداد:همین که شنیدید...شازده طبق معمول همیشه خواب موندن و خوشبختانه به پرواز نرسیدن...
پیروز هم خندید و گفت:الان هم پشت در واستاده...ازمون تضمین خواسته که نکشینش...اگه تضمین میدید بگیم بیاد تو...
مهرداد با خنده گفت:مانی میتیکومان وارد میشود...
مانی آهسته وارد ویلا شد وگفت:سلام عرض شد...
احمد نگاهی به سر تا پای مانی انداخت چند قدم جلو آمد وقتی نفسهای گرم مانی به صورتش خورد...وقتی برق چشمان سیاه مانی رادید...وقتی لبخند مطمئن و چال گونه ی یک طرفه ی او را دید...روی زمین جلوی پاهای مانی سجده زد و با گریه ای از روی شوق گفت:خدایا شکرت...خدایا شکرت...پسرم زنده است...خدایا شکرت...
مانی خم شد و پدرش را روی زمین بلند کرد .
احمد با هق هق محکم او را در آغوش گرفت ...می بویید و می بوسید زیر لب خدارا شکر میکرد.
احمد : الهی قربونت برم...بابا جون...خدا تو رو دوباره به ما برگردوند...خدا امروز تو رو به من عیدی داد...خدایا شکرت...
مانی با صدای خفه ای گفت: به جون بابا دارم له میشم....
احمد از او فاصله گرفت خندید و گفت:شرمنده بابا جون...خواستم باور کنم...
مانی که هنوز کتف چپش درد میکرد کمی پشتش را مالید وچند سرفه پشت سر هم کرد و گفت:به خدا آبلمبو شدم بسکه هرکی خواسته باورش بشه منو محکم فشار داده...
فرزاد و بهنام و محمود هم او را در آغوش گرفتند و اظهار خوشحالی کردند.باز هم همه گریه میکردند اما این بار از روی شوق.
پونه ، فریده،پریسا،شهین،شهلا،سمی را و مهدخت چنان با شتاب از پله ها پایین آمدند که مانی پشت مهرداد رفت و گفـت:یا خدا اینا دیگه کین...
مهدخت به سمتش دوید واو را در آغوش گرفت وباز گریه کرد...مانی لحظه ای بعد که مهدخت کمی آرام تر شده بود گفت: بابا دماغیم کردی...اَه ... اَه...اَه...اینجا دستمال کاغذی پیدا نمیشه؟
مهدخت درمیان گریه خندید و گفت:گمشو...تو لیاقت نداری...
همه خندیدند.فریده و شهین یک ریز خدا رو شکر میکردند.
فرزاد که سرحال امده بود گفت: حیف شد که... گفتیم یه سه چهار تا مراسم چلو کباب میخوردیم ها...
شهلا:جددددی؟واسه چلو کباب اونطوری داشتی خودکشی میکردی؟
همه خندیدند...
بهزاد:خاله واسه چلو کباب باید یه بهایی میدادیم...چی ارزونتر از اشک...ولی حیف شدا...کاش خواب نمیموندی...چلو کبابه پرید...
بهنام:همینو بگو...ما داشتیم خودمونو واسه مراسم سه و هفت اماده میکردیم...یهو از آسمون پیدات شد نقشه هامونو نقشه بر اب کردی...
مهدخت با صدایی گرفته گفت:لیوانا رو بگو...اون همه لیوان الکی شکست...
مهرداد:من چه قدر خودم و واسه تو زدم...
بهزاد:به خدا لیاقت نداشتی...ما داشتیم خودکشی میکردیم شازده صفاسیتی تشریف برده بودند...
پونه:من که بهتون گفتم شاید سوار نشده باشه...
سمیرا:ولی خوب از عزرائیل جا مونیا...
پریسا با لحن شوخی گفت:به جون مامانم مسافرتمونو بهم میزدیا...خر خرتو میجوییدم...
مانی خندید و گفت:این جور موقع هاست که آدم اطرافیانشو میشناسه...واقعا که...منو میخواستن بکنن زیر خاک تو فکر سفرتی؟
محمود:این چه حرفیه؟خدارو هزار مرتبه شکر به خیر گذشت...چه جوری دلمون میومد تو رو بسپاریم دست خاک...هان...با چشمانی پر از اشک دستی به گونه ی مانی کشید و باز هم همه بغض کردند.
بهنام لبخندی زد و گفت:خوب به خیر گذشت دیگه...خدا به هممون رحم کرد...دیگه راجع بهش حرف نزنیم.
خنده روی لبهای مانی ماسید و نگاهش در یک نقطه ثابت ماند.همه مسیر نگاهش را تعقیب کردند فروغ روی پله ها ایستاده بود.
مانی به چشمهای او نگاه میکرد تنها کسی که چشمهایش از فرط گریه قرمز نشده بود فروغ بود...
فروغ لبخندی عادی به لب آورد و گفت:بهزاد گفت خواب موندی و به پرواز نرسیدی...سری تکان داد و گفت:طبق معمول...
بغضی در گلویش سنگینی میکرد دلیلش را نمیدانست شاید انتظار داشت فروغ هم مثل بقیه هول بزند تاببیند پسرش زنده است یا نه... شاید حتی بیشتر از بقیه از مادرش توقع داشت...بغضش را به زور فرو داد ولبخندی زد و با صدایی که سعی میکرد نلرزد گفت:ناراحت شدین نمردم...
احمد:این چه حرفیه بابا جون...
فروغ با نگاهی سرد سرتاپایش را ورانداز کرد و سپس سیلی محکمی به صورتش زد.
مانی سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
فروغ سرد و معمولی گفت:اینو زدم تا یادت بمونه یه جماعت و ول معطل نذاری...نفس عمیقی کشید و گفت:خوب خدا رو شکر به خیر گذشت...واقعا نمیتونستی یه زنگ بزنی؟شارژ نداشتی تلفن عمومی هم ازت گرفته بودن...نفس عمیقی کشید و گفت:امان از دست بی عقلیات...
مانی پوز خندی زد و گفت:آدم بی عقل باشه خیلی بهتره تا اینکه بی احساس باشه...میرم چمدونم و بیارم...و به سرعت از سالن خارج شد.
احمد با عصبانیت گفت: فروغ این چه رفتاریه که باهاش داری؟
فروغ:چه جوری باید رفتار کنم...
احمد:چرا زدیش؟
فروغ:تا یادش بمونه مارو تو بی خبری نذاره...
احمد:به خدا احساس نداری...
فروغ: خوب خدا رو شکر زنده است دیگه...منم خیلی خوشحال شدم...کافی نیست؟
احمد:نه...گاهی باید ابراز کرد...
فروغ:من بلد نیستم...باید خودم و بکشم؟
احمد خواست حرفی بزند که محمود او را به سکوت دعوت کرد.
بهنام برای تغییر جو گفت:کسی نمیخواد به ما شام بده...
بهزاد:اخ گفتی از ساعت9 و نیم که صبحونه خوردیم دیگه هیچی نرسوندیم به منبع...
فریده همراه با شهین و پونه و سمیرا مشغول تدارک شام شدند.
