X
تبلیغات
داستان آنلاین - قسمت 30 و 31 و 32 وفای عهد
ـ آخه مادر تو نميگي دل ما هزار راه ميره؟ اين چه كاري بود؟ شما ديگه ازتون اينكارها گذشته. اميرآقا از شما انتظار نداشتم ديگه. ديشب اين دوتا طفل معصوم از غصه نزديك بود هلاك بشن. اين ماسماسك ها رو من موندم واسه چي دستتون ميگيرين ؟ هنوزم دلم از دستتون پره. آخه عزيزاي من ...
مامان جون همينطوري داشت حرف ميزد ومامان بابا رو دعوا ميكرد. صبح داشتيم با حال زار ، صبحونه كوفت ميكرديم كه مامان بابا اومدن. دهنمون باز مونده بود وقتي شنيديم واسه چي نيومدن. بابا يهويي ياد ايام شباب براش زنده شده بوده و حالا كه سالگرد ازدواجشون بوده، تصميم گرفته بره همون منطقه ي ييلاقي كه براي بار اول مامان رو ديده بوده ، بعد هم موقع برگشت ماشين دچار مشكل ميشه و آنتن مانتن هم موجود نبوده. اونا هم صبر ميكنن تا صبح كه يكي از اون اطراف گذر كنه و ازش كمك بگيرن. ميخواستم كله ام رو بكوبم به ديوار. ما اين همه حرص خورده بوديم و اونا داشتن كيف و حال ميكردن و ياد ايام گذشته رو ميداشتن. آخه بگو شب چه وقت رفتن به ييلاق بود؟ حداقل قبل از اينكه برن نميتونستن يه خبر بدن؟ حالا اينا هيچي، صبح كه مشكل برطرف شده بود نميتونستن يه جا كه آنتن ميده وايسن و يه زنگ به ما بزنن؟ عجب پدر مادري!
به خونواده ي افشاري هم خبر داديم تا يه خرده نگرانيشون هم برطرف بشه. حرصم بيشتر از اونجا بود كه برنامه مونو هم كامل نابود كرده بودن. خيلي از دستشون عصباني بودم. واقعاً اين كار به سن و سال اينا برنميگشت. جووني كرده بودن. اين وسط كسايي كه كار بابا رو تأييد كردن، دايي خسرو و عموها بودن، چون به نظر خودشون اينطور برنامه ها در آينده تأثير و نتيجه ي خوبي داره. اين مردها خيلي زرنگن.
*************************
داشتم ميرفتم بيرون تا يه سر به بچه ها بزنم. حالا كه خيالم از جانب بابا مامان راحت شده بود، تصميم گرفتم برم ببينم غزاله باز چه شكري خورده كه به حالت قهر از خونه زده بيرون. انگار من نخود ِ مشگل گشا هستم.
ـ كجا ميري تو؟
رو پله ها سيخ شدم.
ـ مامان جان لطفاً شما ديگه به جيم شدن من گير ندين كه هنوز اعصابم از دستتون خرد و خاكشيره.
مامان ـ گير نده يعني چي؟ دختر كي ميخواي ياد بگيري درست صحبت كني؟
ـ من كه نگفتم گير نده، گفتم گير ندين. لطفاً تحريف نكنين.
مامان ـ باز بي مزه شدي؟
ـ من هميشه بامزه ميمونم ماماني. درضمن اگه ميومدم خبر ميدادم، بايد به هزار نفر جواب پس ميدادم( يه بوس واسش فرستادم و در حال پايين رفتم از پله ها گفتم:) واسه ناهار منتظرم نباشين، من رفتم. عصري برميگردم
مامان ـ مواظب باش
ـ به چشم، راستي به بابا بگين اگه صلاح ميدونن اين ماشين رو هم از تعميرگاه دربيارن. لطف عالي مستدام ............ و از خونه خارج شدم.
*************************
اروم دم گوش فرانك گفتم: حالا چرا مثل شمر ذي الجوشن نشسته و حرف نميزنه؟
فرانك هم آروم گفت: نميدونم، از ديشب تا حالا كه اومده، با منم يك كلمه حرف نزده، فقط گفت، نميخوام بابا مامانم بدونن اينجام.
ـ اونوقت نميخوام بدونم بابا مامانم اينجام، يك كلمه نميشه؟
فرانك با تعجب گفت: يعني چي؟
ـ بابا تو داري ميگي ديشب يك كلمه حرف نزده، بعد دوباره ميگي فقط گفته نميخوام ننه بابام بدونن اينجام، اين كه پنج تا كلمه است.
فرانك ـ راحيل سر به سرم نذار كه اعصاب ندارم.
ـ خدا به من رحم كنه،دور و برمو يه مشت بي اعصاب گرفتن.
فرانك ـ حالا نميخواد منو دست بندازي. به نظرت چيكار كنيم؟
ـ نميدونم. اينكه حرفي نميزنه بفهميم چه مرگشه.
فرانك ـ ناسلامتي شما دوقلوهاي افسانه اي بودين. يه چيزي بگو سر صحبتش باز بشه.
ـ آخه من غزاله رو ميشناسم،تا خودش نخواد حرفي نميزنه. خيلي چغره.
فرانك ـ بلاخره كه چي؟
ـ پيچ پيچي.
فرانك با اخم بهم نگاه كرد و باز آروم گفت: اينطوري كه نميشه
ـ فعلاً كه شده
فرانك ـ راحيل اذيت نكن
ـ خب من چه بكنم؟ بايد خودش فَك بزنه
غزاله ـ شما دوتا چه مرگتونه از اول تا حالا هي پچ پچ ميكنين؟ اگه موضوع مهميه بلند بگين منم بشنوم.
آروم به فرانك گفتم: الان منفجر شد و اين مفهومش اينه كه ميخواد حرف بزنه.
فرانك سرشو انداخت پايين و ريز ريز خنديد.
غزاله ـ زهرمار . چيه؟
ميدونستم از در گوشي حرف زدن بدش مياد و واسه همين هم اينطوري كردم تا ادا اطوارشو بذاره كنار و بگه چي پيش اومده.
ـ هيچي نيست. حالا بگو چي شده؟
غزاله ـ چي چي شده؟
ـ هيچي. مثل اينكه همه چيز مرتبه. من ديگه برم چون همه منتظرم هستن.
فرانك ـ اِ راحيل!
ـ راحيل نداره. مگه نميبيني چيزي نشده؟ من ديگه برم حالا كه چيزي نيست.
فرانك ـ غزاله كه حرفي نزده
ـ اين در به در شده اگه ميخواست حرفي بزنه،تو اين يه ساعتي كه من بودم، ميزد. الان ديگه ديرم شده.
غزاله ـ درد. بتمرگ سرجات
ـ آهان. معلوم شد ميخواي حرف بزني. خب بنده سراپا گوشم.
غزاله بدون مقدمه چيني گفت: ميخوان شوهرم بدن،همه هم موافقن. پاشونو كردن تو يه كفش بيرون هم نميارن. بابام ميگه از اين بهتر نميتونم گير بيارم، مامانمم چون از فاميلاشه پشتيبانيش ميكنه. امير پژمان هم كه كاسه ي داغتر از آش. پسر خوبيه، وضع ماليش هم متناسبه،اما من نميخوام. ديشب همين كه از كرمانشاه برگشتيم بحث سرش شروع شد، منم حرصم گرفت از خونه زدم بيرون. كاش نرفته بودم كرمانشاه.
فرانك با تعجب گفت: منظورت به محسنه؟
غزاله ـ آره
اوه اوه ماجرا هيجاني شد. بابا مامان غزاله هميشه تو هر چيزي حق انتخاب رو به خود غزاله ميدادن، غير از مسئله ي ازدواج. هميشه همينطور بود و غزاله سر هر خواستگارش جنگ اعصاب داشت. نميفهميدم چرا اينطوري ميكنن، ولي مثل اينكه ايندفعه خيلي جدي تر از اين حرفها بود كه غزاله از خونه بيرون زده بود.
فرانك چيزي نگفت اما من گفتم: خب ببين غزاله جان، الان چند مورد پيش مياد كه بايد بررسي بشه. اولاً به اونا چه كه موافق شوهر كردن تو باشن؟ ، اصل تويي عزيزم كه بايد عروس بشي. ميفهمي كه چي ميگم؟ بقيه باد هواست، بعدش هم چطوري اينهمه آدم پاهاي گندشونو كردن تو يه كفش؟ كفشه ميدره كه،بعدش هم معلومه وقتي پاهاشونو به طرقي كه من نميدونم ميكنن تو يه كفش، ديگه نميتونن دربيارن. اما مورد چهارم، يعني چي بابات از اين پسره خوشش اومده؟ بابات هم بي حيا شده ها! مامانتم كه بدتر با اون پشتيبانيش، امير پژمان هم كه ديگه نگو . كلاً اعضاي خانواده ات بايد سنگسار بشن. و اما مورد هفتم، اگه ميگي پسره خوبه، پس اين كارها يعني چي؟ هشتماً تو غلط كردي شب از خونه زدي بيرون. نهماً... ديگه نهماً نداره. خب حالا نوبت توئه عزيزم كه جواب بدي.
غزاله ـ درد و بلا. آدم نميشي؟ يه دفعه درست صحبت كن.
ـ اي بابا پدر آمرزيده من چي بگم؟ برو بگو نميخوامش. من چه ميدونم؟، من كه جاي تو نيستم. سر همه خواستگارهات همين بساطه،بعدش هم بعد از يكي دو هفته تموم ميشه. واسم تازگي نداره كه بخوام بهش جدي فكر كنم.
غزاله ـ بميري تو كه هيچوقت فايده نداري.
ـ اي كپك. حتماً يه طوري شده كه خانواده ات اينهمه اصرار دارن ديگه.
غزاله ـ آره خب. فاميله، پسر ِ دوست بابامه، قيافه اش بد نيست. مامانم هم عاشق مامانشه و با هم جيك تو جيكن. خودش و خواهرش هم از دوستاي اميرپژمانن.
ـ پس چرا تا حالا در موردش صحبت نكرده بودي؟
غزاله ـ چون جدي نبوده، اما از اين سفر لعنتي باز شروع شد.
ـ بازم ميگم اينم مثل بقيه. همه از نظر خانواده ات واجد شرايط بودن، اما بعد از يه مدت آبها از آسياب افتاد. ببين بهتره برگردي خونه و يك كلام بگي نميخوام و از اين به بعد هم هرچي گفتن محل ندي.
فرانك ـ ولي پسر خوبيه؟ فكر ميكنم غزاله داره اشتباه ميكنه
ـ تو ديديش؟
فرانك ـ منم تو اون سفر با غزاله اينا بودم ديگه.
غزاله با حرص به فرانك نگاه ميكرد. شايد توقع داشت فرانك ديگه طرف اون باشه.
ـ ببين فرانك زندگي كه شوخي نيست، نميشه كه هركي اومد و كيس مناسبي بود آدم بگه بله. بعضي موقع ها يه علاقه ي كوچيك هم لازمه.
فرانك ـ مثل تو و فرزاد.
ـ من فرزاد رو دوستش دارم ولي نميتونم به عنوان شريك زندگيم بهش نگاه كنم. اما من با غزاله فرق دارم، من يكي مثل عليرضا رو دارم، شايد اگه به اون دلبسته نشده بودم فرزاد رو انتخاب ميكردم .
فرانك ـ شايد غزاله خانوم هم بلــــه
غزاله ـ بنده نخير، اگه پسر خوبيه بفرما مال شما !
فرانك ـ آدم نبايد شانس هاي زندگيشو ازدست بده.
ـ كه اينطور؟ اگه يه نفر بياد خواستگاريت و از اكثر جوانب واجد شرايط باشه، تو بهش بله رو ميدي؟
فرانك يه دفعه گير كرد.
ـ نميدي،چون جنابعالي هم به پسرخاله ي ديوونه ي بنده - جناب آقاي منصور ايزدي ـ يه نظرات مساعدي دارين. اما بازم ميگم من و تو با غزاله فرق داريم.
فرانك بيچاره سرخ شده بود. انتظار نداشت مچش باز شده باشه.
ـ حالا نميخواد خجالت بكشي. جمع خودمونيه.
غزاله ـ حقته
فرانك ـ باور كنين من فقط ...
ـ جون ما ديگه نميخواد ماست ماليش كني،بذار همينطوري دست نخورده باقي بمونه. ميخواد ما رو سياه كنه.
فرانك مدام قصد داشت توجيه كنه،اما من و غزاله بهش مهلت نميداديم. يك ساعت بعد، به دنبال بدرقه ي غزاله و فرانك، كه كلي فحش و بد و بيراه بود، به طرف خونه حركت كردم.
*************************
با ولع كتلت دستخپخت مامان رو ميخوردم و يه بند سوال ميكردم.
ـ بقيه ناهار نموندن؟
مامان ـ چرا. پس اينهمه ظرف خشك نكرده واسه چيه؟
ـ چه ميدونم. من كه مثل شما باهوش نيستم. حالا چرا رفتن؟
مامان ـ ناسلامتي ساعت سه بعد از ظهره.
ـ چرا ناسلامتي؟، به سلامتي
مامان ـ لوس نشو غذاتو بخور.
