X
تبلیغات
داستان آنلاین - قسمت 36 و 37 الهه شرقی
- سلام، بيا تو.
رابين وارد شد و در همان حال پرسيد:- زود اومدم؟
- نه، نه. كاملاً به موقع.
رابين سبد گل را از مقابل صورتش كنار زد و نگاهي به كيميا كرد و با تعجب دستي روي چانه ي خود كشيد. كيميا كه منظورش را فهميده بود خنده اي كرد و گفت:
- چيز مهمي نيست، فقط يه زخم كوچولو زير چونه.
رابين باز نگاهش كرد و كيميا به ناچار دوباره گفت:
- يه يادگاري كوچولو از تعقيب يه پسر كوچولوي شيطون.
رابين سري تكان داد و ناليد:
- واي خداي من!
كيميا لبخندي زد و گفت:
- بهتره بريم تو، پدر و مادرم منتظرن.
هراس كودكانه اي چشمان رابين را در خود گرفت و او آهسته گفت:
- من خيلي نگرانم الهه ي من.
كيميا لبخند اطمينان بخشي به رويش زد و پاسخ داد:
- اصلاً نگران نباش. اوضاع كاملاً مساعده.
و بعد سبد گل را از دست رابين گرفت. رابين دستش را مقابل صورت كيميا گرفت. اشاره اي به لرزش دستهايش كرد و گفت:
- اينو چه كار كنم؟
كيميا خنده ي بلندي كرد و پاسخ داد:- ديوونه!
و به راه افتاد. در حالي كه پشت سرش حركت مي كرد گفت:- من مطمئنم كه امشب مي ميرم.
كيميا به سويش چرخيد و با تعجب پرسيد:- چرا؟
رابين سرش را پايين انداخت و پاسخ داد:
- حرارت وجود تو ذوبم مي كنه. من تحمل اينطور تماشا كردن تو و مزديك شدن بهت رو ندارم. آتيش تو داره منو خاكستر مي كنه.
كيميا براي چند لحظه به چشمان تبدار رابين خيره شد و بعد گفت:
- خونسرد باش عزيزم.
و دوباره به را افتاد. راابين سري تكان داد و در حالي كه همراهيش مي كرد گفت:
- خونسرد، اينو مي دونم، اما چطوريش رو نميدونم.
كيميا باز به رويش لبخند زد و هيجان او باز هم بيشتر شد. پدر و مادر هر دو به احترام و انتظار رابين كنار تخت ايستاده بودند. رابين نگاه گنگي به حوض پر آب، فواره هاي بلند، باغچه سر سبز و تخت و بساط پذيرايي انداخت. بعد نگاهش با نگاههاي نافذ پدر و مادر كيميا تلاقي كرد. براي يك لحظه احساس كرد حتي يك كلمه فارسي در ذهنش وجود ندارد. صداي كيميا او را به خود آورد.
- آقاي كمال پارسا پدرم و اختر خانم مادرم.
رابين با تلاش بسيار لبخند زد و تنها با پدر دست داد و با لهجه ي افتضاحي گفت:
- از آشنائيتون خوشوقتم.
كيميا با كمال تعجب به رابين نگاه كرد و آهسته به فرانسه گفت:
- تو چت شده؟
رابين با حالتي كلافه سر تكان داد و آهسته به جاي فرانسه، به انگليسي گفت:
- no understand
- آقا كمال با لبخندي پدرانه به رابين گفت:
- بيا پرسم، بيا بالا و بشين.
رابين كه گويا از لحن صميمي آقا پارسا، جان تازهاي گرفته بود از تخت بالا رفت و كنار پدر نشست. مادر نگاهي به رابين كرد و به كيميا گفت:
- پدر سوخته چه چشمايي داره.
كيميا به مادر چشم غره اي رفت و آهسته گفت:
- هيس مادر جون! رابين فارسي بلده.
مادر خنده اي كرد و آهسته تر پاسخ داد:
- ديگه پدر سوخته رو كه نمي فهمه/
كيميا خنده اش را به زحمت فرو داد و گفت:
- واردتر از اين حرفاس.
مادر ضربه اي به پشت دستش زد و گفت:
- خدا مرگم بده، زودتر مي گفتي.
در همان حال پدر به رابين گفت:
- خب پسرم، پدر چطورن؟ خودت چطوري؟
رابين اينبار با تسلط بيشتري پاسخ داد"
- خوبند متشكرم.
- تو تهران خوب گردش كردي؟

- هنوز كه نه.