مهرداد:خیلی دردت گرفت؟
مانی:نه...
مهرداد:خوبی؟
مانی خندید و گفت:به خدا زنده ام...
مهرداد هم خندید و روی صخره ی لب دریا کنار مانی نشست دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:ناراحتی؟
مانی:واسه ی سیلی؟
مهرداد:خوب اره...
مانی:نه نیستم...
مهرداد:پس دلخوری؟
مانی لبخندی زد و گفت:واسه ی چی؟
مهرداد:از من میپرسی؟
مانی:ناراحت نیستم...دلخورم نیستم...
مهرداد:آخ که بدونی امروز چی به ما گذشت...
مانی:اگه جدی مرده بودم چی میشد؟
مهرداد:دیگه حرفشو نزن...
مانی:نه جدی...اگه مرده بودم...الان لباس سیاه پوشیده بودین و برمیگشتین تهران...شاید برام مراسم میگرفتین شایدم نه صرف امور خیریه میکردین تا یه صوابی هم به روحم برسه...شاید جلوی در هجله میذاشتین...شایدم هی راه به راه دعا به روحم کنین که یه ارث خور کمتر...اوایل هفته ای یکی دو بار میاین سر خاک...بعد ماهی یه بار...بعد تا سالم دیگه پیداتون نمیشه...بعدِ سالم یا روز تولدم یا فقط سال تحویل میاین...بعدم دیگه هیچ وقت پیداتون نمیشه...مگه اینکه گذرتون اتفاقی اون ورا بیفته....آخرشم فقط من میمونم و خاک و سنگ قبر و...
مهرداد نفس عمیقی کشید و بغضش را فرو داد و گفـت:منظورت از این حرفها چیه...
مانی:گریه زاریتون فقط مال دو ساعت اوله به قول بهزاد همون دو قطره اشکم واسه اینه که چلو کبابه حلال بره پایین...بعدشم واسه اینکه یه عده شیکمشون سیر شده چهار تا خدا رحمتش کنه و دو تا خدا بیامرزه میبندند به خانواده ی متوفی...بعد هم همه چی میفته رو روال خودش...وقتی یه نفر میمیره همه ناراحت میشن و خاطراتشونو با اون کسی که مرده به یاد میارن...اما بعد چند روز همه چیز یادشون میره...یادشون میره یه همچین کسی وجود داشته...همیشه میگن مرگ واسه همسایه است...تا وقتی نوبت خودشون نشه هیشکی باورش نداره...
مهرداد با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:میشه تمومش کنی...
مانی پوزخندی زد و گفت:خواهش میکنم ادا در نیار...از آدمای متظاهر بدم میاد...
مهرداد با تعجب نگاهش کرد و گفت:منظورت چیه؟
مانی نفس عمیقی کشید و گفت:بیخیال بیا بریم تو...
مهرداد:صبر کن...کارت دارم...قبل سفر یادته بهت گفتم اگه میومدی یه خبری بهت میدادم؟
مانی:اره...
مهرداد:هنوزم دوست داری بشنوی؟
مانی:اگه میخواستی بگی همون موقع میگفتی... و راهش را به سمت ویلا کج کرد.
مهرداد به موج های سفید دریا که سنفونی زیبایی با برخورد به تخته سنگها اجرا میکردند خیره شد.میدانست که مانی از رفتار سرد فروغ دلگیر است...با سی و یک سال سن هنوز هم نتوانسته بود رفتار و تبعیض های مادرش را نسبت به خودش و مهدخت و مانی درک کند.
صدای بهنام را از دور شنید:مهرداد...نمیای؟
همه گرداگرد سفره نشسته بودند جو ساکت بود فقط صدای برخورد قاشق و چنگالها با ظروف می آمد.
احمد:کم اشتها شدی مانی...
مانی:نه بابا...تو راه که میومدم هله هوله زیاد خوردم...
بهزاد:خوب تعریف کن ببینیم چی شد از اجلت جا موندی؟
مانی با لحن سردی گفت:هیچی سه تاییمون خواب مونده بودیم ...ساعت 9 و ربع رسیدیم فرودگاه ...هواپیما هم راس 9 بلند شده بود بدون تاخیر...منم از همونجا برگشتم خونه ماشین و برداشتم اومدم اینجا...
سمیرا آهسته زیر گوش مهرداد گفت:بهش گفتی؟
مهرداد:هنوز نه...
فروغ رو به مانی گفت:چقدر کم خوردی؟بیا از این کتلت ها بخور...از اوناست که خیلی دوست داریا...
مانی فقط نگاهش کرد.
فروغ:چیه؟
مانی پوفی کشید و گفت:بعد این همه سال هنوز نمیدونی ازش بدم میاد...
فروغ سرش را پایین انداخت مهرداد و مهدخت با تاسف نگاهش میکردند.
ارام از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد و گفت:چمدون من کو؟
پونه:داشتیم سفره پهن میکردیم وسط راه بود...بهنام بردش طبقه ی بالا...
مانی:اهان مرسی...بابت شام هم دست همگی درد نکنه...و به طبقه ی بالا رفت.


قسمت پنجم:
جلوی تلویزیون نشستم اما حواسم به همه جا هست جز تلویزیون...حوصله ام سر رفته،کاش تینا الان اینجا بود وای که صبح چقدر از دستش تو رستوران حرص خوردم.ولی خیلی بهم خوش گذشت لااقل کمتر فکر میکنم.وای که امان از این همه فکر...فکر...فکر...
زندگی ما دخترها فقط فکره...فقط فکر به زندگی به خانواده به شوهر به عشق به دوست به درس...چه مسخره!
ولی گاهی از این همه فکر خوشم میاد مخصوصا اگه فکر به آقای مقدم باشه...
اسمش که میاد آه میکشم...آه...این چه سرنوشتیه...همه عاشق میشن منم عاشق شدم...کی عاشق شدم؟کجا عاشق شدم؟ تو دانشگاه یا قبلش...
من اصلا تو باب این جور بحثا نبودم تمام فکر و ذکرم هنرم بود و درسم...من عاشق بوم و رنگ روغنام بودم عاشق سه پایه ام و قلموهام...ولی حالا دیگه حتی دست و دلم به این کارم نمیره...
دوباره نفس عمیق میکشم ولی بیشتر شبیه همون آهه...
به قول اندی قصه از کجا شروع شد...برای بار هزارم شایدم بیشتر میخوام واسه ی خودم تعریف کنم...و هر بار هم به هیچ نتیجه ای نمیرسم...میخورم به بن بست...
پارسال بود دانشگاه هنرهای زیبا گرافیک همون رشته ای که میخواستم قبول شدم...البته من دختر درسخونی بودم و از روی علاقه ام رفتم هنرستان ولی خوب به قول تینا اینو نگیم چه بگیم...ولی اگه میرفتم یه رشته ی دیگه حروم میشدم اینو همه میگن...بعد از ثبت نام و خرید مانتو و کفش و کیف واسه ی یه شروع جدید یه شب شام خانوادگی رفتیم بیرون من و مادرم و پدرم البته من یه خواهر بزرگترم دارم به اسم هاله که تو دانشگاه اصفهان حسابداری میخونه یعنی میخوند و همون جا هم اسیر شدو ازدواج کرد والان هم سر خونه زندگیشه...