ـ اي به چشم ............ بدون حرف ديگه اي شروع كردم به خوردن. مامان روبروم نشسته بود و زل زده بود بهم. اولش فكر كردم بعد از خوردن چايي اش خيال رفتن داره،اما بعدش متوجه شدم مثل اينكه قصدش موندنه. دلم گواهيه سين جين ميداد. بلاخره هم طاقت نياوردم و با دهن پر گفتم: هان مادر من؟ چيه ؟ مشكلي پيش اومده؟ نكنه دارم ميميرم و خودم بي خبرم؟ چي شده امروز زل زدين به من؟ ميذارين اين يه لقمه كوفت تنم بشه يا نه؟
مامان ـ ماش! يعني چي؟بعدش هم گفتم درست صحبت كن.
ـ اولاً ماش نه و عدس، درثاني، شما صد دفعه هاي زيادي ميگين، كو گوش شنوا؟ ولي مادر من خب از اول تا حالا همينطوري نشستين منو زير نظر دارين.
مامان ـ مگه قرار نبود ناهار خونه غزاله بموني؟ چرا اومدي؟
ـ حالا اگه خيلي ناراحتين برگردم و واسه اينكه كنجكاويتون كاسته بشه، بايد بگم كه بازم خواستگار روزكي، مثل هميشه.
مامان ـ لا اله الا ا... ، دختر من چيكار به غزاله داشتم؟ تو هم بشين غذاتو بخور. من رفتم راحت باشي. امان از دست تو.
مامان همينطوري زير لب غر ميزد و از آشپزخونه ميرفت بيرون. ولي اين ماماني كه من ديدم، مطمئن بودم منتظر فرصته تا از زير زبون من حرف بكشه.
ميز رو جمع كردم و ليوان ِ آب به دست، رفتم بيرون. مامان روبروي تلويزيون نشسته بود و مثلاً داشت سريالي رو كه مطمئن بودم - حتي يه قسمت اون رو هم تا حالا كامل نديده - تماشا ميكرد. روبروش نشستم و گفتم : خيلي خوشمزه بود ، تركيدم.
مامان ـ نوش جان
ـ صفاي دستپخت
باز چپ چپ نگاهم كرد.
ـ اِ خب اينكه موردي نداره
مامان ـ يكي به دو كردن با تو فايده نداره. دوستت فرانك چطوره؟
چي شد كه مامان خانوم از فرانك ميپرسه؟
ـ اونم خوبه. مامانش با همكارش ازدواج كرده، باباش هم سرش به دوست دختراش گرمه. كلاً وضعيت ميزونه
مامان ـ خدا رو شكر
اين چي بود مامان گفت؟ معلومه حواسش به حرفهاي من نيست و فكرش پي موضوعيه كه ميخواد بهم بگه.
ـ مامان ؟
بهم نگاه كرد. مطمئن بودم ميخواد چيزي بپرسه ولي خودشو كنترل ميكنه تا اول زمينه رو مساعد كنه.
مامان ـ چيه؟ فردا كلاس نداري؟
ـ ماماني دانشگاهها چند وقته كه تعطيله. حواستون كجاست؟
مامان ـ حواس واسه آدم نميذاري . وسايلتو جمع كردي؟ دم ِ سفر رفتن باز هول نشي !
ـ چه ربطي داشت مامان جان؟! ما پنج شيش روز ديگه ميخوايم بريم شمال. مقدمه چيني نكنين، بگيد چي شده. شما كه ميدونين من عادت دارم يه راست برم سر اصل مطلب؟
مامان باز مستقيم بهم نگاه كرد و يه دفعه اي گفت: عليرضا ميخواد بره.
با تعجب به مامان نگاه ميكردم. كجا ميخواد بره؟!
مامان حرفشو ادامه داد: كلاً اصلاً ميخواد بي خيال رشته و كارش بشه و با يكي از دوستاش تو جنوب سرمايه گذاري كنن. گفته شايد بعد از يه مدت درسشو ادامه داد. تا چند وقت پيش هم حرف و حديثش بود، اما الان ديگه پاشو كرده تو يه كفش. مهوش داره از غصه دق ميكنه. چند دفعه ديگه صحبتش پيش اومده بود،اما باز عليرضا منصرف شده بود. ايندفعه مثل اينكه جديه...... و باز نگاهم كرد. كاش اينطوري نگام نكنه. مگه من كاري كردم كه عليرضا بخواد بره؟ اگه ميخواست بره و مثلاً ميخواست ريخت منو نبينه،همون اوايل ميرفت. ولي اگه بره چي؟ من دق ميكنم. خودمو جمع و جور كردم و يه نقاب مسخره به صورتم زدم.
ـ به سلامتي. ولي مگه الكي و هركي به هركيه؟ اصلاً عليرضا سررشته داره تو زمينه ي كاري كه ميخواد بكنه. يهويي كه نميشه. هزارتا دنگ و فنگ داره. اينم هوايي شده، دوروز ديگه از سرش ميفته.
مامان نگاه عاقل اندر سفيه اي بهم انداخت و گفت: واقعاً نميفهمي يا خودتو به نفهميدن ميزني؟ چرا يه دفعه باز تصميمش عوض شده؟ مهوش ميگفت رفيق عليرضا هي نشسته زير پاش و در گوشش چرت و پرت بلغور كرده،عليرضا هم چند دفعه اي بحثش رو پيش كشيده، اما هميشه نيمه كاره مونده. اينبار تو روي خسرو وايساده كه حرفش عوض نميشه. راحيل بگو چي شده !
ـ اي بابا. چرا هرچي ميشه ميندازين گردن من؟ به من چه؟ از هر طرفي بايد بخورم؟ به خدا خسته شدم ديگه. خودم بيشتر از همه دلم خونه،اونوقت همه ي نگاه ها سمت منه. آقا هركاري خواسته كرده و بازم من تقصير كارم. مامان شما ديگه دركم كنين. عليرضا از من متنفره، بدش مياد، پس مطمئن باشين به خاطر من نيست ....................... با گفتن اين حرفها ديگه موندن جايز نبود. نميتونستم جلوي ريزش اشك هامو بگيرم. دلم شكسته بود. بدجور هم شكسته بود. كاش ميتونستم بهش بگم نره. كاش ميشد بهش بگم كه دوستش دارم. اما بازم نميشد. چقدر تلخه وقتي كاري از دستت برنمياد، فقط ميتوني بشيني و غصه بخوري و منتظر باشي تا آينده برسه، شايد يه معجزه اتفاق بيفته و همه چيز درست بشه.
*************************
باز با صداي زنگ چشمامو باز كردم. بازم فرزاد بود. از عصري تا حالا اين هفتمين بار بود كه تماس گرفته بود. ميدونستم ازاينكه جواب نميدم نگران شده، ولي نميخواستم كسي مزاحم خلوتم بشه.از وقتي مامان اون حرفها رو بهم زده بود صدبار به گذشته برگشته بودم و بازم همه چيز رو مرور كرده بودم. هيچ نقطه ي سياهي نبود كه عليرضا به خاطرش محكومم كنه، فقط اين اواخر با فرزاد بودم كه اون هم به قول خودش آدمي نبود كه رابطه باهاش بي آبرويي بياره. فرزاد خيلي آقا و متين بود، بعضي موقع ها به شدت دلم براش ميسوخت.
ساعتها ميشد كه همينطوري رو تختم دراز كشيده بودم و فكر ميكردم. كم كم داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه با اين عشق فقط خودمو داغون ميكنم. اصلاًاين عشق بود يا جنون؟ خدايا اخر اين عشق به كجا ميرسه؟ خدايا اگه اين عشق ميخواد نابودم كنه ازت خواهش ميكنم اونو تو دلم نابودش كن. نميخوام قرباني بشم. ميخوام زندگي راحتي داشته باشم.يه دفعه ياد اين جمله از دكتر شريعتي افتادم:
خدايا به هركس دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن برتر است و به آنكه بيشتر دوست ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق هم برتر است.
خيلي وقتها معني جمله هاشو نميفهميدم ولي حالا اين جمله مصداق من بود. عاشق عليرضا بودم و عشق از زندگي كه من دنبالش بودم مقدس تره ، ولي فرزاد رو فقط دوستش دارم.
از تخت پايين اومدم و جلوي آينه وايسادم. از ديدن قيافه ي خودم به جاي اينكه بزنم زير گريه و متعجب بشم، زدم زير خنده. قيافه ام مثل وحشي ها شده بود. موهام ژوليده شده بود و يه مقدارش از كش سرم بيرون زده بود. چشمام سرخ بود و زيرش يه لايه اشك. لبها و بينيم هم مثل هميشه كه زياد گريه ميكردم، سرخ بود. همينطوري كه خوشگل بوديم، حالا ديگه نور علي نور شديم. خوبه فرزاد تا حالا منو با قيافه نديده، وگرنه مطمئن بودم تصميمش عوض ميشه. آخ كه عليرضا ديگه داره طاقتم طاق ميشه.
باز خودمو روي تخت پرت كردم.
*************************
لباس پوشيده از اتاق خارج شدم. تصميم خودمو يه جورايي گرفته بودم. حالا كه عليرضا ميخواد بره، پس من هم بايد فراموش كنم. چاره اي جز فراموشي ندارم.
ـ كجا داري ميري واسه خودت.
يهدا بود كه باز داشت سوال پيچم ميكرد. بهش نگاه كردم.
ـ هيچكس فضولتر از تو نبود؟
مامان ـ راحيل
بابا ـ ايندفعه حق با راحيل بود، مگه من و تو اينجا نبوديم كه اول يهدا دخالت كرد؟
مامان با تعجب گفت : امير؟! خودتي؟! خب خواهرشه، بده ميخواد بدونه كجا داره ميره؟
بابا ـ همين كارها رو كردي كه يهدا لوس شده و اجازه ي دخالت تو همه ي كارهاي راحيل رو به خودش ميده ديگه. آخرش هم مثل خروس جنگي ميپرن به هم.
من و مامان و يهدا از تعجب چشمامون هشتا شده بود و دهنمون ديگه تا زمين رسيده بود. بابا هيچوقت تو اين چيزها نظري نميداد. كلاً بابا زياد تو كارهامون دخالت نميكرد، اما حالا داشت از من طرفداري ميكرد و حرفهاي ميزد كه به بيدار بودن خودم شك ميكردم.
مامان ـ داري فرق ميذاري؟!
بابا ـ من فرق نميذارم خانوم. شمايين كه فرق ميذارين.
ـ باباجان احياناً حالتون خوبه؟ چيزي كه نزدين؟
بابا ـ پدرسوخته من دارم طرف تو رو ميگيرم.
يهدا ـ بله بله همينه.هنوز از اين خونه نرفته راحيل خانوم عزيزدل بابا شدن،واي به روزي كه برم.
ـ به سلامتي راهيه ديار باقي هستي؟ كي انشاا...؟
مامان ـ راحيل بسه ( رو كرد به بابا) شما هم بياين باهاتون كار دارم.
بابا لبخند پيروزمندانه اي زد و گفت: اين شد يه حرفي. بفرماييد بريم ببينم چي ميگين.
تازه فهميدم نقشه ي باباي شيطون چي بود. بابا هميشه عاشق كل كل و بحث با مامان تو خلوت بود و اخرش هم نميدونستيم چي ميشد كه تا چند روز كلمات و نگاههاي عاشقونه از مامان دور نميشد.باز بابا حربه ي خودشو كار گرفته بود. به يهدا نگاه كردم و خنده كنون سر تكون دادم.
يهدا ـ باباي ما رو! خودشو با جوونا اشتباه گرفته.
ـ مگه عشق بازي فقط مال جوونهاست.
يهدا ـ وا ، اونوقت اينقدر ضايع؟
ـ جلوي ما كه نبوده .............. و زدم زير خنده. يهدا كوسن رو به سمتم پرت كرد.
يهدا ـ اي بي ادب.
هنوز داشتيم ميخنديديم.
ـ ببين من دارم ميرم پيش زهره خانوم، تو به مامان بگو،البته اگه تاصبح از اتاق بيان بيرون ........... و پا به فرار گذاشتم تا دمپايي يهدا بهم نخوره. عجب اوضاعيه. هنوزم از يهدا دلخور بودم و نميتونستم صحنه اي رو كه ديده بودم هضم كنم، اما نميخواستم فكراي بد به ذهنم خطور كنه.
از خونمون تا منزل زهره خانوم فاصله ي زيادي نبود، بنابراين تصميم گرفتم قدم زنون اين مسير رو طي كنم.زهره خانم آرايشگري بود كه مامان هميشه ميرفت پيشش و حتي اگه بدون نوبت و وقت قبلي هم ميرفتيم، هميشه در اولويت بوديم. . خونه ي بزرگي داشت و طبقه ي پايينش رو سالن آرايش زده بود. كارش فوق العاده بود ، هرطوري كه خودش ميخواست عمل ميكرد و به آدم اجازه ي نظردادن نميداد. البته فكر كنم اين كار بيشتر در مورد آشناها بود. مدتها بود كه سري به آرايشگاه نزده بودم. تصميم گرفته بودم ديگه دست به صورت و موهام نزنم،حتي واسه عقد يهدا هم نذاشتم فرانك دستي تو ابروهام ببره.اما حالا بعد از يه مدت تصميمم عوض شده بود. فكر ميكردم يه خرده تغيير دكوراسيون واسه روحيه ي خرابم خوبه. مامان اينا هم كه مشكل نداشتن.