- حتماً تقصير كيمياست. من مطمئنم كه اين دختر راهنماي خوبي نيست.
رابي چند لحظه اي با شرم سكوت كرد و بعد با لبخند پاسخ داد:
- اما آقاي پارسا، كيميا راهنماي فوق العاده ايه.
پدر خنده اي كرد و چشمكي به كيميا زد و گفت:
- حالا كه انقدر ازت تعريف مي كنه لااقل يه چايي براش بريز.
كيميا به خواسته ي پدر عمل كرد. آقاي پارسا استكان چاي را مقابل رابين كه دائماً جا به جا ميشد گذاشت و گفت:
- اگه روي زمين برات سخته مي تونيم بريم تو...
رابين فوراً پاسخ داد:
- نه، نه، اينجا عاليه.
لحظاتي در سكوت گذشت و رابين فرصتي يافت تا افكارش را متمركز كند. بالاخره مادر سكوت را شكست و گفت:
- مي دونيد رابين خان، كيميا خيلي از شما تعريف كرده و ما واقعاً علاقمند بوديم شما رو از نزديك ببينيم.
رابين سري تكان داد و پاسخ داد:
- شما واقعاً لطف داريد... راستش رو بخوايد به نظر من دختر شما يه موجود فوق العاده است.
مادر لبخندي از سر رضايت زد و پاسخ داد:
- شما نظر لطفتونه. مي دونيد كه ما فقط همين يه دختر رو داريم و كيميا برامون خيلي عزيزه.
رابين با سر تأييد كرد و پاسخي نداد. اين بار آقا كمال گفت:
- رابين پسرم، من فكر مي نم كه در تمام دنيا ازدواج هميشه به عنوان يه مسأله ي مهم توي زندگي مطرحه... بنابراين قبل از هر اقدامي لازمه يه سري صحبتهايي بشه... تو مي دوني كه كيميا قبل از اين يكبار ازدواج كرده.
رابين باز با سر پاسخ مثبت داد و مادر گفت:
- البته اين دو تا از هم جدا شدن اما الان دوباره همسر سابقش براي رجوع پا پيش گذاشته.
رابين كه معناي صحبت اختر خانم را نفهميده بود، نگاه گنگي به كيميا كرد و سر تكان داد. قبل از كيميا، پدر كه متوجه منظور رابين شده بود گفت:
- يعني اينكه قصد كرده دوباره با كيميا ازدواج كنه.
رابين با همان نگاه آرام، سر تكان داد و مادر آهسته به كيميا گفت:
- تو كه گفتي فارسي بلده؟
و كيميا پاسخ داد:
- رجوع رو ديگه نه.
پدر باز گفت:
- كيميا به من گفته كه شما قصد ازدواج داريد. البته قبل از كيميا من از برادرم شنيده بودم. ظاهراً پدرتون يه چيزايي بهش گفته بود. حالا دلم ميخواد بدونم تو كه قصد داري با يه دختر ايروني ازدواج كني، چقدر با فرهنگ و آداب و رسوم ما آشنايي.
- نمي دونم چطوري بگم آقاي پارسا، واقعيت اينه كه من از روزي كه خانم كيميا رو ديدم، شايستگي ايشون من رو به شدت تحت تأثير قرار داد و بي اختيار به فرهنگ شرقي، خصوصاً ايراني علاقمند كرد. دخترتون خوب مي دونن كه من حالا كلي اطلاعات در زمينه هاي مختلف از فرهنگ شما دارم.
پدر لبخندي زد و گفت:
- اينكه خيلي خوبه. پس ما مي تونيم اميدوار باشيم كه شما با شناخت كامل به خواستگاري كيميا اومدين.
رابين لبخندي زد و پدر ادامه داد:
- من حرف زيادي براي گفتن ندارم. راستش رو بخواين من به دخترم خيلي اعتماد دارم و ميدونم كه درست ترين انتخاب رو مي كنه، شرط خاصي هم براي شما ندارم، جز همون شرايطي كه كيميا داره. گرچه مي دونم با اين اعلام موافقت ايد تا آخر عمر دور از تنها دخترم باشم، اما با اين حال موافقم چون مي دونم كه شما دو نفر به هم علاقه داريد.
با اين حرف پدر، چشمان مادر پر از اشك شد. نگاهي به كيميا كرد و گفت:
- شايد قسمت اين بود كه ما هميشه انتظار كيميا رو بكشيم.