اول مهر بود و کلاسای من از هفت مهر شروع میشد صفا میکردم مجبور نیستم اول مهر پاشم برم مدرسه...یعنی دانشگاه یه طرف اول مهر ساعت شیش صبح از خواب بیدار نشدن یه طرف...خلاصه رفتیم و شام و خوردیم و یه چرخی هم تو خیابونا زدیم و داشتیم برمیگشتیم خونه ماشین وسط آزاد راه خاموش کرد... و دیگه هم روشن نشد...بابا هم هرچی باهاش ور رفت درست نشد که نشد...خلاصه همون جا گیر کرده بودیم و بد تر از همه اینکه پدرم شارژگوشیش تموم شده بود و منم که یه چند وقتی بود اعتبار نداشتم و گوشیم یه طرفه شده بود با خودم نیاورده بودمش...مامانمم مستمع آزاد اومده بود نه کیفی نه پولی...هیچی...پدرمم بیشتر سر همین حرص میخورد...ما هم هر دفعه جواب میدادیم ما که کف دستمونو بو نکرده بودیم که قراره وسط راه بمونیم...یعنی تا به حال پیش نیومده بود...پدرم یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت اینجا بمونید تا برم دنبال یه تعمیرکار یا جرثقیل ... یه تاکسی گرفت و رفت...من و مامان هم تو ماشین نشسته بودیم و درها و قفل کرده بودیم. پنج دقیقه از رفتن پدرم نگذشته بود که دو تا ماشین یکی پشت سرمون یکی جلومون پارک کرد تو هرکدوم هم سه چهار تا پسر علاف نشسته بودند صدای موزیکشونو تا عرش برده بودن بالا ...منم روسریمو کشیدم جلو مظلوم نشستم و دست از خنده و شوخی برداشتم...یه پسره اومد جلو گفت:خانم های محترم از ما کمکی بر میاد؟
مامانم با یه لحن تند گفت:نه خیر تشریف ببرین...
یکی از ماشین عقبی اومد پایین و گفت:اِ چه جوری دلمون بیاد شما دو تا رو اینجا تنها بذاریم...
مامان:برین گمشین ... ما احتیاج به کمک نداریم...
یهو یکی همچین زد به شیشه ی عقب که من سه متر پریدم هوا... یکی هم داشت با دستگیره ی اون طرف ور مرفت و میگفت:کوتاه بیا ناناز...
یکی دیگه گفت:جیگر طلا چرا قفلش کردی...
یه جمله دیگه میگفتن میزدم زیر گریه ولی انگار خدا از آسمون رسوندش...
قفل فرمون به دست اومد جلو داد زد:مگه خودتون ناموس ندارین...
اون دوتا هم که گیر داده بودن به من هم رفتند با اون پسره دعوا کنند...هفت نفر بودن و اون یه نفر...تو دلم گفتم چه جوری از پسشون بر میاد...
انگار خدا صدامو شنید و دو تا ماشین فوری نگه داشتند و اینا رو از هم سوا کردن...و بعد پنج دقیقه خلوت شد و به جز اون بقیه رفتند.اروم اومد سمت ما و دو تا زد به پنجره ی راننده میدونستم مامانم دو دله که جوابشو بده یا نه ... من با خودم گفتم:چه سر نترسی داره که رفته تو شیکم هفت نفر...اگه یه چاقویی چیزی در میاوردن چی؟
مامانم هم دلشو زد به دریا و پنجره رو کشید پایین یه لبخند زد و گفت:دستت درد نکنه پسرم...خیلی زحمت کشیدی ...
لبخند از رو لبهاش جدا نمیشد گفت:کاری نکردم...اگه کمکی از من برمیاد کوتاهی نمیکنم...
مامان:نه پسرم تا اینجا هم خیلی لطف کردی...شوهرم رفته دنبال تعمیرکار...خیلی وقته که رفته الانا میرسه دیگه...مزاحمت نمیشیم...
مقدم البته اون موقع نمیدونستم اسمش مقدمه...گفت:خواهش میکنم کاری نکردم...با اجازتون...
سوار ماشینش شد و تا اومد بره این دفعه یه موتوری سه نفر به زور روش نشسته بودند کنارمون پارک کردند مامان هی بادست بهشون اشاره میکرد: برید... برید...کمک نمیخوایم...
تو دلم گفتم کاش واقعا قصد کمک داشتین...دو تا زن تنها گیر اورده بودن وسط آزاد راه...اَه...لعنت به همتون...
دوباره مقدم اومد جلو و گفت:امری داشتین...
موتور سواره:شما؟
مقدم:بفرمایید... مزاحم نشین...
یکی که آخر همه نشسته بود گفت: تو کیشونی؟
مقدم یه نگاهی به مادرم انداخت و گفت:این خانم ها مادر و خواهرم هستند بفرمایید خواهش میکنم...بفرمایید...مزاحم نشید...
اون سه تاهم یه نگاهی به هم دیگه انداختن و گذاشتن رفتن...
مادرم این بار پیاده شد و گفت:دستت درد نکنه پسرم...خدا حفظت کنه خیلی زحمت کشیدی...
مقدم:میخواین بمونم تا همسرتون تشریف بیارن؟
مامانم هم یه نگاهی بهش کرد و گفت: نه پسرم...دیروقته مزاحمت نمیشیم تا حالا هم خیلی لطف کردی...
لبخندش عمیق تر شد وگفت:چون دیر وقته گفتم... بده تنها بمونین...اونم اینجا...
مامانم یه نگاهی به من کرد ودوباره به مقدم گفت:دستت درد نکنه...تا اینجا هم خیلی زحمت کشیدی...
میدونستم به خاطر من داره پسره رو دک میکنه ، به هر حال اونم یه پسر جوون غریبه بود دیگه...
مقدم منظور مامان و از اون نگاهش به من فهممید ...
رفت که سوار ماشینش بشه...چند متر بیشتر جلو نرفته بود که همون موتوری نفهمیدم یهو از کجا پیداش شد...
مقدم هم دنده عقب گرفت و اومد کنار ما پارک کرد فوری از ماشین پیاده شد و گفت:شماکه باز پیداتون شد...
موتوریه:نه پس ... همشو بذاریم واسه تو...
از این حرف از موها تا نوک پام یخ کرد اینا چی داشتن میگفتن...
دوباره دعوا شد مقدم داد زد:حرف دهنتو بفهم عوضی...
داشتن همدیگرو لت و پار میکردند که یه جرثقیل اومد و جلومون نگه داشت پدرم هم فوری پیاده شد و منم تند تند خدا رو شکر میکردم و صلوات میفرستادم... پدرم با راننده ی همون جرثقیل کمک کردن و مقدم و اون سه تا رو جدا کردن...هوای تهران که ثبات نداره..یه دفعه بارون هم گرفت.
بابام به خیال اینکه مقدم هم یکی از اونهاست و مزاحم ما شده...تو اون هیر و ویری یکی زده بود تو گوشش...