همينطوري قدم زنون مسير رو طي ميكردم. هوا خوب و بهاري بود. يه دفعه متوجه شدم كسي پشت سرم هي داره چراغ ميده. برگشتم عقب. نور ماشين چشمامو زد. دستمو يه مقدار جلوي چشمام گرفتم.ماشين كه نزديك شد، متوجه شدم فرزاد و فرزين هستن.فرزاد پشت رل نشسته بود.
ـ سلام بر برادران افشاري.
فرزين ـ سلام خواهرزن
فرزاد هم همينطوري سرشو برام تكون داد.
ـ كجا ماشاا...؟
فرزين ـ فرزاد جايي كار داشت، منم گفتم يه دفعه اي منو تا خونه ي شما برسونه.
انگاري فرزين فهميده بود كه يهدا از حركت مامان بابا آه حسرت بر دلش نشسته و حالا ميخواد به ياريش بشتابه. ولي غلط كرده، باباي بيچاره ي من چه گناهي كرده كه بايد پاسوز دوماد بشه ؟!
فرزاد ـ چي تو فكرته باز؟............... نگامو از فرزين جدا كردم و به فرزاد دوختم. به سختي خنده ام رو قورت دادم و باز طرف صحبتم فرزين شد.
ـ خونه ي ما كه اونوريه؟ .............. و با دست به جهت مخالف اشاره كردم.
فرزين ـ آره ميخواستم يه كمي جلوتر يه چيزي بگيرم و بعد بريم.
ـ خب پس به سلامتي. من ديگه مزاحم نميشم، خداحافظتون.
فرزاد ـ كجا ميري ؟ بيا برسونيمت.
از اينكه فرزاد جلوي فرزين با من راحت بود، معذب بودم.
ـ نه ممنون. ترجيح ميدم قدم زنون برم؟
فرزاد ـ اينموقع شب؟
فرزين ـ راست ميگه. من همينجا پياده ميشم. تو بيا با فرزاد برو،تا هرجا بخواي ميرسونتت، بعد هم ميره دنبال كار خودش.
ـ نه مزاحم نميشم.
فرزاد ـ چقدر تو كله شقي دختر!
فرزين ـ پياده نميخواد بري بهت ميگم. رو حرف منم حرف نباشه.
دوتايي حالا واسه من دارن غيرت خرج ميكنن.
ـ چقدر شما قوي هستين. ماشاا... عضله. ببخشين يه خرده چشمام كم سو شده بود،بازوهاتونو نديدم.
فرزاد خنديد و سرشو انداخت پايين، فرزين هم بعد از يه مدت جر و بحث با من، برنده شد و خودش به تنهايي رفت.
سوارشدم.
فرزاد ـ خب از كدوم طرف برم؟
ـ شما مستقيم بريد تا بگم.
فرزاد ـ به چشم.
ـ چشمتون بي بلا.
فرزاد ـ راحيل؟
ـ بله
فرزاد ـ من فردا چطوري برم شمال؟
ـ چطوري نميخواد. سوار ماشينتون ميشين ميريد ديگه. اين كه پرسيدن نداره، فقط يادتون باشه روغن ترمز و باد لاستيك ها رو چك كنين.
فرزاد ـ بازم منو مسخره كن. اشكال نداره خانم خانم ها، بلاخره بنده هم از خجالتت درميام.
ـ خدا از دلتون بشنوه؟
فرزاد ـ چي رو؟ اونكه ميشنوه، تويي كه نميشنوي.
باز شيطون شده بود. چيزي نگفتم. خدايي فرزاد خيلي راحت حرف دلشو ميزد. كاري كه من نميتونستم انجام بدم.
بعد از اينكه يه خرده كوچه پس كوچه كرديم ، رسيديم منزل زهره خانوم.
ـ ممنون كه منو رسوندين.
فرزاد ـ خواهش ميكنم. كي بيام دنبالت؟
اصلاً نميخواستم موقع برگشت با فرزاد باشم. چون زيادي راضي نبودم تغييرات صورتمو ببينه.
ـ نه لازم نيست شما زحمت بكشين، خودم برميگردم. ممكنه طول بكشه، آخه كار دارم.
فرزاد يه مقدار سرشو رو به پايين و به سمت پنجره ي من خم كرد و تابلوي آرايشگاه رو خوند.
فرزاد ـ سالن آرايش و زيبايي سحر(به من نگاه كرد) مگه همينجا كار نداري؟
فهميدم اون بيشتر از اونچه كه خودم بخوام ، سر از كارهام و رفتارم درمياره. فرزاد دوباره صاف شد و گفت: اگه طول هم كشيد اشكالي نداره، هر موقع كارت تموم شد بهم زنگ بزن بيام دنبالت.
ـ آخه ...
فرزاد ـ باز مخالفت كردي؟
از ماشين پياده شدم و خواستم وارد آرايشگاه بشم كه گفت: يادت نره زنگ بزني.
به علامت مثبت سر تكون دادم و داخل شدم.
..........
تو آينه به خودم نگاه ميكردم. ابروهاي حالت داده شده رو به بالا و پوستي كه حالا براقتر و صافتر شده بود. موهام جلوش به يه حالت كج كوتاه شده بود و بعد يه هايلايت شرابي و سشواري كه جلوه اش رو بيشتر كرده بود. بنازم هنر دست زهره خانم رو، وگرنه من همون جادوگري بودم كه منصور ميگفت. قيافه ام يه مقداري تغيير كرده بود و صورتم بازتر شده بود. با اينكه خيلي راضي بودم، اما باز از حالت دخترونه ام فاصله گرفته بودم. زهره خانوم يه چشمك زد و گفت: پسندي خوشگل خانوم.
ـ دست شما درد نكنه. مثل هميشه عالي
بعد از كلي چك و چونه زدن بر سر حساب كردن، و دلخوري زهره خانوم كه نميخواست پولي دريافت كنه، اومدم بيرون. اصلاً نميخواستم با فرزاد تماس بگيرم، روم نميشد. تصميم گرفتم خودم پياده برگردم . بااينكه ميدونستم ممكنه ناراحت بشه، اما ناراحت شدن اون بهتر از اين بود كه جلوش آب بشم.
..........
وقتي رسيدم خونه متوجه شدم كه يهدا همون شب با فرزين به سمت رامسر حركت كردن. عجب بي شعوري هايي بودن. نميگن اين وقت شب خطرناكه؟!
مامان كلي از سر و وضعم تعريف كرد و بابا هم مثل هميشه با نگاهي تحسين آميز براندازم كرد. خوشحال بودم كه ايندفعه به نداي عقلم گوش دادم و عادت بدم رو كنار گذاشتم.
فرزاد همون شب چند دفعه باهام تماس گرفت و وقتي جواب نداده بودم به خونه زنگ زده بود. مامانم بهش اطمينان داد كه سالم و سلامت رسيدم خونه و بعدش هم كلي منو دعوا كرد كه به فرزاد خبر ندادم، ولي به مامان توضيح دادم كه زياد از روبرو شدن با فرزاد راضي نبودم و مامانم ايندفعه كوتاه اومد.
شب يه دفعه ديگه هم با غزاله و فرانك تماس گرفتم تا ببينم چيكار ميكنن. غزاله با خونواده اش تماس گرفته بود، اما واسه تنبيهشون گفته بود چند روزي پيش دوستش ميمونه و خونه نمياد. هنوزم عقيده داشت واسه خونه رفتن زوده. غير از حرفهاي مامان و درگيري اعصابم، بقيه چيزها خوب بود.
*************************
صبح مشغول گردگيري خونه بودم كه مامان پاي تلفن خواستم.
مامان ـ بيا فرزاده
(تعجب كردم) ـ فرزاده؟
مامان ـ نه فرزاده. بيا بگير ديگه........ و همينطوري گوشي تلفن رو به سمتم گرفته بود. مامان ما هم خوشمزه شده. وقتي گوشي رو گرفتم مامان بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
ـ سلام
فرزاد ـ سلام به بي معرفت ها. خوبي؟ ديشب حسابي نگرانم كردي.
ـ ببخشيد. ولي ديگه گفتم مزاحم شما نشم.
فرزاد ـ باشه تو كه راست ميگي. امروز صبح مياي بريم بيرون؟ عصر داريم حركت ميكنيم، ميخواستم اگه موافق باشي، صبح باهم باشيم.
(اي پسرك مهربون من)
ـ باشه. اتفاقاً امروز كاري ندارم، ولي به شرطي كه جايي كه من ميگم بريم.
فرزاد ـ هرچي بانو امر كنن.
ـ درضمن امروز ميخواستم برم ديدن عرفان كوچولو. بعد از اون ديگه وقتم آزاده
فرزاد ـ پس كاش وقت قبلي گرفته بودم.
دوتايي از حرفش خنديديم.
ـ پس من ديگه بعداً ميام پيشتون.
فرزاد ـ بگو كجا ميري خودم ميام دنبالت.
ـ ميرم خونه ي داييم، آخه نازنين امروز اونجاست. شما همون حوالي منتظرم باشين.
فرزاد ـ خونه ي داييتون كجاست؟
آدرس رو بهش دادم.
فرزاد ـ ميخواي اصلاً خودم بيام ببرمت.
ـ نه ديگه. بعداً ميبينموتون.
فرزاد ـ تا بعداً از عشقت سر به كوه و بيابون ميذارم.
اين حرفها رو با خنده ميگفت . عجب ديوونه اي بود
ـ تا بعد
فرزاد ـ قربانت
*************************
هديه به دست وارد خونه ي دايي شدم. بااينكه عرفان هنوز خيلي كوچولو بود، اما هربار واسش يه چيزي ميگرفتم. اي بي معرفت ها، چرا هيچكس نيومد استقبال من؟ رفتم داخل و مانتو روسريمو درآوردم.
ـ زندايي؟
زندايي ـ جونم؟ بيا تو آشپزخونه ام.
وقتي رفتم متوجه شدم زندايي داره بساط ناهار رو آماده ميكنه و دستش بنده.
ـ سلام
زندايي ـ سلام به روي ماهت. چه خبرا؟ مامان بابا خوبن؟
ـ همه خوبن. سلام ميرسونن. ياسر و نازنين كجان؟
زندايي ـ اين جغله شون رو انداختن تو جون عموش و رفتن بيرون.
پس عليرضا خونه بود.
ـ زندايي ميشه بيارينش؟
زندايي ـ قربونت برم خودت برو بيارش. ميبيني كه دستم بنده.
ـ اِ پس كاش رخت هامو آورده بودم.
زندايي خنديد.
زندايي ـ برو بالا خودت بيارش. منصور و دوست عليرضا هم هستن
فكر كنم با اين جمله ميخواست بگه كه عليرضا تنها نيست و خيال منو راحت تر كنه. زندايي رو ترك كردم و به طرف اتاق عليرضا رفتم. با يه نفس عميق چندتا تقه به در زدم.
عليرضا ـ بله؟
خودش اومد و در رو باز كرد. شديد از ديدن من جا خورد. حتماً انتظار نداشت منو ببينه. نگاهمو ازش گرفتم و با سختي گفتم: اومدم عرفان رو ببرم پايين.
منصور كه صداي منو شنيده بود گفت: آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ حالا كه اين بلاي آسماني ما را ديوانه كرده چرا؟
منصور هميشه از نگهداري بچه كوچولوها بدش ميومد. اومد دم در اتاق و رو به عليرضا گفت: چرا جلوي در وايسادي مردك؟ (همين كه چشمم به من افتاد ، با خنده گفت:) اِ، چه خوشگل شدي.
بااينكه با منصور تعارف نداشتم اما اصلاً خوشم نيومد كه منصور اين حرف رو زد.
ـ عرفان رو بدين ببرم
منصور ـ بيا ورش دار. رو پاي پدرخوانده خواب رفته.
ـ پدرخوانده؟
عليرضا ـ خودم ميارمش....... و رفت داخل. منصور در رو باز گذاشت و درحاليكه پشت سر عليرضا ميرفت گفت: چي چي رو خودت ورش ميداري؟ بچه اين دست اون دست ميشه بدخواب ميشه.
خنده ام گرفته بود. حالا يكي ندونه فكر ميكنه چقدر در زمينه بچه داري اطلاعات داره.
منصور ـ راحيل بيا ورش دار.
وقتي رفتم داخل متوجه شدم منظور منصور از پدرخوانده دوست عليرضا بوده.همون پسره بود كه اونروز تو بيمارستان ديدمش. قيافه اش از ذهنم بيرون نرفته بود،ولي اسمي كه عليرضا باهاش اونو صدا زده بود از خاطرم رفته بود.
ـ سلام
روزبه ـ سلام از ماست.
رفتم طرفش تا بچه رو از رو پاهاش بلند كنم. اي به خشكي شانس. حالا كه من اومدم اين بچه بايد خواب باشه.