رابين آهسته سر بلند كرد و به آرامي نگاه مهرباني به چشمان آلود مادر كرد و بعد به كيميا خيره شد كه با گلهاي سبد گل بازي مي كرد. لبخند آرامي زد و گفت:
- اما قرار نيست كه كيميا از پيش شما بره. اين منم كه ميام اينجا.
پدر، مادر و كيميا هر سه با تعجب به رابين نگاه كردند و رابين با همان آرامش ادامه داد:
- خانم و آقاي پارسا، من خوب مي دونم كه دوري از كيميا چقدر سخته. اينو بارها تجربه كردم. وقتي اون نباشه انگار زندگي راكد مي شه و چون خودم اين احساس تلخ رو قبلاً تجربه كردم، دلم نمي خواد شما هم اين عذاب رو تحمل كنيد. براي همين هم هست كه اگه شما اجازه بديد من مي خوام بيام ايران كه براي هميشه در كنار شما با كيميا زندگي كنم.
مادر ناگهان چنان هيجانزده شد كه كيميا را به سختي در آغوش كشيد و چندين مرتبه او را بوسيد و خدا را شكر كرد. پدر هم با خوشحالي خنديد و گفت:
- پس مباركه انشاءالله كيميا جان بابا اون شيريني رو بده اينور.
كيميا خود را از آغوش مادر بيرون كشيد و ظرف شيريني را به پدر و بعد به رابين تعارف كرد. درست در همان لحظه صدايي از پشت سرش شنيد كه گفت:
- مثل اينكه كاملاً ببه موقع رسيديم. چه زود شيريني خوردين. صبر مي كردين تا ما هم بيايم.
كيميا به عقب برگشت و در كمال ناباوري كاوه و همسرش را پشت سر خود ديد. نگاهي به او كرد و در حالي كه سعي مي كرد حالتي كاملاً عادي به خود بگيرد با لبخند گفت:
- سلام كاوه... رابين، ايشون برادرم كاوه هستن.
رابين از جا برخاست، چند قدم به سوي كاوه برداشت. كاوه كنار تخت آمد و با بي ميلي دست رابين را كه به سويش دراز شده بود در دست گرفتف نگاه خصمانه اي به او كرد و گفت:
- پس اين بچه فرنگي كه اينهمه گرد و خاك به پا كرده اينه؟
رابين با حالت خاصي به كيميا نگاه كرد. كيميا با نگاه مهرباني پاسخش را داد و با حالتي بي تفاوت گفت:
- اين خانوم هم سالومه جون خانم برادرم هستن.
رابين به روي سالومه لبخندي زد و سر تكان داد، اما در پاسخ به دست دراز شده سالومه قدمي به عقب برداشت و به كيميا نگاه كرد. كيميا با لبخند حركتش را تأييد كرد و سالومه با تعجب دستش را پس كشيد. پدر گفت:
- بشين رابين جان، كاوه بيا بالا.
و مادر با جمله ي " سالومه جون شما هم بفرما" صحبتهاي پدر را تكميل كرد. كاوه روي تخت نشست و در سكوت شروع به بازي با حلقه اش كرد. سالومه كه همچنان به رابين خيره مانده بود به طعنه زير گوش كاوه زمزه كرد:
- گردن اونايي كه مي گن بخت، بخت اوله. آبجي خانومت با داشتن يه همچين جواهري بايدم اردلان بخت برگشته رو پس بزنه.
كاوه چشم غره اي به سالومه رفت و بعد گويا چيزي به خاطر آورده باشد، با حالتي عصبي گفت:
- ما تنها نيستيم. يه نفر دم در منتظر ايستاده، ميخواد بياد تو شما رو ببينه.
كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- كي دم دره؟
كاوه اشاره اي به رابين كرد و گفت:
- يكي كه خيلي دلش مي خواد اين شازده پسر رو ببينه.
رابين كه تا آن لحظه كاملاً ساكت بود حيرت زده پرسيد:
- منو ببينه؟
كاوه كه حتي تصورش را هم نمي كرد كه رابين به اين خوبي معناي صحبتهاي او را فهميده باشد، با تعجب نگاهش كرد، اما لحظه اي بعد به خود آمد و باز با همان لحن خصمانه گفت:
- بله آقا، يه بدبختي پشت اين دره كه تو از اون سر دنيا بلند شدي اومدي اينجا و زندگيش رو به هم ريختي.