بعد رفتن موتوری و اون سه نفر...بابام یه نگاهی بهش انداخت که من قبض روح شدم دیگه وای به حال اون بیچاره...امون هم نمیداد تا من و مامانم براش توضیح بدیم...
بالاخره مامانم گفت:منصور جان یه لحظه بیا..
بابا رو کشید کنار و واسش توضیح داد که چی به چیه...
از کار پدر شرمنده بودم به خاطر همین از ماشین پیاده شدم و گفتم:ببخشید تو رو خدا...امشب واستون خیلی دردسر درست کردیم...شرمنده...
مقدم:نه بابا...خواهش میکنم...این چه حرفیه... داره بارون میاد خیس میشین...بفرمایید تو ماشین.... وظیفه ام بود...
اون موقع تو دلم گفتم:وظیفه...آخه چه وظیفه ای...یک ساعت به خاطر ما علاف شدی از کار و زندگیت افتادی میگی وظیفه است...آخه تو مگه مارو میشناسی...مگه ما تو رو میشناسیم... همش داشتم این سوالا رو از خودم میپرسیدم یه آن سرم و بلند کردم دیدم داره نگام میکنه نگاهمون خورد به هم... زیر لب گفتم:چه چشمهای قشنگی...چشمهاش یه برق خاص داشت مخصوصا که زیر نور چراغ کنار ازاد راه ایستاده بودو همون نور، برق چشمهاش و دوبل میکرد...زیر بارون بودیم...البته نم نم میومد و داشت کم کم تند میشد...یه کم دیگه تو چشمهاش نگاه کردم که طفلک فوری سرشو انداخت پایین...موهاشم باد زده بود و آشفته کرده بود...موهای مشکی پر پشتی که به نظرم خیلی قشنگ میومد مطمئن بودم ژل مل هم نزده بود وگرنه یه همچین نسیم کوچیکی نمیتونست اینقدر آشفته اش کنه...والبته خیلی براق که بارونم به جلوه اش کمک کرده بود...قدشم بلند بود من با کفش پاشنه هفت به زور به شونه هاش میرسیدم...همینجوری که داشتم زیر و بم تیپ و قیافشو در میاوردم بابام اومد جلو و بوسیدش و گفت:پسرم تو رو خدا شرمنده...معذرت میخوام...دستت درد نکنه...و کلی تشکر کرد اونم فقط میخندید و دندونای سفید و ردیفش ونشون میداد و هی میگفت خواهش میکنم... طفلکی هم همونجا وایستاد تا جرثقیله ماشین ما رو به خودش ببنده...بازم ازش تشکر کردیم البته من حرفی نزدم چپیدم تو ماشین اصلا چه معنی داشت من باهاش خوش و بش کنم...اون یه پسر غریبه بود...تازه بارونم دیگه داشت خیلی تند میشد.
خلاصه اون شب با هزار بدبختی رسیدیم خونه...بدون اینکه یه لحظه بهش فکر کنم خوابم برد...فردا پس فرداش هم اصلا یادم رفت که واسمون یه همچین اتفاقی افتاده و یکی کمکمون کرده...خاصیت ما ادما همینه موقع کمک از همه توقع داریم اما بعدش دیگه همه چیز یادمون میره...
یه هفته عین برق و با د گذشت ومن وارد یه محیط جدید شدم یه جایی که نمیشناختم تا به حال نرفته بودم...روز اول بود یه کم غریبی میکردم...همش حس میکردم الان صبحگاه داریم یه مشت آدم میان واسمون سخنرانی میکنن...ولی تو دانشگاه از این خبرا نبود برگه ی انتخاب واحد دستم بود و داشتم دنبال کلاس مورد نظرم میگشتم...وارد کلاس شدم وپیش تینا نشستم...
داشتیم راجع به بچه ها و اینکه ترم اول دانشگاه اجبارا بهمون واحد دادن و اینجور چیزا حرف میزدیم که سه تا پسر وارد شدند به قول تینا یکی از یکی خوجل تر و موچل تر...اولین نفر بدک نبود پوست سبزه داشت و صورت استخونی...با موهای قهوه ای و بینی گوشتی... بعداً فهمیدم اسمش کاوه است و الانم رفیق فابریک مونا یکی از بچه ها ی کلاسه...بعدی هم بدک نبود قد متوسط داشت و تا تونسته بود ژل و کتیرا و تافت خالی کرده بود رو موهاش...یه تیپ اسپرت هم زده بود و همینا خیلی به خوش تیپیش کمک کرده بود البته رو دماقشم چسب زده بود که یعنی عملیه ولی خوب چند وقت بعد که چسباشو برداشت و رونمایی کرد خیلی قشنگ عمل شده بود از یه چیز دیگه اش هم خوشم اومد اونم راحت بودنش بود.یکی از پسرا ازش پرسید واسه زیبایی عمل کردی یا تصادف کردی؟
ریلکس و رک و راست جواب داد:نه واسه زیبایی...اسمش پویا بود از اون سوسولای بالا شهری الانم که جونشه و تینا...ولی در نظر من تو اون لحظه یه اِوای مطلق بود... هرچند بعدا فهمیدم خیلی مرده و مردونگی داره ولی خوب منی که یه دخترم به فکر جراحی زیبایی نبودم اما پسرای الان از هیچکاری دریغ نمیکنن... نفرسوم...خشکم زد همون سوپرمنی بود که اون شب کمکمون کرد وآخرش گفت:وظیفمه...اون موقع که تو شب دیده بودمش ولی حالا...کل دخترای کلاس نگاهش میکردند...ندید بدیدا انگار تا حالا پسر ندیدن...هرچند خودمم داشتم نگاهش میکردم...یه کلام همه چی تموم بود پوست سفیدی داشت صورتش گرد بود موهاش خیلی خوش حالت و مشکی بود و البته خوش مدل کوتاه شده بود...ابروهاشم همینطورنه خیلی پت و پهن نه خیلی نازک، قد بلند و خوش استیل...بینی و لب و دهنشم که حرف نداشت...اما همه ی اینا یه طرف اون چشمهاش یه طرف...چشمهای درشت و کشیده ی مشکی و پر از جذبه و معصومیت...در کل صورتش خیلی بچه گونه بودو اندامش خیلی ورزیده و مردونه...نوزده بیست بیشتر بهش نمیخورد.تریپ مردونه زده بود پیراهن آبی کمرنگ و شلوار پارچه ای مشکی...سر سنگین با یه لبخند رو لبش و یه چال گونه ی یه طرفه ....اون شب متوجه این یکی نشده بودم یعنی اصلا درست و درمون نگاهش نکرده بودم...با اون چال خیلی خوشگل و بامزه بود.یه کم پسرای کلاس و نگاه کردم از همشون خوش تیپ تر و جذاب تر بود. بعد از چند لحظه برگشتم سمت تینا که داشت اس ام اس میداد...
هنوز خیلی باهم اخت نشده بودیم که بتونیم راجع به پسر و این جور چیزا حرف بزنیم...