روزبه ـ حالا كه خوابه ميخواين ولش كنين بذارين خواب باشه. من مشكلي ندارم.
ـ پاتون درد ميگيره.
روزبه ـ پام خواب رفته، اما مشكلي نداره.
منصور ـ حالا روزبه مواظب باش بدخواب نشه.
خنده ام گرفته بود. اسم دوست عليرضا رو فهميدم.
روزبه ـ راستي دسته آماده سازي شد؟
منصور پوزخند زد.
منصور ـ آره، واسه كتك كاري
منصور متوجه قضيه ي دست عليرضا شده بود.
روزبه با اشاره ي سر به عليرضا گفت: اين گاوميش قدر عافيت چه ميدونه؟
عليرضا ـ خفه ميشين؟
معلوم بود خيلي خودشو كنترل ميكنه.
روزبه ـ همه بايد خفه شن فقط تو حرف خودتو بزني. ( در حاليكه آروم بلند ميشد تا عرفان بيدار نشه گفت:) بياين بريم تا بيشتر از اين زر مفت نزده.( روي صحبتش من و منصور بوديم. بااينكه بيشتر حرفهاش جدي بود اما همش رو به يه حالت طنز ميگفت.) بياين بريم تا اين شوهر ظالم باز دست به كتكش نگرفته.
سه تايي از اتاق خارج شديم. خواستم تا بچه رو از روزبه بگيرم.
ـ بدينش به من.
روزبه بهم زل زد و حركتي نكرد. نميفهميدم تو چشماش چيه، اما ديگه مثل دفعه اول از دستش حرص نخوردم و نميخواستم خفه اش كنم.
روزبه ـ بهش مهلت بده، ثابت كن اشتباه ميكنه.
ناخودآگاه اشك تو چشمام حلقه زد. منصور با يه نيشخند سرشو تكون داد و جلوتر راه افتاد.
روزبه ـ دوستش داري؟
مهربون بود. برادرانه ازم سوال كرد. ميخواستم جوابشو بدم،ولي متوجه ي عليرضا شدم كه داره مياد طرف ما. در هر حال روزبه دوست عليرضا بود و نميخواستم راز دلمو به عليرضا بگه.
روزبه ـ بين خودمون ميمونه.
ـ مثل يه برادر.
روزبه ـ ولي نگاهت خواهرانه نيست. عليرضا ديگه تقريباً بهمون رسيده بود. روزبه با گفتن: عاشقانه است،.... با قدمهاي بلند راه افتاد. يعني اينهمه ضايع بودم كه روزبه فهميده بود؟
عليرضا ـ اينجا وايسادي چرا ؟
خدايا يعني روزي مياد كه عليرضا دست از تمسخر برداره و اينطوري حرف نزده؟
نگام به چشمهاي قشنگش كشيده شد، سبز بود. ياد يه تيكه شعر از حميد مصدق افتادم:
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
اينبارعليرضا نگاهشو ازم گرفت و رفت. ديگه خسته شدم. كاش تموم بشه. نميدونم چقدر همونجا وايساده بودم، ولي با صداي زندايي پيش بقيه رفتم. عرفان كوچولو بيدار شده بود و توي بغل زندايي مشغول مك زدن شيشه اش بود. كاش ميتونستم لپهاي تپلو بكشم. آروم كنار زندايي نشستم. چشمهاي درشتش رو باز نگه داشته بود و به اينور اونور حركت ميداد.
ـ فضول هم كه هست.
منصور ـ به باباش رفته ( منصور باترس دور و بر رو نگاه كرد) زندايي ياسر كه هنوز برنگشته؟
ـ تو غيبتت رو بكن تا بعداً اساسي راپورتت رو بدم.
منصور ـ جون من؟ واسه ما هم آره؟
ـ منظور ؟
منصور ـ يعني اينكه همون به رستم دستان و اينا برميگرده.
ـ اي الهام دهن لق.
منصور ـ اتفاقاً در مورد تو الهام دهنش چفت و بست داره. خودم فهميدم.
ـ باريك ا... شرلوك هلمز، اونوقت تو به چه جرأتي اجازه ي همچين غلطي رو به خودت دادي؟
منصور همينطور كه ليوان شربتش رو هم ميزد با طمأنينه گفت : از اونجايي كه تو سر و گوشت ميجنبه.
با بدجنسي هرچه تمام گفتم: راستي جناب مقيمي هم سلام رسوندن.
ايندفعه شربت پريد تو گلوش. روزبه با دست زد پشتش و با خنده گفت: باز چه گندي زدي؟
فاميليه فرانك مقيمي بود و منصور اينو ميدونست. هروقت ميخواستم از منصور زهرچشم بگيرم بوسيله ي فرانك بود. اين تنها موردي بود كه منصور روش حساسيت داشت.
منصور كه هنوز سرفه ميكرد با چشم غره گفت : سلام برسونين خدمتشون
ـ سلامت باشين؟
زندايي ـ مقيمي ديگه كيه؟
ـ رئيس سازمان خفه سازي افراد پررو
زندايي متوجه نشد چي ميگم. اما روزبه خنديد و گفت : خوشم اومد. دست خوب كسي آتو دادي منصور
منصور ـ مردشور چشاشو بشوره. دختره ي هيز
ـ تا كور شور هرآنكه كه نتواند ديد
منصور ـ سرتخته
ـ تو رو بشورن
زندايي ـ شماها باز رمزي حرف زدين و بعد دعواتون شروع شد؟ امان از دست شماها
ـ زندايي حقشه. يكي بايد گوشي بده دست اين منصور پررو
منصور ـ تو فعلاً گوشي خودتو بده دستت كه طرف اونور خط هلاك شد.
فرزاد بود. ميدونستم زنگ زده تا برم بيرون. بدون جواب دادن قطع كردم. بلند شدم و به سمت لباسام رفتم تا اماده ي رفتن بشم.
زندايي ـ كجا؟
ـ زندايي جان بايد برم، امروز اصلاً من وقت نكردم اين فسقلي رو ببينم. (يه فكري اومد تو ذهنم) زندايي من ميتونم عرفان رو با خودم ببرم؟ قول ميدم مواظبش باشم، سر وقت هم برش گردونم.
بيچاره زندايي نتونست در مقابل نگاه مشتاق و منتظر ِ من مقاومت كنه و رفت تا عرفان رو حاضر كنه. خيلي خوشحال بودم.
منصور ـ كجا داري ميري كه اين بچه رو هم راه ميدن؟
ـ مرگ. بي ادب
منصور خنديد.
منصور ـ اي كوفت، توخودت منحرفي.
ـ بي خيال
روزبه ـ علي تو ديگه تصميمت قطعيه؟
گوشهام تيز شد تا ببينم عليرضا چي جواب ميده.
عليرضا ـ آره
منصور ـ بيا خيال شو. زنداييو اصلاً ديدي؟ بيچاره آب شده ، چرا حرص ميدي همه رو؟
عليرضا ـ ميشه شماها دخالت نكنين؟
روزبه درحاليكه دو دستشو به طرف عليرضا نشونه برده بود گفت : من نميدانم كه چرا ميگويند اسب حيوان نجيبي است، آخه الاغ تا كي ميخواي خريت كني؟
روزبه ـ علي تو ديگه تصميمت قطعيه؟
گوشهام تيز شد تا ببينم عليرضا چي جواب ميده.
عليرضا ـ آره
منصور ـ بيا خيال شو. زنداييو اصلاً ديدي؟ بيچاره آب شده ، چرا حرص ميدي همه رو؟
عليرضا ـ ميشه شماها دخالت نكنين؟
روزبه درحاليكه دو دستشو به طرف عليرضا نشونه برده بود گفت : من نميدانم كه چرا ميگويند اسب حيوان نجيبي است، آخه الاغ تا كي ميخواي خريت كني؟
عليرضا با عصبانيت از جاش بلند شد و به طرف اتاقش رفت.
منصور به علامت تأسف سرشو تكون داد.
روزبه ـ معلوم نيست باز چي شده كه از اينرو به اونرو شده.
منصور ـ ولش كن. فقط دلم واسه زندايي ميسوزه
روزبه ـ بعضي وقتها يه جرقه لازمه ............ و نگاهشو به من دوخت.
منصور ـ جون داداش بي خيال اين يكي شو.
ميخواستم ازشون بپرسم چي تو كله شونه كه زندايي با عرفان اومد. فرزاد هم يه خرده وقت بود كه بيرون منتظر بود و ديگه اگه معطل ميكردم زشت بود. ازشون خداحافظي كردم و اومدم بيرون.
*************************
هنوزم باور اين مطلب برام مشكل بود. نميتونستم درك كنم كه فرزاد ازم خواستگاري كنه. كاش نرفته بودم خونشون. امروز صبح حرف آخرشو زد. حتي در صورت مخالفت من هم ميومد خواستگاري، حداقل به قول خودش ميفهميدم واقعاً قصدش خيره. از اين وضع خسته شده بود. ميخواست خانواده ها هم در جريان همه چيز باشن. كارشو تحسين ميكردم، اما چرا نميخواست بفهمه كه من نميتونم به اون شكلي كه اون ميخواد قبولش كنم. صبح حرفهاشو زد و اجازه ي تصميم گيري رو به خودم داد. تصميم گيري! اونكه در هر صورت كار خودشو ميكرد. كاش صبح يه دفعه اي از خونشون نميرفتم. چقدر كارم زشت بود كه اينطوري كردم و حتي بدون خداحافظي از ژيلاخانوم رفتم. خدايا چرا فرزاد ميخواد خانواده ها رو هم در جريان بذاره؟ اونكه جواب منو ميدونه. خسته شدم. بدتر اينجاست كه صبح عازم رامسر بوديم و همونجا ميخواست همه باخبر بشن.
هزارتا فكر تو سرم چرخ ميخورد. نميتونستم درست تصميم بگيرم. نميفهميدم راه درست كدومه.
*************************
صبح زود همه آماده ي رفتن شدن.فرزاد شب قبل بهم زنگ زده بود تا مطمئن بشه ميام. هنوز فكر ميكرد از دستش دلگيرم. خدايا چقدر مهربون و باگذشته، خطا از من بود ولي اون گذشت كرد و باز به طرفم اومد.
ديشب تصميم گرفته بوديم خونه ي مامان جون بريم تا از همونجا صبح حركت كنيم. خونواده ي دايي نيومده بودن و همه ميدونستيم دليلش چيه. خاله كتي اينا هم چون جمشيد نميتونسته بيان موندگار شدن،از الان چقدر دومادپرست بودن، بزنين تو دهنش بچه پررو رو.
منصور تونسته بود بزرگترها رو راضي كنه تا ماها با هم باشيم و قول داد كه زياد شامورتي بازي درنياره . هنوزم سرم درد ميكرد، حتي نميتونستم به راحتي چشمامو باز نگه دارم. بازم يه مسكن خوردم. از ديشب تا حالا اين سومي بود. ديگه داشتم منفجر ميشدم. روي مبل نشستم و چشمامو بستم تا تو مدت جا به جايي ِ بقيه وسايل، يه مقدار استراحت كنم تا اعصابم آروم بشه.
مامان ـ تو چرا اينجا نشستي؟ بيا كمك
چشمامو باز نكردم.
ـ مامان به خدا سرم داره ميتركه، شما ديگه گير ندين.
مامان ـ تا تو باشي اونهمه ته ديگ چرب و چيلي رو نخوري.
چقدر مامان ساده بود كه فكر ميكرد سر درد من به خاطر خوردن ته ديگ ديشبه. نميدونست از بيچارگي درمونده شدم.
منصور ـ خرس گنده بلند شو كمك كن، بعد ميگن منصور، تنبل و از زير كار در روئه .
ـ منصور دو دقيقه خفه شو حالم خوب نيست
خاله ماني ـ راست ميگه بچه ام ، رنگ به روش نمونده
منصور ـ ما از وقتي يادمون مياد اين همينطوري بوده
خاله ماني ـ حرف نزن منصور، شكوه بلند شو يه گل گاوزبون بده بخوره ،اعصابش آرومتر ميشه.
ـ خاله جان شما جايگزين مامان جون شدين در اين زمينه ها؟ من سرم درد ميكنه، آرام بخش چه صيغه ايه
منصور ـ صيغه و مرگ ، دختره ي چشم سفيد. بلند شو ببينم.
اي خدا اين منصور هميشه بايد چرت و پرت بگه.
خلاصه اينكه سر و صداي اينا همه رو كشوند داخل. بابا و عمو نظرشون اين بود كه برم دكتر،اما خانمها كه در همه زمينه اي تخصص داشتن ميگفتن با يه داروي جوشوندني حالم خوب ميشه. ميدونستم اگه تو ماشين بشينم و حركت كنيم، حالم بدتر هم ميشه. كلاً توي ماشين كه مينشستم يه مقدار سر درد ميشدم.
ـ به جان خودم من اگه بگيرم بخوابم حالم خوب ميشه، شما بريد منم بعداً ميام؟
مامان ـ ديگه چي؟
ـ سلامتي
مامان ـ بلند شو حرف نباشه
ـ اي بابا من كه بچه نيستم،بعد هم سرم در حال انفجاره، بابا كه ماشين رو از تعميرگاه گرفته، وقتي حالم خوب شد حركت ميكنم، شايد هم اصلاً رفتم پيش غزاله اينا. تو رو خدا بي خيال بشين.