رابين باز با تعجب به كاوه نگاه كرد و كيميا با عصبانيت فرياد زد:
- تو حق نداشتي اردلان رو بياري اينجا.
- من نياوردمش، خودش اومده. بدبخت رو ميون زمين و آسمون معلق نگه داشتي. اومده تكليفش رو بدونه.
- من تكليف اونو خيلي وقته روشن كردم...
پدر كلام كيميا را قطع كرد و گفت:
- حالام اتفاقي نيفتاده، كاوه برو دم در يه جوري ردش كن بره.
- من نمي رم، خودتون برين. اصلاً اين آقا بره كه همه ي شرّا زير سر اينه.
كيميا نگاهي به رابين كرد كه با همان حالت خونسرد هميشگي به آنها نگاه مي كرد. خواست پاسخي بدهد كه حركت لبهاي رابين به سكوت وادارش كرد.
- خب اگه اين آقا مي خواد منو ببينه من مي رم دم در.
براي لحظه اي همه به رابين نگاه كردند و پدر گفت:
- پس حالا كه اينطوره، كاوه برو بهش بگو بياد تو.
كاوه از جا بلند شد و زير لب غريد:- عجب رويي داري بچه فرنگي!
دلشوره ي عجيبي به جان كيميا افتاد. با حالتي عصبي انگشتانش را در هم فرو كرد و به سختي فشرد. رابين كه از زير چشم به او نگاه مي كرد لبخندي زد و با حركات لب گفت:
- آروم باش.
كيميا سر به زير انداخت و آهسته به مادر گفت:
- من مي ترسم مادر. اگه دعواشون بشه چي؟
مادر خنده اي كرد و پاسخ داد:
- نترس عزيزم. ما اجازه نمي ديم اتفاي براي كسي بيفته.
درست در همين لحظه كيميا صداي گفتگوي كاوه و اردلان را شنيد و بي اختيار از جا جهيد. اردلان همراه كاوه پيش آمد و از همان فاصله سلام كرد و به جز كيميا همه پاسخش را دادند. رابين به آرامي از جا برخاست. اردلان نزديك تخت رسيد، اما ناگهان در جاي خود ايستاد و با تعجب به رابين خيره شد. رابين بي اعتنا به نگاه متعجب و رفتار غيرعادي اردلان جلو رفت و سلام كرد، بعد دستش را پيش برد و گفت:
- من رابين هستم، رابين رايان.
اردلان كه هنوز به خود نيامده بود از روي عادت دستش را بالا آورد و دست رابين را گرفت اما چيزي نگفت. رابين باز با همان چهره متبسم گفت:
- آقا كاوه گفتند كه شما قصد داري منو ببينيد. حتماً موضوع مهميه كه زحمت كشيديد و اومديد اينجا.
اردلان نگاه غضب آلودش را به رابين دوخت و گفت:
- خيلي خوشمزه اي آقا پسر ولي ديگه مزه پروني بسه.
لبخند رابين عميق تر شد و پاسخ داد:
- ببينيد آقا، من متأسفانه نمي دونم كه جمله شما چه جور جمله اي بود، يعني نمي دونم كه بايد تشكر كنم يا اينكه...
اردلان وسط حرف رابين پريد و گفت:
- لطفاً انقدر خودت رو لوس نكن. من براي حرفهاي جدي تري اومدم اينجا. خانمي كه شما امشب به خواستگاريش اومدي همسر منه.
رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- مثل اينكه زبان فارسي شما از منم ضعيف تره. ايشون همسر سابق شما هستن. خب كه چي؟
اردلان با عصبانيت به رابين نگاه كرد اما قبل از آن كه چيزي بگويد صداي آقاي پارسا به گوشش خورد:
- اردلان بيا بشين و اگه حرفي داري خيلي راحت بزن، بدون سر و صدا و دعوا.
اردلان ناچار با بي ميلي روي تخت روبروي رابين نشست و گفت:
- گوش كنيد پدر جون، من امشب اومدم اينجا تا بدونم تكليفم چيه. البته فكر مي كنم اين مسأله لطفي هم به اين آقا باشه، چون اين بيچاره هم مي فهمه كه كجاي دنيا ايستاده.
رابين لبخند پر تمسخري زد ولي پاسخي نداد و اردان دوباره گفت:
- اگه بنا باشه كيميا دوباره ازدواج كنه، من در اولويتم چون هرچي باشه ما يه زماني با هم زن و شوهر بوديم.