اولش خواستم آشنایی بدم و تشکر کنم...ولی بعد پشیمون شدم وقتی هم برگشتم خونه و جریان و به مامانم گفتم...اونم کلی سرم غر غر کرد که چقدر بی عقلم و زشت بود و این حرفها حالا اگه تشکر کرده بودم و آشنایی داده بودم میگفت چرا ... خیر سرم اومدم باهاش مشورت کنم کلی غر غر شنیدم.
ولی فرداش که رفتم و خواستم تشکر کنم پرو پرو زل زد تو چشمام گفت:شرمنده به جا نیاوردم...
منم یه کم نگاش کردم و تو دلم گفتم:درک و بعد گفتم:به هر حال اگه یادتون اومد شما اون شب خیلی کمکمون کردین...مرحمت عالی زیاد. رامو کشیدم و رفتم...
اون موقع ها هم تو حس اینکه دوستش دارم یا ندارم هم نبودم...عشق تو یه نگاه واسم خیلی مسخره بود به خصوص که منم آدم مغروری بودم و ابدا فکرشم نمیکردم که تو دام عشق بیفتم...عشقی که نه واسم معنی داشت نه درکش میکردم...برام مسخره بود...به هر حال اون جذاب بود باحال بود سرکلاسا استادای بدبخت و تیکه بارون میکرد البته خیلی مودب بود و با شخصیت. ازاون تیپ آدمای شوخ و بانمک بود که وقتی باهاشون جدی حرف میزدی و وارد بحث میشدی باید دیکشنری و فرهنگ لغت دم دستت باشه...معلوماتش خیلی زیاد بود.
چون چپ دست بود روی صندلی تکی هایی معمولی نمیتونست راحت بشینه...دو روز بعد خودش با یه صندلی تکی که دسته ی میزش خلاف مال ماها بود اومد تو کلاس و شد سوژه ی بچه ها...همه ازش پرسیدن اینو از کجا آوردی و اونم با یه لحن با مزه میگفت:خودم ساختمش...صندلی تر و تمیزی بود...چوبی با رنگ قهوه ای سوخته...هر کلاسی و که میخواستیم عوض کنیم صندلیشو بغل میکردو میکشید دنبال خودش...همش میگفت:این صندلی به جونم بنده...
از این ادا و اصول هاش و بچه بازیهاش که متناقض بود با بحثهای گهگاه جدی ِ سر کلاس خیلی خوشم میومد.
کاراش هم حرف نداشت...تابلوهایی که میکشید بی نظیر بود طرحاش ...موضوعاش...همه ی کاراش هم قاب های آنچنانی داشت معرق کاری هایی که نظیرشو تو عمرم ندیده بودم. یه بار واسه ی یکی از استادا تعریف کرد گفت:بچه که بودم یه همسایه داشتیم نجار بود اون هم معرق یادم داد هم ساختن صندلی و میز و اینجور چیزا...و از اون موقع تا حالا قاب کارام وخودم درست میکنم...دهن هممون باز مونده بود...حالا این یکی از هنراش بود...چند وقت بعدش یکی از استادا میخواست امتحان بگیره...هیچکس نخونده بود و مونده بودیم چه جوری بهش بگیم که کنسلش کنه...یکی از بچه ها گفت: هرکی خطش قشنگه بره و پای تابلو درخواستمونو کتباً بنویسه...پویا رو به مقدم گفت:پاشو...پاشو که الان میاد استاد...
خط منم بد نبود من میخواستم بنویسم که اون رفت پای تابلو... و گفت:خوب چی بنویسم؟
بچه ها دیکته کردند و اون نوشت یه جوری ایستاده بود که نمیتونستم خطشو و رو تخته ببینم...وقتی که تموم شد ماتم برد...نستعلیق محض...استاد که اومد به خاطر خط مقدم امتحان و کنسل کرد در واقع ازش خواست براش یه تابلو بنویسه و در عوض امتحان نگیره...اونم با خوش رویی قبول کرد...
پسره خطاط بود نقاش بود معرق هم بلد بود البته به قول تینا چوب کار...خوش تیپ و جذاب هم که بود...پولدارم بود از سر و وضعش معلومه...دیگه چی میخواست،همه چی تموم بود...وای خدا یه نفر این همه هنر این همه استعداد...این همه شانس...چی ساختی خدا...کرمت و شکر.
تا به خودم اومدم دیدم ازش خوشم اومده...هر روز صبح به هم سلام و علیک میکنیم...اوایل یه سلام خشک و خالی بود بی خداحافظی...بعد یه صبح به خیر هم زدیم تنگش با خداحافظی...بعد حال شما چطوره به سلام اضافه شد و فردا میبینمتون به خداحافظی ...بعد بحث سر مسائل اون روز که وای این استاد چیکار میکنه...اون یکی امتحان میگیره... آخر کلاسم راجع به اتفاقایی که تو کلاس افتاده بودحرف میزدیم ... توی حیاط هم گاهی اگه جای خالی نبود سر میز ما مینشستند یا ما میرفتیم پیششون... چند باری هم ازهم دیگه ورق پاپکو و خودکار قرض کرده بودیم یا سر کلاس به سوالای همدیگه جواب داده بودیم...یکی دو بار هم جزوه هامونو عوض بدل کردیم و بهم قرض دادیم...انکار نمیکنم دوست بودیم نه از اون دوستی ها نه...اون تا به حال نه اشاره ای کرده نه پیشنهادی داده...که اگه میداد منم با سر قبول میکردم و هنوزم منتظرم بلکه یه فرجی بشه...ما دو تا دوست ساده بودیم...یعنی همکلاسی بودیم...هم رشته بودیم...نمیتونستم مثل چوب خشک باشم که...محیط دانشگاه فرق میکنه...شاید از بی جنبگی خودم فرتی عاشق شدم...شایدم یه هوس زود گذره و من الکی میگم عشق...من از اون دخترا نبودم آزاد بودم اما خودم از این نوع روابط خوشم نمیومد،وتا به حال چند نفرتو دانشگاه و خارج از دانشگاه پیش قدم شده بودند تا من فقط یه نیم نگاه بهشون بندازم دیگه شمارش از دستم در رفته...قیافم بدک نیست...سر و تیپ خوبی دارم و همیشه کیف و کفشم از نوع مارک دار و مرغوب بوده و هست...میشه گفت یه دختر نسبتا خوش قیافه ی مرفه...و من مغرور بودم در عین حال ساکت و اما یه کم سر و گوشم می جنبید و پسرا رو جز میدادم ولی خوب بروز نمیدادم... البته تینا میگه آب زیر کاهم...نمیدونم شاید...یه خصلت دیگه هم که داشتم این بود که هرچی میخواستم باید بدست میاوردم اگه شده زمین و زمان و بهم بدوزم باید به هدفم میرسیدم...رک و صریح بودنم هم از پدرم ارث گرفته بودم...ولی بازم نمیدونم چرا اینجوری شد...شاید اگه قبلا هم با پسرا همکلاس بود اینطوری نمیشد...بی ظرفیت نبودم ولی...ولی تجربه هم نداشتم...با کی راجع بهش حرف میزدم...از کی میپرسیدم؟ از کی راهنمایی میخواستم...با کی درد و دل میکردم؟با مادرم یا پدرم...نه نمیشد یعنی نمیشه... دوستی تینا و پویا هم از همین بر خورد ها شروع شد ولی شانسی که اون آورد این بود که پویا ازش در خواست کرد و اونم قبول کرد.