همه به اتفاق مخالفت كردن، مخصوصاً الهام كه بيشتر از همه از نيومدن من ناراضي بود، ولي بلاخره موافقت كردن بمونم، منتها به شرطي كه الهام و منصورهم پيشم باشن. زياد هم بد نبود،حداقل خوبيش اين بود كه باهم صميمي بوديم و به مشكل نميخوردم. خود الهام و منصور هم موافق بودن، البته منصور يه مقدار ناز كرد، اما ته دلي راضي بود.
بعد از رفتن بزرگترها تصميم گرفتم برم بخوابم.
منصور ـ اينم از اين، اي به خشكي شانس
ديگه نموندم تا جوابشو بدم، حوصله كل كل نداشتم.
..........
الهام ـ بلند شو ديگه خواب آلو
روكش رو روي سرم كشيدم.
ـ الهام اذيت نكن خوابم مياد
الهام ـ چند ساعته گرفتي خوابيدي ،باز خوابت زياد ميشه سر درد ميشيا. بلند شو ديگه
ـ نميخوام
الهام ـ ميزنم تو سرت ها
ـ چه غلطا
الهام ـ بلند شو خره
ـ زهرمار بيا برو گمشو ، ول كن اين روكشو
دوتايي افتاديم سر روكش بدبخت و زورآزمايي ميكرديم، بلاخره هم الهام موفق شد اونو از چنگم دربياره. نشستم روي تخت.
ـ هان؟ چه مرگته نميذاري بخوابم؟
الهام ـ درد. ساعت نزديك دوازده است ، بلند شو ديگه
ـ چيكارم داري؟ دوازده ظهره ، دوازده شب كه نيست
الهام همينطوري كه ميخنديد گفت: كوفت،مگه فقط بايد دوازده شب باشه؟
ـ بميري تو منحرف ، بيا برو بذار بخوابم.
الهام ـ خودت كه اول شروع كردي؟
ـ حالا هرچي، راستي منصور كجاست.
الهام ـ رفت ناهار بگيره.
چشمام چارتا شد. منصور هيچوقت ناپرهيزي نميكرد از اينكارها بكنه.
ـ واقعاً؟
الهام ـ آره،امروز شده مرد خونه و خونواده.
دوتايي خنديديم.
الهام ـ حالا كه ديگه خواب از سرت پريد يه دوش بگير و بيا.
ـ لباس ندارم،لباسام تو ساك مامان اينا بود كه اونا هم با خودشون بردن.
الهام ـ مثل من. صبر كن لباسهاي منصور هست.
ـ لباس منصور كه تن من نميره با اون هيكلش.
الهام ـ شلوار خودتو بپوش، لباس منصور رو هم يه طوري ميپوشي ديگه،حوله ي تميز هم كه مامان جون داره.
ـ باشه، فقط تو واسم بيار.
الهام ـ برو كه دارمت.
هنوزم فكرم درگير بود. درست بين عليرضا و فرزاد موج ميخورد. بايد تصميم ميگرفتم. بلاخره كه چي؟ همش كه نميتونستم فكر كنم و غصه بخورم، هركس يه آينده اي داره كه بايد خودش بسازدش، پس چه بهتر كه درست و محكم ساخته بشه ،ولي نبايد بقيه رو قرباني كرد. واقعاً آب خيلي خوبه. اعصاب آدم رو سرجاش مياره.
آب رؤياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشي هاست
فكر ميكنم اينبار تصميم خودمو گرفته بودم.
لباس منصور به تنم زار ميزد و هردوتاشون كلي مسخره ام كردن. منصور هم به شوخي گوشم رو كشيد تا من باشم لباسشو بي اجازه نپوشم. امروز حسابي سنگ تموم گذاشته بود.
سرناهار فقط با غذام بازي ميكردم. فكرم هنوز درگير بود ، يادم نمياد هيچوقت تو زندگيم براي يه تصميم گيري مردد بمونم،ولي اين بزرگترين تصميم زندگيم بود.
منصور ـ چرا كوفت نميكني؟
سرمو آوردم بالا. قاشق رو ول كردم تو بشقاب و تكيه ام رو دادم به صندلي. زل زدم به منصور. منصور با اينكه شوخ بود و نصفي از حرفهاش رو خودش هم قبول نداشت، اما هميشه ميشد رو كمكش حساب كني. نميدونستم بهش بگم يا نه! درسته كه باهم صميمي بوديم ، اما هنوز واسه خيلي از دخترهاي ايراني جانيفتاده كه حرف دلشونو راحت بزنن، مگر پيش يه دوست صميمي. مونده بودم چطوري به مامان حرف دلمو زده بودم.
منصور همينطور كه قاشق پر رو ميذاشت تو دهنش گفت: چته؟
به الهام نگاه كردم. به اون هم نگفته بودم كه فرزاد چي گفته ، وقتش پيش نيومده بود.
منصور ـ هي ميخواي نگاه كني؟ فك بزن
ـ چي بگم؟
منصور بدون توجه غذاشو ميخورد،حرف هم ميزد.
منصور ـ در مورد عليرضائه يا فرزاد؟ يا موضوعي دِگر دركار است آيا؟
ميدونستم منصور درمورد فرزاد چه چيزهايي دستگيرش شده ،اما عليرضا رو ديگه...
منصور ـ اگه ميخواي حرف بزني صاف و پوست كنده بگو. تعارف كه نداريم.
بايد ميگفتم
ـ تو از فرزاد چي ميدوني؟
منصور ـ تا تو بخواي كه چي بدونم.
ـ حاشيه نرو
دست از خوردن كشيد و صاف نشست.
منصور ـ كه چي؟... ميخوادت؟... حالا من چيكار كنم؟
ـ فكرم كار نميكنه
منصور ـ چرا ؟ چون آقاعليرضا رو دوست دارين؟ مسخره است
ـ چرا؟
منصور ـ زهرمار. فكر كن ، بي خيال علي شو
ـ نميتونم، قلبم به من ميگه چيكار كنم و منم گوش ميكنم
منصور ـ تو كه كار خودتو ميكني پس چرا هي حرف ميزني؟ ولي اين نصيحت رو از من داشته باش ، عليرضا به درد تو نميخوره
ـ چون از من بدش مياد؟
منصور ـ به اين دليل و ده تا دليل ديگه
ـ دوتا ديگه اش رو بگو
منصور ـ اولاًداره ميره،دوماً به تو فكر نميكنه، سوماً دلش يه جاي ديگه گيره. اينم سه تا از مهمترينش.
نفسم بند اومده بود. شايد به اين اميد بودم كه يه روز دليل تنفر عليرضا رو بفهمم و اين نفرت تموم بشه، ولي حالا ديگه ...
منصور ـ بي خيالش شو
بيچاره الهام هم شوكه شده بود. حالتم مثل اين بود كه يه دفعه از بلندي پرت شده باشم. خودمو كنترل كردم و يه نفس عميق كشيدم، نفسي كه به سختي بالا اومد.
ـ اسمش چيه؟ چه شكليه؟
شايد چه شكلي بودن، يكي از دلايلي مقايسه ي ماها بود
منصور ـ من نديدمش، اما اسمش مهتابه.
ـ ميخواد باهاش عروسي كنه؟
منصور ـ نميدونم . يه جورايي فكركنم ولش كرده.
( يه روزنه ي اميد ! )
الهام ـ اونوقت عليرضا هنوز دوستش داره؟
منصور ـ بيشتر از همه
( بازم خاموشي مطلق! )
منصور ـ ميدوني چند وقت پيش كه راجع بهش حرف ميزد، واقعاً مونده بودم. باورم نميشد عليرضا اينطوري بتونه حرف بزنه. (بعد يه لبخند زد و رو كرد به الهام) فيلم سيندرلا رو يادته؟ يادته پسره تو چت به دختره چي گفت؟ جملات تنيسون بود...، پنيسون بود؟.... نميدونم از كي بود حالا، اما جمله اش رو يادته؟... من نميتوانم بخوابم مگر بدانم كه اميدي هست... من نيمي از شب را به آه كشيدن ميگذرانم... و در لحظات اندكي هم كه به خوابي كوتاه فروميروم،غرق در اندوه ميشوم... براي آن دستها... براي آن لبها... براي آن چشمها... براي ملاقات فردا... پسره ي خل و چل اينارو ميگفت. واقعاً دوستش داره.
به اون دختر حسوديم شد. براي اولين بار تو زندگيم به يه نفر حسوديم شد، به مهتاب. حتماً خود مهتاب بوده كه عليرضا اينهمه عاشقش شده. ولي چرا جدا شدن؟
منصور ـ ببين راحيل من دوستت دارم كه اينا رو بهت ميگم،نميخوام پاسوز يه آدمي بشي كه دلش جاي ديگه ايه. به فرزاد بيشتر فكر كن. واقعاً آقاست ، ماهه
ـ ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است
منصور يه لبخند دردناك زد
منصور ـ اين ماه واسه تو ماه نميشه ، ماه يه نفر ديگه است، ميخواد با مهتاب همخونه بشه، فكرش، ذكرش، قلبش همش مال مهتابه، اگه از من بپرسن ميگم بيماري اش هم بخاطر مهتابه
بيماري؟ منصور يه دفعه خودش هم متوجه شد كه چيزي رو گفته كه نبايد ميگفته. حول شدم،نكنه عليرضاي من طوريش بشه؟
ـ چه بيماري اي؟
بيچاره نميدونست بگه يا انكار كنه
منصور ـ تو كه ميدوني عليرضا كلاً قلبش مشكل داشت ،اما اگه مراعات ميكرد خيلي مشكل ساز نبود،اين اواخر بدتر شده بود، تاجاييكه كارش به جراحي كشيد، البته به هيچكس خبر نداده، مسافرتهاي الكيش واسه همين بود، نميخواست زندايي بفهمه. حالا من دهن لقي كردم
پس واسه همين بود كه اينهمه رنجور شده بود؟
ـ خيلي وضعش خرابه؟
منصور ـ ممكنه به پيوند بكشه
سرم سوت كشيد. يعني چي؟ مگه الكيه؟ واسه چي؟ عليرضا يه مشكل مادرزادي داشت كه خيلي حاد نبود، حالا يعني تو اين سن...
ـ حالا چيكار ميشه كرد؟
منصور ـ بهترين كاراينه كه حداقل تو ازش فاصله بگيري
ـ يعني اينهمه از من متنفره؟
منصور ـ خودت بهتر از هركسي ميدوني. دليلشو نميدونم اما بلاخره كاريه كه شده.
ـ يعني نميخواد حداقل بهم بگه چرا؟
منصور ـ چند دفعه ازش سوال كردم اما جوابي نگرفتم. ميدوني عزيزترين چيز واسه عليرضا مهتابه، شايد يه جورايي ...... حرفشوادامه نداد و به من نگاه كرد. يعني ميخواست بگه شايد من باعث جدايشون بودم.؟ ولي من اون زمان خيلي با عليرضا صميمي بودم، اگه چيزي بود به من ميگفت. آره صميمي بوديم،اما يه دفعه ازم متنفر شد. شايد من خيلي خوش خيال بودم.
منصور ـ راحيل از من دلخور نباش، من فقط ميخواستم اشتباه نكني. به فرزاد بيشتر فكر كن
از آشپزخونه رفت بيرون. بيچاره الهام هم چيزي نميگفت. باز سرم مثل يه بشكه باروت شده بود كه هر لحظه امكان انفجارش وجود داشت. كاش برميگشتم به گذشته تا اگه ناخواسته كاري كردم، بتونم جبران كنم !
************************
الهام آروم در اتاق رو باز كرد و بدون حرف آروم اومد كنارم نشست. چشماش سرخ بود و فهميدم كه گريه كرده، اما من بعد از حرفهاي منصور يه قطره اشك هم نريختم. فقط به يه گوشه زل زده بودم و سعي كرده بودم باز خاطرات گذشته رو مرور كنم. نميدونم چند ساعت گذشته بود اما دلم ميخواست به يه چيزي برسم، ولي هيچي نبود. الهام دستمو گرفت. بهش نگاه كردم، بازم اشك اومده بود تو چشمهاي قشنگش، چشمهاي كه حاضربودم هركاري بكنم تا هميشه خندون باشه.
ـ چيه خوشگل من؟ تو چته؟
هق هق گريه اش بلند شد و خودش رو پرت كرد تو بغلم. ميدونستم الهام بيشتر از خودم غصه ام رو ميخوره، الهام دركم ميكرد و حالا اونم دلش پر بود. موهاشو آروم نوازش ميكردم اما خودم اشكي نريختم. ديگه بايد تمومش كنم، نبايد بيشتر از اين ادامه بدم. بعد از چند دقيقه سرشو بلند كرد، بيني فندقش سرخ شده بود، درست مثل يه عروسك بود. بهش لبخند زدم،اونم خنديد. دوتايي خنديديم. يه خنده ي تلخ از ته دل، شايد اينطوري خالي ميشديم، قيافه هامون ديدني تر از هميشه بود. ميون خنده گفتم: ديوونه شديم رفت
الهام ـ ديوونه بوديم
با پشت دست اشك هاشو پاك كرد.