كيميا بلافاصله پاسخ داد:
- بله يه زماني، نه الان. من حالا خودم براي زندگيم تصميم مي گيرم و تو هم اين وسط حقي نداري.
اردلان با عصبانيت نيم نگاهي به كيميا انداخت و گفت:
- نو كه اومد به بازار كهنه مي شه دل آزار! چيه؟ خوشگل تر و پولدار تر از من گير آوردي؟
كيميا با خشم دندانهايش را روي هم فشرد و پاسخ داد:
- آدم تر از تو گير آوردم.
- اِ... حالا ديگه ما آدم نيستيم؟ اگه آدم نبودم چرا دفعه اول زنم شدي؟

- خر بودم، راضي شدي؟
اردلان با آن كه از پاسخ قاطع كيميا جا خورده بود عقب نشيني نكرد و باز گفت:
- حالا مثلاً عاقل شدي اينو انتخاب كردي؟

- اينا به تو هيچ ربي نداره.
- خيلي جسور شدي خانم. اينم از دانشگاه ياد گرفتي يا پشتوانه محكمي پيدا كردي؟
كيميا سكوت كرد اما تمام اندامش از شدت خشم مي لرزيد. رابين كه حالت غير عادي كيميا را ديد پا در مياني كرد و گفت:
- مثل اينكه شما اومده بوديد با من حرف بزنيد.
اردلان با خشم به رابين نگاه كرد و به طعنه ه كيميا گفت:
- ظاهراً خوب خرش كردي؟
كيميا با عصبانيت فرياد زد:
- حرف دهنت رو بفهم.
رابين قبل از همه پاسخ داد:
- خواهش مي كنم شما آروم باش.
- آخه...
- هيس... آقاي اردلان! چطوره ما بريم اون طرف حياط با هم حرف بزنيم؟
اردلان بلافاصله از جا برخاست و گفت:
- اتفاقاً فكر خوبيه. كاملاً موافقم.
و بعد به آن سوي حياط رفت. رابين هم از جا بلند شد و با آرامش خاصي به كيميا نگاه كرد. آقاي پارسا گفت:
- من واقعاً متأسفم پرسم، اين چيزا توي برنامه ما نبود.
رابين لبخند زنان پاسخ داد:
- اصلاً مهم نيست. به هر حال اين مسأله بايد حل بشه.
بعد به كيميا نگاهي كرد و پرسيد:
- اجازه دارم برم؟
كيميا لبخند بغض آلودي زد و با حركت سر موافقت كرد. رابين به سوي اردلان رفت و كيميا با عصبانيت به كاوه نگاه كرد و گفت:
- همينو مي خواستي، خيالت راحت شد؟
كاوه شانه بالا انداخت و گفت:
- به من چه ربطي داره؟ دسته گليه كه خودت به آب دادي.
قبل از آن كه كيميا پاسخي بدهد، مادر هر دو را به سكوت و آرامش دعوت كرد.
اردلان با حالتي عصبي منتظر رابين ايستاده بود و با نوك كفشش پي در پي به سنگ چين دور باغچه ضربه مي زد. رابين كه رسيد سعي كرد خود را آرام تر نشان دهد. رابين به رويش لبخند زد و گفت:
- خب من اومدم، مي تونيم شروع كنيم.
اردلان كمي سكوت كرد تا بر خود مسلط شود و بعد با لحن ملايم تري گفت:
- خيلي دلم مي خواست مي فهميدم كه تو توي اين خونه چي مي خواي.
رابين لبخند زيبايي زد و گفت:
- دقيقاً همون چيزي كه تو مي خواي. دخترشون رو.
- يعني واقعاً تو دنيا دختر قحط اومده كه تو از اون سر دنيا پا شدي امدي خواستگاري اين دختر؟
- براي تو چي؟
- احمق نشو پسر، وضعيت من با تو فرق ميكنه.
- من كه سر در نميارم. چه فرقي؟
- ببين ما قبلاً با زن و شوهر بوديم.
- خب اينكه چيز مهمي نيست. هزاران نفر توي دنيا با هم ازدواج مي كنن و از هم جدا ميشن باور كن كه اين اصلاً دليل موجهي نيست. راستش رو بگو چرا اصرار داري دوباره با كيميا ازدواج كني؟
- آهان! پس قضيه اينه، سماجت من باعث شده تو فكر كني اين دختره واقعاً چيز خاصيه، اما نه پسر گل، اين طور كه تو فكر مي كني نيست.