اما من کی عاشق شدم...درست نمیدونم شایداز همون اولین برخورد قبل از دانشگاه شایدم از همین سلام و علیک ها...شاید اون موقع که توی راهرو داشتم میدوییدم تا با یکی از استادا حرف بزنم که با مقدم تصادف کردم. یه برخورد اتفاقی با من تابلوشو خراب کرد.پالت رنگها ریخت رو کارش و به جای اینکه منی که مقصرم و دعوام کنه و بگه مگه کوری و اینجور حرفها...یه لبخند زد بهم و گفت: شرمنده...حواسم نبود...ومن پررو پررو بهش گفتم:دیگه تکرار نشه...اون مهربون لبخند زد و گفت:اطاعت امر... و منو بیشتراز قبل از حرفی که زده بودم شرمنده کرد....شایدم اون شبی که چهارچرخ ماشین من از کرم یکی از پسرا به اسم حمید حیدری که به پیشنهاد دوستیش جواب منفی داده بودم تو یه بارون سیل آسا تو دی ماه پنچر شده بودن و من داشتم به زمین و زمان فحش میدادم که سوپرمن پیداش شد.
اول گفت:میرسونمتون...
وقتی دید میلی ندارم ...گفت شما بشین تو ماشین من گرم بشین من درستش میکنم...اول زاپاس منو از صندوق عقب دراورد بعد مال خودشوآخر سر هم دو تااز چرخهای جلوی ماشین خودش و هم باز کرد زد به ماشین من...ساعت 9 شب بود و مامانم راه به راه زنگ میزد...من تو ماشین اون نشسته بودم تا از بارون مصون باش...بخاری رو هم واسم روشن کرده بود تو صندلی فرو رفته بودم و از گرما لذت میبردم...بوی ادکلنش کل ماشین و برداشته بود...از اونا که من عاشقشونم...تلخ وسرد...در عین حال ملایم...داشتم عشق میکردم که زد به پنجره و گفت:حل شد بفرمایید...
از ماشین که پیاده شدم دیدم خیس آبه...موش آب کشیده موهای مشکی و براقش چسبیده بود به پیشونیش...قیافه اش خیلی بچه تر شده بود...عین این پسر تخس ها...شیطون و بانمک با اون لبخند و چال گونه اش جذاب و خواستنی... سردش بود...خیلی هم سردش بود تند تند دندوناش بهم میخورد و چونه اش میلرزید...من یه جای گرم نشسته بودم و اون...دوباره جاذبه ی چشمهاش...برای بار اول از برق نگاهش دلم لرزیده بود... انگاری تو این دنیا فقط من بودم و اون بود...قلبم میلرزید و می تپید... شاهد این لرزش و این تپش بارون بود و خودم و اون و دو تا چراغ لب خیابون و شب و آسمون ابریش... همه میگفتن دیدی تو هم تو دام افتادی... دیدی عاشق شدی... از نگاه خیره ی من که مستقیم زل میزدم تو چشمهاش مثل همیشه سرشو انداخت پایین و گفت:دارین خیس میشین...بفرمایید تو ماشین...سرما میخورین...ته دلم هری ریخت پایین...
وای خدا این دیگه کی بود...هنوزم به فکر من بود پس خودت چی؟ حتی زبونم نچرخید بگم تشکر...بگم شرمنده...بگم پس تو چی؟تو سرما نمیخوری؟تو سردت نیست...تو خیس نشدی...تو چرا اینکارو واسم کردی...بازم وظیفته؟...وای خدا...بهش بگم تو دیگه کی هستی؟انسانی؟فرشته ای؟بگم مرسی...ممنون...بگم ...یه چیزی بگم...اما...هیچی...هیچی...هیچی.. .سوار ماشین شدم...و رفتم...بی خداحافظی... بی تشکر...بی حرف...حتی نموندم ببینم اون چه جوری میخواد برگرده..با یه ماشین که دو تا چرخ نداره...حتی یه تعارف خشک و خالی...هیچی نگفتم و رفتم...سر کوچمون پارک کردم و سرمو گذاشتم رو فرمون و زدم زیر گریه...گریه ی چه وقتی بود ؟از سر خجالت یا عذاب وجدان...نمیدونم...اما آرومم کرد...خیلی آروم شدم...اون شب فقط منتظر فردا بودم...
یه امتحان مهم داشتیم...وقتی دیدمش دلم لرزید قلبم تند تند میزد خیس عرق شدم از عشق بود نمیدونم شاید از خجالت ...ولی مگه میشه آدم از روی خجالت و عذاب وجدان دلش تنگ بشه...قلبش تند بزنه...گر بگیره...بازم نمیدونم...فقط یه چیزو میدونم احساسم از اون موقع رو شد...ازون موقع با خودم رو راست شدم...رک و صریح خودم به احساس خودم اسم عشق و لقب دادم...لباس دیشبش تنش بود...یه جین آبی و یه تی شرت خاکستری با کت نوک مدادی...حالش خوب نبود سرما خورده بود...به خاطر من...به خاطر من چشمهاش...اون چشمهای پر از جذبه و معصوم سرخ بود و رنگ صورتش پریده بود...ولی بازم همون لبخند رو لبش بود...جاشو با یکی عوض کرد بیخیال صندلیش شد...حتی نای اینکه اون صندلیشو بلند کنه و بچسبونه به شوفاژ هم نداشت...ولی یکی از بچه ها همون کاوه صندلیشو برد و نزدیک شوفاژ گذاشت و کت خودشم انداخت رو شونه های لرزون مقدم... چسبیده بود به شوفاژ بد جوری لرز داشت...فقط واسه امتحان اومده بود...امتحان که تموم شد استاد وقتی فهمید فقط واسه ی امتحان و درسش با این حال وروز اومده نامردی نکرد و با موبایلش زنگ زد به آژانس تا بیاد دنبالش و ببرتش خونه...تا آخر هفته نیومد... و من اون سه چرخی و که به ماشین من زده بود به پویا سپردم که به دستش برسونه...و اون یه هفته چی به من گذشت...تازه فهمیدم دانشگاه و بدون اون نمیخوام...تازه فهمیدم هفته واسه من چهار روزه یکشنبه ودوشنبه و چهارشنبه و پنج شنبه...روزهایی که کلاس داشتم و دارم...روزهایی که اونو میبینم...مثل مرغ سرکنده شده بودم...جاش خالی بود...خیلی خالی بود...دلم براش تنگ شده بود...خیلی زیاد...خیلی...
من رازمو به تینا گفتم...گفتم که چشمهاش جادویی ،حتی یه بارم گفتم مستقیم تو چشمهاش نگاه کن ...اون وقت میفهمی...
گفت:زل زدم...صد بار هزاربار...اما نه قلبم واستاد نه خواستم از حال برم...اون فقط یه پسر جذابه همین... زشت و خوشگلش ...همشونم سر وته یه کرباسن...تو هم دل نبند به چشمهای کورشده ی اون که شرط میبندم تا حالا صد نفر و خام کرده... فقط بلدن سو استفاده کنن...مرد خوشگل مال مردمه...خیالت تخت...