الهام ـ نمياي بريم بيرون؟ ، دلم پكيد تو خونه.
ـ امروز دومين دفعه است كه خروس بي محل شدي واسه من
الهام ـ بي خيال، بيا بريم پيش غزاله اينا.
منصور ـ منم راه ميدن؟
دوتايي به طرف دربرگشتيم. منصور وايساده بود و بهمون نگاه ميكرد. اونم غمگين بود.
الهام ـ تو رو واسه ظرفشويي ميبريم
منصور دستشو كشيد تو موهاش در همون حالت گفت: همينش هم غنيمته...... و يه چشمك زد.
الهام ـ اي بي شرف
ـ ولي من يه فكر بهتر دارم
الهام ـ چي؟
ـ من و تو ميريم پيش غزاله اينا، منصور هم باهامون مياد، اما تو نمياد،از همونجا فرانك رو ميفرستيم بيرون. چطوره؟
الهام ـ بااينكه از الان نميتونم عروس رو تحمل كنم،اما من موافقم
دوتايي به منصور نگاه كرديم. بيچاره يه ذره سرخ شده بود. خجالت كشيدن منصور هم خودش عالمي داشت
منصور ـ اِ خب زهرمار، آدم خجالت زده نديدين؟
الهام ـ خجالت كشيدن تو نوبره
ـ اذيت نكن.چي ميگي منصور تو؟ موافقي؟
سردرگم بود
منصور ـ اگه مخالفت كنه چي؟
ـ شك نكن موافقه، قبلاً از زير زبونش حرف كشيدم.
منصور ـ جون من؟ اي به قربون تو
الهام ـ فقط من موندم،تو آدم پررو چطوري تا حالا خودت نرفتي سراغ فرانك و صبر كردي
منصور ـ جون آجي اصلاً نميتونستم،دست و پام ميلرزيد
زديم زير خنده.
منصور ـ مرگ. ميزنم تو دهنتونها
الهام ـ خوشم باشه!، هنوز عروس نيومده واسه ما پررو شدي
منصور ـ غلط كردم آجي جون. الهي من پيش مرگ دوتاييتون بشم وقتي خودم حلواتونو خوردم،بلندشين بريم كه من ديگه نميتونم طاقت بيارم
حرف ها وكارهاش هميشه جالب بود. ميدونست تو هر موقعيتي چطوري باشه،خدا كنه منصور به عشقش برسه.
حدود نيم ساعت بعد با ناله نفرين منصور كه معطل ما شده بود حاضر و آماده به طرف خونه ي فرانك حركت كرديم. يه چيزيبود كه دلم ميخواست منصور ازش باخبر باشه و اون موضوع جدايي مادرپدرش بود،واسه يه عاشق زياد اهميت نداره و اصل معشوقشه، اما شايد خاله اينا با اين وصلت مخالفت ميكردن. بلاخره خونواده هم اصل بود و موضوع ديگه اين بود كه فرانك تنها زندگي ميكرد و همين واسه خونواده ها مسئله بود.
ـ منصور ؟
منصور ـ بله
ـ يه چيزي هست كه بايد بدوني. فكر خاله اينا رو كردي؟
منصور ـ منظورت به پدرمادرشه؟
ـ تو ميدونستي؟
منصور ـ آره
ـ به هرحال ...
منصور ـ خودم يه كاريش ميكنم
ـ حسابي گوشهات دراز شده ها
منصور خنديد و فقط سرشو تكون داد، خوشحال بودم از اينكه تونسته بودم كمكش كنم.
فرانك خيلي مخالفت ميكرد و حسابي سرخ و سفيد ميشد،اما بلاخره با زور كتكش مجبورش كرديم بره بيرون،دختره ي پررو از خداشه و واسه ما ناز ميكنه. غزاله حسابي شارژ شده بود. اونم از منصور خيلي خوشش ميومد و به قول خودش منصور آدم توپي بود و عقيده داشت فرانك نسبتاً خجالتي با پسرخاله ي بي حياي ما زوج خوبي ميشن. چه شود؟!
حدود دو ساعت كه با الهام غزاله نشسته بوديم و مشغول صحبت و چرند گفتن بوديم،فرزاد بهم زنگ زد. نميدونستم جواب بدم يا بي خيالش بشم.
غزاله ـ كيه؟
ـ فرزاد
غزاله ـ طبق معمول
الهام ـ خوب جواب بده ديگه خره
با نگاهش ميخواست بهم بفهمونه باز اشتباه نكنم
ـ سلام
فرزاد ـ وسايلتو جمع كن دارم ميام دنبالت
ـ بله؟
فرزاد ـ همين كه شنيدي. مگه نگفتي كه حتماً مياي؟اين بود قولي كه دادي؟
ـ باور كنين ميخواستم بيام اما حالم خوش نبود،به احتمال قوي فردا حركت ميكنيم.
فرزاد ـ همش بهونه. راحيل يه خرده جدي فكر كن.
ـ اصلاً نميخوام بيام حرفيه؟ مشكلي دارين؟ هرچي من ميگم شما حرف خودتونو ميزنين، مثل اينكه شما فقط دوست دارين يه جواب بشنوين كه اونم از عهده ي من خارجه، ديگه هم نميخوام صحبتي باشه. خداحافظ
اعصابم به هم ريخته بود. آخه چرا اينطوري ميكنه كه منم عصباني بشم؟ دو دقيقه ي بعد از كارم پشيمون ميشدم اما تو لحظه اعصابم دست خودم نبود.
الهام ـ بازم؟
ـ نميتونم
الهام ـ ميفهمم اما عاقل باش
غزاله ـ چي شده
حوصله نداشتم واسه اش تعريف كنم، و بلند شدم و رفتم تو تراس.مطمئن بودم الهام همه چيز رو واسش ميگه، فعلاً احتياج به سكوت داشتم، سكوتي كه اينجا مطمئناً نميتونستم داشته باشمش.
وقتي فرانك از راه رسيد منم از تراس دل كندم. لپاش گل انداخته بود و چشماش خندون بود.
غزاله ـ اوكي شد؟
فرانك خنديد و الهام با يه حالت خنده داري كل كشيد. كاش حداقل بلد بود و از خودش صداي بوقلمون درنمياورد. خيلي خوشحال بودم. فرانك و بغلش كردم و دوتا ماچ از لپهاي سرخش كردم. اين عادت ماها بود كه واسه هرچيزي دوتا تف به طرف ميچسبونديم.
الهام ـ ببين از الان ديگه روابط حسنه تموم شد، الان ديگه بنده خواهرشوهرم.
فرانك بازم خنديد.
غزاله ـ اي زهرمار، حالا مثل اين نديد بديد ها هي نيششو باز ميكنه، دختر يه ذره خوددار باش نفهمن چقدر پسره رو ميخواي.
الهام ـ راست ميگه . ولي اينو از من داشته باش، اين منصور بفهمه خر شدي سواري خوب ميگيره ها.
ـ نترس باهم كنار ميان. فعلاً جفتشون خر شدن.
خنديدم
ـ حالا ببينم چقدر بهت ابراز محبت كرد؟
فرانك دستامو گرفت و گفت: واي راحيل باورم نميشه
الهام ـ جلوي خواهر شوهرت يه خرده مراعات كن دختر. عجبا
غزاله ـ باورت بشه بابا. طرف ميخوادت. همه چي حله
ـ ولي فرانك، ميگن در سه جا نبايد حرف هارو باور كني، حرفهاي پاي منبر و حرفهاي پاي منقل و حرفهاي توي بغل. حالا يهو ميگم يه دفعه ديدي مورد تو سومي بوده، پس زياد باور نكن ....... و در رفتم تا به دست فرانك كه از خجالت سرخ شده بود، به قتل نرسم. حدود چند دقيقه بعد با الهام بيرون اومديم درحاليكه غزاله رو نصيحت ميكردم تا برگرده خونه و بيشتراز اين خونواده اش رو حرص نده. جالب اونجا بود كه اونم با نگاهش نصيحتم ميكرد. شايد غزاله هم در مورد فرزاد كوتاه اومده بود. درضمن در مورد يهدا هم با ايما و اشاره بهم فهموند كه هنوز چيزي دستگيرشون نشده
خداخدا ميكردم كه فرزاد اونشب زنگ بزنه تا بابت حرفهام ازش عذربخوام، اما زنگ نزد. عجب كاري كردم! شب مزخرفي بود.مدام اسم مهتاب مثل پتك تو سرم ميخورد. ميخواستم چيكار كنم؟
**************************
منصور از رو حياط داد زد: ذليل بشين شما دوتا، ظهر شد
الهام ـ صبر كن الان ميايم
منصور ـ خبرتونو بيارن واسم، بدوئين
ـ به نظرت چرا اين مردها هميشه ي خدا هولن؟
الهام ـ چه ميدونم، كدوم از كارهاشون شبيه آدميزاده كه اين يكي باشه؟
ـ نگو تو رو خدا
الهام ـ درد و بلا
خنده كنون رفتيم بيرون.
منصور ـ رو آب بخندين ذليل مرده ها، تا برسيم كه شب شده
الهام ـ اوه كه چقدر زر زدي،مگه چند ساعت تا رامسر راهه؟
منصور ـ خبر مرگ من، بياين بريم ديگه
با غرزدن هاي منصور راه افتاديم. ميخواستم از سر دردهاي احتمالي جلوگيري كنم و براي همين قبل از سوارشدن يه مسكن و نصف قرص خواب رو باهم خوردم.خوبه كه من نميميرم با اين همه ارام بخش. يه مقدار از مسير كه طي شده آروم آروم خواب مهمون چشمام شد. وقتي چشمهامو باز كردم همه جا سبز و قشنگ بود. فهميدم ديگه تو مناطق شمالي كشور هستيم. وقتي ساعتمونگاه كردم تعجب كردم، باورم نميشد به اين سرعت رسيده باشيم، البته با سرعت زياد منصور اين بعيد نبود.
ـ الان كجاييم؟
منصورـ ساعت خواب، چيزي نمونده برسيم، زنگ زدم آدرس دقيق رو گرفتم ازشون .
بي بغل دست خودم نگاه كردم و ديدم كه الهام هم خوابه. تو خواب خيلي ملوس شده بود.چقدر اين موجود سفيد و كپلي رو دوستش داشتم.
ـ منصور؟
منصورـ هوم؟
ـ چقدر الهامو دوستش داري؟
منصورـ حالت خوبه؟ خواب زده نشده باشي؟ خدا به من رحم كنه با اين دله ديوونه هايي كه دورمو گرفتن
ـ كوفت، جدي ميگم
منصورـ آخه اينم سواله كه ميپرسي؟
ـ حالا بگو چقدر
منصورـ چه ميدونم، قدر نخود
خندمون گرفته بود.
ـ آدم باش
منصورـ آخه من نميدونم منظور تو از پرسيدن اين سوال چيه
ـ جدي ميگم خل و چل
منصورـ خيلي، خيلي زياد (بعد دوباره از اون حالت بااحساسش فاصله گرفت و شوخ شد) چه ميدونم بابا، ميخواد درصد خلوص بگيره واسه من، حالا منظورت چيه؟
ـ منو چقدر دوست داري؟
منصورـ اي خدا كه مطمئنم يه چيزي تو كله ات خورده، بگير بخواب عزيزم(بعد با يه لحن آرومي كه ميخوان يكي رو هيبنوتيزم كنن گفت:) تو خوابت مياد، تو خوابت مياد
ـ منصور به خدا جدي ام، يه سوال پرسيدما
منصور ـ د ِ سوالات هم مثل خودت كج و كوله اس
ـ حالا نميشه جواب بدي؟
منصور ـ نه
ـ چرا؟
منصور ـ آخه اندازه نداره ......... و از تو آينه بهم نگاه كرد. واقعاً با داشتن منصور يادم نميومد هيچوقت حسرت نداشتن يه برادر رو داشته باشم.
ـ منو الهام رو قد هم دوست داري؟
منصور ـ نه بابايي تو رو بيشتر دوست دارم
دوتايي خنديديم
منصور ـ ميدوني تو و الهام برام مثل هم هستين، اما هميشه رو تو بيشتر حساب كردم، يه جورايي به تو اعتماد بيشتري دارم تا الهام، درحاليكه الهام هم خواهري رو در حقم تموم كرده... حالا اگه بازم سوالي داري بپرس كه ديگه داريم ميرسيم
ـ جدي بودن به تو نيومده ها
منصور ـ چه ميدونم ،منم يه دلقكي مثل تو
الهام هم كمكم از خواب بيدار شد و تا رسيدن به مقصد كلي خوش گذشت. منصور مدام از شيطنت ها و كارهايي كه كرده بود تعريف ميكرد و ماهم ميخنديديم. واقعاً جونوري بود.
جلوي يه در فلزي سبز رنگ كه حالت نرده اي داشت منصور نگه داشت و بوق زد.