تینا به جز این سفارشات شیرین و سلیس همیشه بهم میگه: خیلی خری که عاشق یه جفت چشم شدی...همه عاشق رفتار و کردار و پندار میشن تو ی بی عقل عاشق یه جفت چشم شدی؟
آره من عاشق یه جفت چشمم...چشمهایی که معصومن...میتونستن بد باشن... میتونستن هیز باشن... میتونستن پست باشن...پلید باشن...اما نیستن ...جاش صادقن...مهربونن... من عاشق یه جفت چشمم که پاکه خیلی پاک...صاحب این چشمها هم یه مغز داره که فرمان میده شرم و حیا داشته باش...نگاه بد به کسی نداشته باش...مهربون باش...صاحب این چشمها یه قلب داره که میگه محبت کن...بی توقع...بی منت...صاحب این چشمها یه آدمه با یه عالمه رفتار خوب و کردار نیک و پندار عالی..یه آدم واقعی...یه انسان...آره...من عاشق این ادمم...نباید باشم؟انتخابم بد نبود...عالی بود... اونقدر عالی که شک دارم لیاقتشو داشته باشم...انتخاب من یه جفت چشم نیست صاحب یه جفت چشمه...آقای مقدم...مانی مقدم...اون فوق العاده است...فوق العاده...اسم سوپر من حقشه...
دفتر خاطراتش را بست و به پشتی صندلی تکیه داد و به سقف خیره شد...زیر لب زمزمه کرد:الان داری به چی فکر میکنی؟
نگاهش را از سقف بر گرفت و از پنجره به دریا زل زد...هنوز هم نمیدانست از چه چیز ناراحت است...اصلا باید ناراحت باشد یا نه...
فروغ فرق داشت با همه ی زنهایی که تا به حال دیده بود فرق داشت...اما فقط در مورد او اینچنین بود...با مهدخت و مهرداد راحت تر و صمیمی تر رفتار میکرد...زیر لب گفت:به من که میرسه مور مور میشه...بدنش خشک شده بود تکانی به خودش داد و از شدت درد کتفش آهی کشید و سعی کرد بخوابد دوازده ساعت پشت فرمان نشسته بود آن هم در ترافیک وحشتناک جاده ی شمال...
امیرسام:دایی...دایی مانی بیدار شو دیگه...
مانی با صدای گرفته ای گفت:هوووم...
امیرسام:دایی ...مامان میگه بیا صبحونه بخور...
مهرداد:اِ...مانی بیدارشو دیگه...لنگ ظهره...یاد بگیر امیر سام از تو زودتر بیدار شده....پاشو...پاشو... و روبه امیرسام گفت:تا بیدار نشده نیای پایینا...باشه دایی جون...من رفتم پایین..
امیر سام ذوق زده خندید و گفت:چَش...دایی بیداری؟
مانی: بیدارم...
امیرسام:پاشو بریم دریا...
مانی:بگو بابات ببرتت...
امیرسام:بابا گفت به شما بگم منو حتما میبری...
مانی زیر لب گفت:بابات غلط کرد...
با صدای بلندی گفت:حوصله ندارم...
امیرسام با چشمانی پر از اشک نگاهی به مانی انداخت و از لبه ی تخت بلند شد و گفت:باهات قهرم...و اشکهایش جاری شد.
مانی که طاقت قهرو گریه ی امیر سام را نداشت از تخت پایین پرید و گفت:باشه باشه...پاشو بریم دریا...ببخشید باشه؟مرد که گریه نمیکنه دایی جون...و اشکهایش را پاک کرد.
امیرسام خندید و گفت:پس بیا بریم...
مانی لباسهایش را عوض کرد و با یک حرکت امیر سام را روی شانه هایش گذاشت و از پله ها پایین آمد...شهلا مشغول جمع و جور کردن بساط سفره ی صبحانه بود.
مانی:سلام زن دایی...صبحتون به خیر...
شهلا:سلام آقا مانی...صبح شما هم به خیر...
مانی:بقیه کجان؟
شهلا:بیرونن...صبحانه میخوری؟
مانی:نه میل ندارم...کمک نمیخوای؟
شهلا:نه ممنون...کارم تموم شده... بی صبحانه که نمیشه...
مانی:حالا بعدا میخورم...
شهلا:راستی مانی...از کجا فهمیدی؟
مانی:چیو؟
شهلا:همون قضیه ی امتحان و دیگه...
مانی خندید و گفت:آهان...همانطور که به سمت در میرفت گفت:از چشمات از زبون چشمات...
شهلا در دل گفت:واه...اینم شد جواب ...وپشت سرش از ویلا خارج شد.
پیروز:از اول یارکشی کنیم...مانی هم اومد...
فرزاد:شیش نفریم...سه به سه...
شهلا:ماهم هستیم...
مهدخت:من و پری هم هستیم...
بهزاد:یه نفر کم داریم...
سمیرا:منم میام...
مهرداد با مهربانی نگاهش کرد و گفت:شما نه...
سمیرا که به یکباره یاد چیز گران بهایی افتاده باشد لبخندی زد و گفت:باشه...
مانی امیر سام را روی زمین گذاشت و همانطور که توپ را میان انگشتانش میچرخاند گفت:خوب چرا نیاد؟بازیش که خیلی خوبه...
مهدخت:واسش ضرر داره...
مانی:چرا مگه مریض شده...
فریده قهقهه ای زد و گفت:تا باشه از این مریضی ها...
شهلا:جنابعالی دارین عمو میشین...
مهرداد با لبخند به مانی نگاه میکرد و مانی لحظه ای با شوق سپس با خشم نگاهی به چهره ی برادرش انداخت وچیزی نگفت.
بهزاد:خان عمو یه چیزی بفرمایین..
فروغ با اخم نگاهش کرد و گفت: زبونت نمیچرخه یه تبریک بگی...
مانی: تبریک مال وقتیه که آخرین نفر نباشی که بفهمی... با حرص به زیر توپ زد و به سمت دیگری رفت و لب ساحل نزدیک صخره های سنگی روی شنها نشست.
پیروز:دیدی گفتم ناراحت میشه...
مهرداد:این چه بی جنبه شده...
احمد :حق داره دیگه دیشب باید بهش میگفتی...
فرزاد:چه عین نی نی کوچولوها قهر میکنه...
بهنام: سرحال نبود...
فروغ:هی بگین مانی نیومده خوش نمیگذره...بیاین تحویل بگیرید...نمیومد اعصابمون اروم تر بود...
فریده:حالا چرا داد میزنی...
فروغ خندید و گفت:ببخشید میخواستم بشنوه...
نزدیک ظهر بود مردها بساط کباب را آماده کرده بودند و احمد و محمود برای هم کُرکُری میخواندند.
بهزاد :تا کی میخواد اونجا بشینه؟
بهنام:مهرداد برو یه کم باهاش حرف بزن از دلش دربیار...
مهدخت: ولش کنید بابا...خیلی لوس و بی جنبه شده...سه ساعته تنها نشسته...