ـ اينجاست؟
منصور ـ از ظواهرش كه اينطوري نشون ميده
الهام ـ حالا چرا اينجا وايسادي بوق ميزني؟
منصور ـ واسه فضول يابي. بي كلاس الان باغبونش مياد در رو باز ميكنه
منصور درست گفت و يه آقاي ميانسالي در رو باز كرد. شايد چهل و چند سالش بود. دوباره به نشونه ي تشكر بوق زد و وارد شد. حالا اين پسره هم واسه ما تيريپ باكلاسي ميذاره. منصور كنار بقيه ي ماشينهاي موجود پارك كرد. همه ي ماشينها شناس بودن و از اين بابت كه غريبه اي نبود خوشحال بودم. واقعاً ميشد گفت رويايي بود. سبز و زيبا، حتي از اونچه كه فكرش هم ميكردم بهتر بود. دستامو از دوطرف باز كردم و يه نفس عميق كشيدم: قشنگه نه؟
ـ تو قشنگتري عزيز دلم
به طرف صدا برگشتم. ژيلاخانوم به استقبالمون اومده بود. بعد از سلام و خوش و بش ژيلاخانوم گفت: باور كن ديروز وقتي شكوه جون گفت حالت خوب نبوده خيلي نگران شدم. خوشحالم كه اومدي
ـ شرمنده ديگه، من كلاً سيستم بدنيم نرمال نيست، مثل خودم خل و چل تشريف داره.
ژيلاخانوم ـ قربون وجود نازنينت برم كه وقتي هستي آدم غم و غصه هاش يادش ميره
منصور ـ اي خدا شانس بده، من افسردگي گرفتم از بي توجهي.
ژيلاخانوم خنديد
ژيلاخانوم ـ تو رو خدا ببخش پسرم، من از بس اين دخترمو دوست دارم ديگه وقتي هست از همه چيز غافل ميشم. بفرمايين بريم داخل.
شونه به شونه ي ژيلاخانوم داخل رفتيم
ژيلاخانوم ـ مردها همه رفتن بيرون، فعلاً خانمها تو خونه هستن
منصور ـ پس منم بايد علي الحساب فعلاً مرغ بشم نه؟
ـ تو كه مرغ شدي
الهام ـ آره همون ديشب هم پاشو مهر و موم كرديم
منصور ـ خيله خب ديگه، من مرغ. ديگه ادامه ندين
خنده كنون وارد ويلا شديم. همه احوال منو ميپرسيدن و بازم منصور يه خرده ننه غريبم بازي درآورد و به خاطر رانندگي چند دقيقه بعد از ورود رفت كه بخوابه و كلي حرص خاله ماني رو درآورد كه اينهمه سريع خودموني شده.
نزديكهاي ظهر بود كه مردها برگشتن. زياد از اومدنمون نگذشته بود. آقاي افشاري كلي تحويلم گرفت اما فرزاد فقط به يه تكون سر اكتفا كرد. فهميدم از دستم دلخوره و بايد برم منت كشي. هميشه من بايد يه غلطي بكنم و بعدش برم ماست مالي!
بعد از ناهار بهترين فرصت بود تا از فرزاد معذرت بخوام،خوبيش اين بود كه همه رفته بودن يه چرتي بزنن و بديش اين بود كه خودم داشتم از خواب هلاك ميشدم. هنوز اثر قرص ها مونده بود. فرزاد روي مبل نشسته بود و داشت يه چيزي كه بيشتر حالت جزوه مانند داشت رو ميخوند. با يه تك سرفه حضور خودمو اعلام كردم اما اون حتي سرش رو هم بالا نياورد تا ببينه كي اومده. روي مبل كناريش نشستم. بازم مثلاً داشت اون برگه هاي تو دستش رو ميخوند.آروم گفتم: الان مثلاً قهرين؟
بدون اينكه بهم نگاه كنه گفت: نه، فقط صحبتي باهم نداريم ......... و پوزخند زد
ـ دلخورين؟ خب اون موقع من ناراحت بودم يه چيزي گفتم
ـ تو هميشه وقتي ناراحتي حرصتو سر بقيه خالي ميكني؟ يا فقط واسه من اينطوريه؟
مستقيم بهم زل زده بود. نميدونستم چي جوابشو بدم. خدايي بد باهاش تا ميكردم. سرمو انداختم پايين.
ـ ببخشيد
فرزاد ـ معذرت خواهي نميخوام
ـ خب چي ميخواين؟
فرزاد ـ خودتو
بازم گير كردم. فكرميكردم تصميم خودمو گرفتم و ميتونم بهش جواب نهايي ام رو بگم، اما...
فرزاد ـ راحيل چته؟... چرا اينطوري ميكني؟... حداقل بگو چرا نميتوني منو قبول كني
اشك بود كه مهمون چشمام شد. سرمو انداخته بودم پايين. نه ميتونستم بهش بگم كه چه مرگمه و نه اينكه همينطوري لالموني بگيرم. براي فرار تنها كاري كه كردم اين بود كه بزنم بيرون. فضاي خوبي بود با يه هواي عالي كه روح آدم رو صفا ميداد. دريايي نميدم اما همين فضاي سبز هم واسم غنيمت بود. آروم آروم به يه گوشه كه به اطراف ديد زيادي نداشت رفتم. همينطوري رو زمين سبز دراز كشيدم و دستامو باز كردم. نم بود و ميدونستم كه به زودي سردم ميشه. بازم دلم برنده شده بود و عقل روكنار گذاشته بودم. بااينكه منصور واضح بهم گفته بود كه براي رسيدن به عليرضا راهي نيست و حتي نزديكي من بهش ممكنه حالش رو بدتر كنه،اما بازم بهش فكر ميكردم. نميتونستم تصوير چشماشو از ذهنم دور كنم.
فرزاد ـ اينجايي گل من؟
چشمامو باز كردم و سرجام نشستم. پشت لباسم يه مقدار نمدار شده بود.
فرزاد ـ چرا اينجا خوابيدي؟
ـ نخوابيده بودم، فكر ميكردم
فرزاد ـ به چي؟
خودش هم اومد كنارم نشست.
ـ به خيلي چيزها
فرزاد ـ منم تو فكرت بودم؟
بهش نگاه كردم،شايد نگاهش اصلاً شبيه آدمهاي مظلوم نبود بلكه خيلي هم شيطون به نظر ميومد، اما لحن صحبتش مظلومانه بود.
ـ آره. من زياد به شما فكرميكنم
فرزاد ـ به نتيجه اي هم ميرسي اونوقت؟
ـ فقط اينكه من به درد شما نميخورم
فرزاد ـ اونوقت چرا؟
ـ چونكه لياقتتون بيشتر از منه
فرزاد ـ چرا اينطوري فكر ميكني؟
ـ چون من لياقتتون رو ندارم
فرزاد ـ چرا؟مگه من كي ام؟
ـ شما خيلي خوبين، ولي من بدم
فرزاد ـ اي دختر بد
بهش خنديدم. اونم خنديد. شايد همين خنده ها و لحظات بود كه جاودانه ميشد.
ـ دلم ميخوادهميشه بخندي. راحيل عاشق خنده هاتم
ايندفعه ديگه خجالت نكشيدم،شايد خدا هم ميخواست اينبار بهم كمك كنه تا دل يه عاشق رو نشكنم . دل من شكسته بود اما دل يكي ديگه رو نميشكستم.
ـ اگه تركم كردي چي؟
فرزاد ـ بلاخره همه يه روز ميميرن
ـ مطمئني پشيمون نميشي؟
فرزاد ـ هيچوقت
ـ قسم بخور
فرزاد ـ به همون خدايي كه تنها شاهده قسم
ـ يه خواهش ازت داشتم
فرزاد ـ تو جون بخواه گل من
ـجونت صد و بيست سال،ولي فعلاً نميخوام كسي خبر دار بشه ، حداقل تا موقعي كه اينجاييم
فرزاد ـ باشه خانمي
از سر جام بلند شدم و به طرف ويلا حركت كردم.
فرزاد ـ خيلي دوستت دارم
بهش نگاه كردم. صادق بود. بلاخره تصميم خودمو گرفتم. فرزاد برام يه تكيه گاه ميشد. ديگه فرزاد برام اون فرزاد قبل نبود ، يه حس جديد نسبت داشتم، شايد عشق نبود،ولي هرچي بود فراتر از يه حس ساده بود. يه سوگند ساده همه چيز روتو دلم زير و رو كرد. بايد نگهش دارم، نبايد ديگه به فكر عليرضا باشم، حالا ديگه من فرزاد رو داشتم ،كسي كه عشق و محبتشو بي دريغ نثارم ميكرد. حس
ميكردم رها شدم. خدايا كمكم كن كه بتونم عشق و علاقه ام رو فقط به پاي فرزاد بريزم، حالا ديگه قرار بود اون همدم همه ي لحظه هام بشه. فقط سه تا كار نيمه تموم داشتم كه بايد انجامش ميدادم.
..........
بازم به طرف الهام برگشتم و بهش نگاه كردم. هنوز خواب بود. اين دختره كي ميخواد بيدار بشه؟! الان دوساعته گرفته خوابيده و بيدار نميشه، شيطونه ميگه يه پارچ آب حواله اش كنم.
ـ الهام الهام
با دستم آروم آروم تكونش ميدادم.
ـ الهام پاشو ديگه
الهام ـ هوم؟
ـ بلند شو. چقدر ميخوابي؟ زشته!
الهام ـ زشت كار توئه كه مزاحم خواب نازنين من ميشي. مقابله به مثل ميكني؟
ـ درد بلند شو كارت دارم
الهام ـ چيكارم داري؟
ـ قبول كردم
الهام ـ چيو؟
ـ درخواست فرزاد رو
چشماشو كامل باز كرد. حتماً داشت تو ذهنش حرف منو حلاجي ميكرد.
ـ ديگه تصميم خودمو گرفتم
الهام ـ به اين زودي تصميم گرفتي؟
ـ آره،فرزاد ارزششو داره
الهام ـ كه بازيش بدي؟
عصباني شدم
ـ من بازيش نميدم، اگه يه چيزي بگم تا آخرش هستم، اصلاً چته؟ تا ديروز نصيحتم ميكردي و حالا كه عمل كردم منعم ميكني؟
الهام دستامو گرفت تو دستش.
الهام ـ ميدونم كه اگه تو يه چيزي بگي بهش عمل ميكني و زير قولت نميزني، اما راحيل خودت چي؟
ـ نميدونم چرا، ولي نگاهم نسبت بهش عوض شده، به تو كه نميتونم دروغ بگم،اون عشقي كه نسبت به عليرضا دارم رو در مورد فرزاد ندارم ، اما ديگه برام مثل سابق هم نيست.
الهام ـ پس خوشبخت باشي
ـ تو اولين نفري
الهام ـ این که مدام در سینه ات میکوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. ماهی کوچکی که طعمِ تُنگ آزارش میدهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در آغوش اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد؟ !
آدم ها ماهی را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد ، قلب است.
هیچ کس نمیتواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم قانع.
این ماهیِ کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ، تنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا مینوشیدی و کاش نَقبی میزدی از تُنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها میکشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره میزدی. کاش...
بگذریم...
دریا و اقیانوس به کنار، نا منتها و بینهایت پیشکش. ..
کاش لا اقل آب این تُنگ را گاهی عوض میکردی. این آب مانده است و بو گرفته است. و تو میدانی آب هم که بماند میگندد. آب هم که بماند لجن میبندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
ـ حالا اين چه ربطي به من داشت؟
الهام خنديد
الهام ـ نميدونم، فقط يه دفعه به ذهنم رسيد
ـ تو هم عاشقيا
( خنده هاي ماندگار)
*************************
عصرقرار بود بريم كنار دريا. از پشت ويلا بايد به چيزي حدود صد متر ميرفتي تا به دريا برسي. از شوق روي پاهام بند نبودم آخه قراربود شام رو هم همونجا بخوريم. ديگه تقريباً داشتيم آماده ميشديم بريم كه خونواده ي خواهرژيلاخانوم از راه رسيدن. چهره ي فرزاد به طور واضحي درهم رفت و هيچ سعي اي هم براي پنهان كردن ناراحتيش نميكرد. معلوم بود كه شكوه خانوم و فرزين هم از برخورد فرزاد نگران بودن، اما آقاي افشاري خيلي ريلكس بود. تعجب ميكردم كه اينطوري ميكنه، اينكار از فرزاد بعيد بود. خيلي ناراحت بودم ازاينكه مجبور بودم وجود يه غريبه رو تحمل كنم. شايد براي فرزاد اينا غريبه نبودن، اما من خوشم نميومد. معلوم بود كه يهدا هم از اومدنشون راضي نيست نيست ولي ناراحتيش رو زير لبخند اجباريش پنهان ميكرد. بيچاره حق داشت. همشون افاده اي بودن. تو عقد و مراسم خواستگاري يهدا هم خالهه اومده بود. شوهرخاله ي فرزاد كه بعداً فهميديم اسمشون آقاهرمزه، مثل مرغ پاكوتاه بود اما انگاري فكر ميكرد بقيه زير دستش هستن و به زمين و زمان فخر ميفروخت. ميخواستم همچين بكوبم تو بينيش كه يه باركي رو صورتش پخش بشه، با اون بيني فت و فراقش.،مردك بيريخت. خواهر ژيلاخانم هم كه بدتر از شوهرش با اون فيس و افاده اش،به اونجاش ميگفت دنبالم نيا بو ميدي، اي خدا كاش ميتونستم يه چيزي بكوبم تو كله اش تا با همون كفشهاش ميخكوب بشه تو زمين. دخترشون هم كه تركيبي از ننه و بابا، فكر كنم اگه با يه كاردك رو صورتش ميكشيديم،به اندازه ي پنج شش سانتيميتر كرم پودر و انواع و اقسام مواد آرايشي جمع ميشد. وقتي به مانتوش نگاه ميكردم احساس خفگي بهم دست ميداد، انگاري ده نفر از انواع زاويه ها كشونده بودن وتنش كرده بودن. پسرشون هم كه اگه يكي نميدونست فكر ميكرد پريروز با من اومده بوده پيش زهره خانوم ، از بس صورتش صاف وپاك بود.مردشور چشمهاشو بشورن، يه جوري نگاه ميكنه كه احساس لخت بودن به آدم دست ميده.