پریسا:اینقدرنشست زخم بستر نگرفت...وهمراه با پونه و سمیرا خندیدند.
فرزاد:پاشو مهرداد...پاشو که همه ی آتیشا از گور توبلند میشه...
و با هم به سمت مانی که رو به روی دریا روی شنها نشسته بودو زانو هایش را درآغوش گرفته و سرش را روی آنها گذاشته بود رفتند.
مهرداد:میبینم که دلخور شدی...
فرزاد:بابا این لوس بازیا چیه در میاری... اینجا نشستی زانوی غم بغل گرفتی که چی...
مهرداد کنارش زانو زد و گفت:اینقدر از دستم دلخوری؟
فرزاد هم رو به رویش نشست و گفت:خرس گنده خجالت بکش...فقط شدی قد چنار عقل اندازه ی یه ارزن...
مهرداد:عین دوساله ها قهر نکن...زشته...خجالت بکش...
فرزاد:پس فردا میخوای زن بگیری چیکار میکنی؟هووووی با توایم ها...
مهرداد:با دیوار حرف میزدیم زودتر جوابمونو میداد...بعد از لحظه ای سکوت گفت:به هر حال معذرت میخوام...امیدوارم منو ببخشی... دستش را روی شانه ی مانی گذاشت و تکانی به او داد بدنش شل بود و باهمان تکان روی زمین افتاد.فرزاد فریاد زد:مانی...
مهرداد سرش را در آغوش گرفته بود وباسیلی به صورتش میزد و و آب طلب میکرد...
لیوان آبی به صورتش پاشیده شد...به آرامی پلکهایش را باز کرد همه گرداگردش حلقه زده بودند و با نگرانی نگاهش میکردند...
مانی با صدای گرفته ای گفت:چی شده؟
مهرداد:تو از ما میپرسی...
سعی کرد از جایش بلند شود بهزاد دستش را گرفت و با یک حرکت او را سر پا کرد...سرش گیج میرفت...احساس کرد نمیتواند روی پاهایش بایستد...داشت میفتاد که مهرداد بازویش را گرفت و گفت:یواش...بهنام هم دستش را گرفت و گفت:حتما ضعف کردی...بیا بریم ناهار بخور حالت میاد سر جاش...
محمود:آب به آب شده...
فریده:از دیشب تا حالا هیچی نخورده خوب معلومه ضعف میکنه...
شهلا:من بهت گفتم صبحانه بخور واسه همین بود...هرکسی چیزی میگفت و نظری میداد همه سر سفره نشسته بودند...
مهرداد:بهتری...
مانی هنوز هم گیج بود...آهسته گفت:خوبم...
میلی به غذا نداشت...فروغ لبخندی زد و گفت:اگه خدا بخواد کباب که دوست داری...هان؟
مانی هم خندید و چیزی نگفت.
محمود: آ باریک الله...بخند...عنق شدی از دیشب تا حالا...
احمد گفت:تا حالا که دو تا از سرمون گذشته خدا سومیشو به خیر کنه...
مهرداد زیر گوش پیروز گفت:یعنی از وقتی از پیش ما رفت بیهوش شده؟
پیروز:نمیدونم...ممکنه...کاش زودتر بهش سر میزدیم...
غذا را به زور می جوید...
فرزاد:مانی حالت خوبه؟
حس میکرد فکش دارد از جا کنده میشود با هر دو دست صورتش را گرفت و فشار داد، درد پشتش کم بود حالا فک و دندان درد هم اضافه شده بود.
با سر پاسخ مثبت داد...
مهرداد که تمام حواسش به مانی بود گفت:اگه نمیتونی به زور نخور...
شهین:آقا مهرداد هنوز که چیزی نخورده...
فروغ:حرف تو دهنش میذاری...رنگ به رو نداره...
مانی دست از غذا کشید و زیر لب تشکر کرد...
مهرداد:پاشو بریم تو یه کم دراز بکش...
و با کمک پیروز او را به ویلا بردند.
مهرداد:کاش فشار سنج و آورده بودما...
پیروز:مگه نیاوردی؟
مهرداد:نه یادم رفت...دم آخری که فشار دایی و گرفتم موند رو مبل...
چشمانش را بسته بود...رنگش پریده بود...لرزداشت و سخت نفس میکشید...نبضش را گرفت...و به ثانیه شمار ساعتش خیره شد.
پیروز:میرم پتو بیارم...
بهزاد و مهدخت و فرزاد و احمد با هم وارد ویلا شدند.
مهرداد:مانی...مانی جان...جاییتم درد میکنه؟
احمد نگران پرسید:حالش خوبه...
مهرداد:فکر نکنم چیز مهمی باشه...این طرفها داروخانه هست؟
بهزاد:اره...آره ...دیشب من سر راه یکی دیدم...
مهرداد:یه سرم نمکی بهش بزنم خوب میشه...
پیروز پتورا رویش انداخت و گفت:خوب من میرم میگیرم...
مهرداد:نه بابا خودم میگیرم...
پیروز:تو پیشش بمون دیگه...تو باشی بهتره من میرم...
سوزش سپس سرمایی را روی پوست دستش حس کرد بوی الکل در بینی اش پیچید آرام چشمهایش را باز کرد...مهرداد بالای سرش نشسته بود.
پیروز:چه عجب...بالاخره چشم وا کردین...
مهرداد خندید و گفت:خسته نشدی اینقدر خوابیدی؟
مانی لبهایش را به زور باز کرد وبا صدایی گرفته گفت:ساعت چنده؟
بهزاد:اِ این بیدارشد...سرش را از اتاق بیرون کرد و گفت:بچه ها بیاین بیدار شده...
بهنام:ساعت خواب...وقت کردی یه کم بخواب...
احمد وارد اتاق شد و پیشانی مانی را بوسید و گفت:الهی درد و بلات تو سرم بخوره...حالت خوبه بابا جون...آخه چت شد یه دفعه...
مهرداد:بابا امون بدین بهش...
مهدخت با یک سینی محتوی لیوان آبمیوه و سوپ وارد شد و گفت:چشم همتون کور بشه...داداشم و چشم زدین...بیا مانی جان بیا این سوپ رو بخور...حالت میاد سر جاش...
به کمک مهرداد روی تخت نشست و کمی از آبمیوه خورد چند قاشق هم سوپ ...حالش هنوز کاملا سر جا نیامده بود ترجیح میداد باز هم بخوابد.دوباره دراز کشید وچشمهایش رابست.مهرداد که حالش را اینچنین دید بقیه را از اتاق بیرون کرد پتو را تا زیر گردنش بالا کشید چراغ را خاموش کرد واز اتاق خارج شد.
مهرداد رو به پیروز گفت: تو فکر میکنی مشکلش چیه...
پیروز لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت:یه افت فشار ساده ...تا فردا حالش خوب میشه...
احمد هم که صدای آن دو را میشنید گفت:خدا کنه...
مهرداد:پشت دستم و داغ کنم وسایل معاینه ام یادم نره...
و همه به سالن بازگشتند.


ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: رمان همه هستی من-sun daughter

تاريخ : پنجشنبه 17 شهریور1390 | 20:45 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.