مردشورشسته ها اومدن نشستن و بقيه هم به تبعيت ازشون نشستن. اصلاً جو خوبي نبود، بازم گلي به گوشه جمال منصور كه بلند شد و گفت : پس ما ديگه بريم
خاله ماني با تعجب گفت : كجا؟
منصور ـ مگه صبح نگفتم كه قراره اين دوتا رو ببرم خريد(منظورش به من و الهام بود) ميخواين كچلم كنن؟
خدا خيرت بده منصور كه ما رو از شر اين آدمهاي تازه به دورون رسيده خلاص كردي. ژيلا خانوم اصلاً يه همچين خواهري بهش نميومد.
در كمال تعجب فرزاد هم بلند شد و گفت : منم همراهيتون ميكنم
ژيلاخانوم آهسته لبشو گاز گرفت. شهلاخانوم ـ خواهرژيلا خانوم – گفت : وا خاله جون دستت درد نكنه،مثل اينكه ما تازه رسيديم ها
فرزاد ـ شما كه غريبه نيستين ، ماشاا... خودتون يه پا صاحب خونه اين
جمله ي آخرش رو يه طورايي كنايه آميز خطاب كرد،ولي شهلاخانوم كم نياورد و گفت : خب بلاخره هرچي باشيم هم خون هستيم
نميدونستم چي تو كلامشه، اما اصلاً از اينكه تو جمعشون بودم خوشحال نبودم. بدون اينكه كسي حواسش بهم باشه آروم از جمع خارج شدم. مسير دريا رو فرزين بهم نشون داده بود و چون هنوز هوا روشن بود خودم ميتونستم برم. قدم زنون مسير دريا رو در پيش گرفتم. نسيم ملايمي ميوزيد و باعث ميشد حس كنم رو هوام. بعد از طي مسير كوتاهي به دريا رسيدم. واقعاً لذت بخش بود. يه آرامش منحصر به فرد، مخصوصاً وقتي كفشهاتو بيرون مياوردي و اجازه ميدادي آب از روي پاهات عبور كنه.
منصور ـ مواظب باش غرق نشي
يه جيغ كشيدم و پرت شدم تواب. منصور باز ديوونه بازيش گل كرده بود. با يه حركت سريع كه حتي باورش هم براي منصور سخت بود، لباسشو كشيدم و اونو هم پرت كردم تو آب. الهام هم به جمعمون اضافه شد و مثل هميشه بازيمون شروع شد. بقيه هم امده بودن به غير از آقاي افشاري و جناب هرمزالدوله ي خرسلطنه، حسابي خوش ميگذشت. با لباس خيس بيرون اومدم و رفتم طرف يهدا.
يهدا ـ راحيل لوس نشيا
ـ جون ما يه دفعه عشوه و اداتو بذار كنار،بذار شوهرت هم از زندگي لذت ببره.
يهدا ـ برو عقب
يهدا ـ جون تو نميشه
به زور پرتش كردم تو آب. قيافه اش كلي ديدني شده بود. از حرص كله ام رو گرفت و كرد زير آب. ميدونستم يهدا هم بعضي وقتها ميخواد مثل ما شيطنت كنه اما غرورش اجازه نميده كه بچه بازي دربياره.
فرزاد و فرزين نيومدن تو آب . منصور هم بعد از يه مدت اومد بيرون. فقط من و يهدا و الهام مونده بوديم.
مامان جون ـ دخترها ديگه بياين بيرون. سردتون ميشه
ـ خيلي باحاله ...... و باز خودمو پرت كردم تو آب.
به نظرم اينجا بهترين جا بود تا يكي از كارهامو انجام ميدادم. در مورد يهدا، بايد بهم ثابت ميشد كه اشتباه كردم.
همينطوري يه مقدار نزديك ساحل كف آب نشستيم.
ـ يهدا؟
يهدا ـ چيه؟
يه لبخند قشنگي رو لباش بود.
ـ خوش گذشت
يهدا ـ اره خيلي،دستت درد نكنه كه به زور پرتم كردي تو اب
ـ يهدا يه سوالي داشتم كه خيلي وقته ميخواستم ازت بپرسم.
يهدا ـ خب؟
ـ يادته اون روز كه زندايي آش نذري پخته بود؟
يهدا ـ آره
ـ صبحش تو كجا رفته بودي؟
يه لحظه سكوت كرد و بعد گفت: با فرزين بودم
ـ فرزين موهاش بلنده؟(آخه موهاي اون پسره يه مقدار بلند بود)
يهدا همينطوري به جلو زل زده بود
يهدا ـ چي ميخواي بدوني؟
ـ واقعيت. تو اونروز صبح با فرزين نبودي،من ديدمت با اون پسره. يهدا نميتونم باور كنم كه تو بخواي خيانت كني
يهدا ـ من كار بدي نكردم،يه نفر ديگه ميخواد خيانت كنه
ـ كي؟
يهدا ـ ميدوني راحيل، منو تو هيچوقت باهم اونقدر صميمي نبوديم كه بخوايم حرف دلمونو به هم بگيم،هروقت هم كه ميخواستم باهات حرف بزنم، يه طوري رفتار تو منصرفم ميكرد. شايد هم تقصير خودم بوده كه هميشه ميخواستم ثابت كنم از تو بهترم
ـ حالا قصه ي حسين كرد شبستري تعريف نكن،بگو ببينم چي شده
يهدا ـميبيني؟ هنوزم نميتونيم باهم كنار بيايم
ـ فعلاًً كه كنار هم تمرگيديم، عوض احساساتي شدن و طلب مهرخواهري كردن، حرف بزن.
يهدا ـ اون پسره كه ديدي دوست فرزاده، صميمي ترين دوستش
ـ پس چرا من تو عقدتون نديدمش؟
يهدا ـ اونموقع مسافرت بود و تلفني تبريك گفت.
ـ خب ؟
يهدا ـ خب اينكه اوايل به هواي فرزين ميومد دنبالم ،اما بعداً ديگه ميديدم رفتارش يه جورايي درست نيست. وقتي سربسته بهش گفتم كه كارش درست نيست، گفت كه از من خوشش اومده و ميخواد كه من باهاش ازدواج كنم. باورت ميشه؟ صميمي ترين دوست فرزين ميخواد بهش خيانت كنه.
ـ پس اون خنده ها چي بود؟
يهدا ـ خنده ها؟ نميدونم چي بوده،اما كلاً آرش خيلي شوخه
ـ پس كثيف هم هست؟
دوتايي خنديديم
يهدا ـ نميخواستم به فرزين بگم، فرزين خيلي بهش اعتماد داره
ـ بلاخره كه چي؟
يهدا ـ اگه باز ادامه داد به فرزين ميگم ، حداقل بهتر از اينه كه زندگيم از هم پاشيده بشه (بلند شد) برم لباسامو عوض كنم.
ـ دوستش داري؟
يهدا با ترس گفت : كيو؟
ـ فرزين رو ميگم خره
يهدا ـ خيلي
نگاهش گوياي علاقه اش بود.
يه مقدار بعد من و الهام هم كه هنوز نميخواست بيايم بيرون، خارج شديم. همونجا كنار آتيش كوچيكي كه روشن بود نشستيم.
مامان ـ بريد لباساتونو عوض كنين. سرما ميخورين
ـ نميخوريم
لباسام موهام بهم چسبيده بود. حتماً قيافه ام خيلي خنده دار شده بود، ولي الهام با همه ي اينها واقعاً خوشگل بود. خوشگل هرطوري باشه خوشگله ديگه.
الهام ـ چيه؟
ـ هيچي
الهام ـ پس گور به گوري چرا اينطوري نگام ميكني؟
ـ نميدونم
همينطوري آهسته باهم حرف ميزديم.
الهام ـ چشمت منو گرفته؟ كور شده تو كه همين ظهري به پسره ي بدبخت جواب مثبت دادي
به فرزاد نگاه كردم. اونم داشت نگام ميكرد. دوباره سرمو به جانب الهام برگردوندم
الهام ـ حواسش هم كه جمعه
ـ حالا ضايع بازي درنياري؟
الهام ـ رژين خانوم ( دخترخاله ي فرزاد ) رو داري؟
ـ چطور؟
الهام ـ همش حواسش به فرزاده،فرزاد هم انگار نه انگار
ـ تو هم فضولي هستيا
الهام ـ زهرمار. درعوض تو، من بايد نگران شوهرت باشم
رژين ـ فرزاد برامون ساز ميزني؟
الهام به يه حالت خنده داري، آروم اداي رژين رو دراورد
الهام ـ فرزاد برامون ساز ميزني؟ كوفت
ـ هيس. ميشنوه
الهام ـ به درك، دختره ي افاده اي
منصور ـ داداش تو هم هنرمند بودي و ما خبر نداشتيم ؟
مامان ـ پس نبودي ببيني اون دفعه اي چه آهنگي زدن. واقعاً قشنگ بود
ننه ي ما رو، مثل نديد بديدها. خب خودمونيم در اين زمينه ها نديدبديد بود ديگه.
رژين باز به يه حالت چندش ناكي گفت: پس الان برامون ميزني؟
فكر كنم اگه فرزاد ميتونست خفش ميكرد.
منصور رو كرد به من: ميخوني؟
همه ي نگاهها برگشت طرف من. عجب منصور بيشعور شده بود. پسره ي دهن لق. بعضي وقتها اگه الهام سازي چيزي ميزد منم همراهش ميخوندم و نسبتاً صداي خوبي داشتم
ژيلاخانوم ـ پس بذارين برم بگم افشاري هم بياد . عاشق دخترمونه
منصور با يه لحن جالبي گفت : خاك عالم
همه خنديديم و تا لحظه ي اومدن آقاي افشاري اينا من دل تو دلم نبود
ـ آقافرزاد حداقل يه چيزي بزنين منم بتونم بخونم. راستي با چي ميزنين؟
فرزاد اروم اومد كنارم نشست.
منصور ـ خب به سلامتي اعضاي گروه آماده اند
توقع نداشتم فرزاد اينكار رو بكنه ولي به هر حال شده بود.آروم گفت : مطمئن باش فقط به خاطر تو ميزنم.
ـ ايشون هم از عاشقان سينه چاك هستن؟ به خدا من كم كم دارم منصرف ميشم
فرزاد ـ من فقط تو رو دوست دارم خانمي
سرمو انداختم پايين و فرزاد با سوت منصور شروع كرد. فهميدم با ساز دهني ميخواد هنرنمايي كنه. منصور هميشه بايد يه كاري ميكرد كه خنده ي همه رو بلند كنه. وقتي يه مقدار زد متوجه شدم چيه. با يه نفس عميق جايي كه ميدونستم درسته، نگامو دوختم به آتيش و شروع كردم به خوندن
امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با تموم شدن آهنگ قبل از اينكه كسي چيزي بگه منصور گفت : بلند شين جمع كنين. واسه من امشب امشب راه انداختن،نميگن بچه مجرد اينجا نشسته.
كاش خدا ميتونستم كله ي منصور رو بكنم تو شن ها تا ديگه صداش درنياد.
آقاي افشاري ـ عالي بود دخترم،از اين به بعد هروقت مياي بايد واسم بخوني
ـ چاكر شما هم هستيم
آقاي افشاري ـ خانمي
ـ شما سرورين
مامان بهم چشم غره رفت.
هرمز الدوله ـ صداي خوبي داري ، حيفه
فرزاد ـ چيش حيفه؟
با همون لحن مغرورانه اش جواب داذد: حيفه كه حروم بشه
فرزاد ـ شما نگران نباشين، نميذاريم حروم بشه
شايد اگه چند دقيقه ديگه ميگذشت بحث بالا ميگرفت. فرزاد واقعاً وقتي جدي ميشد ترسناك ميشد. چرا اينهمه خشن ميشد؟ ژيلا خانوم به بهونه ي شام همه رو كشوند داخل ويلا،به خاطر خونواده ي خواهرش مجبوربوديم شام رو داخل بخوريم. گندشون بزنه. اينا از كدوم جهنم دره اي سر رسيدن؟

*************************

ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: رمان وفای عهد-yasmin2000

تاريخ : پنجشنبه 17 شهریور1390 | 10:26 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.