- دوست عزيز، همه چيز رو با هم قاطي نكن. من از سماجت تو بي اطلاع بودم. اما حالا كه موضوع رو فهميدم، دونستنش برام جالب شده.
ادرلان با كف دست با حالتي كلافه چند بار صورتش را ماليد و گفت:
- تو حتماً مي دوني كه ما دو تا به اصرار و به خاطر پدرامون با هم ازدواج كرديم.
- من راجع به زندگي شما دو نفر هيچي نميدونم. هيچ وقت هم نخواستم بدونم. گذشته كيميا براي من هيچ اهميتي نداره.
- باشه، قبول كردم. حالا گوش كن تا همه چيز رو برات روشن كنم. همونطور كه گفتم ما به خاطر ديگران با هم ازدواج كرديم و راستش رو بخواي به خاطر ديگران هم از هم جدا شديم.
- پس پشيموني؟

- اولش نبودم ولي بعد شدم... مي دوني تو زندگي من هميشه پدرم تصميم گرفته ولي من اينبار تصميم گرفتم خودم براي خودم تصميم بگيرم. براي همين هم هست كه اصرار دارم دوباره با كيميا ازدواج كنم، چون پدرم مخالفه، وگرنه فكر نكن كه اين كيميا خانم شما گوهر با ارزشيه.
رابين چند بار سر تكان داد، بعد لبخند كنايه آميزي زد و گفت:
- واقعاً متأسفم. برات خيلي متأسفم اردلان. وقتي بلند شدم دنبالت بيام با خودم عهد كردم كه اگه به اين نتيجه رسيدم كه تو بيشتر از من عاشق كيميا هستي و واقعاً بهتر از من مي توني خوشبختش كني، از سر راهت كنار برم، چون من معتقدم هر آدمي به اون كسي تعلق داره كه بيشتر دوستش داره، ولي تو احمق تر از اين حرفا هستي.
بعد به آرامي به سوي تخت بازگشت. هنوز با تخت چند گام فاصله داشت كه اردلان خود را به او رساند و به سوي خود كشيدش و قبل از آن كه رابين به خود بيايد سيلي محكمي به صورتش زد و فرياد زد:
- احمق تويي كه فكر مي كني اين كوه يخ مي تونه خوشبختت كنه.
و قبل از آنكه پاسخي بگيرد، با عصبانيت به سوي در رفت.
كيميا كه به شدت از رفتار اردلان جا خورده بود، ناگهان به خود آمد و به سوي رابين دويد، روبه رويش ايستاد و نگاهي به جاي انگشتان اردلان روي گونه اش و شيار باريك خون كنار لبش انداخت و با چشماني پر از اشك گفت:
- هيچ وقت خودم رو نمي بخشم.
لبخندي ملايم لبهاي خون آلود رابيت را از هم گشود و صداي آرامش در گوش كيميا پيچيد:
- خوشحالم كه هيچ كس به اندازه ي من تو دنياي به اين بزرگي عاشق تو نيست!

در اولين قدمي كه برداشت چشمش به رابين خورد كه مشتاقانه انتظارش را مي كشيد. به سوي او دويد و سلام كرد. رابين با زيباترين لبخندها پاسخش را داد و گفت:
- خوش اومدي خانم من.
- متشكرم، خواهش كرده بودم نياي فرودگاه. چرا خودت رو به زحمت انداختي؟
- بس كن الهه ي من، براي من حتي سي ثانيه زودتر ديدن تو هم مهم بود اونوقت تو توقع داشتي صير كنم تا بياي دانشگاه و ببينمت؟
- آه نه ديوونه، من فقط مي خواستم...
- بيا بريم عزيزم.

كيميا با تعجب نگاهش كرد و پشت سرش راه افتاد. وقتي از سالن خارج شدند رابين لوازم كيميا را داخل ماشين قرار داد و كنار او روي صندلي نشست و در شكوت، ماشين را روشن كرد و به راه افتاد. كيميا از زير چشم به چهره ي رنگ پريده، چشمان سرخ رنگ و حالت كسل رابين نگاه كرد و آهسته پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
- رابين ناگهان به خود آمد و به سوي كيميا برگشت و باز چشمانش خنديدند و لبهايش با تكاني آرام پاسخ داد:
- نه.
دوباره سكوت برقرار شد. كيميا به ناچار بار ديگر سكوت را شكست و گفت:
- تو حالت خوبه؟
- كاملاً.
- ولي ظاهرت اينو نشون نمي ده.
- به ظاهرم توجه نكن، فقط كمي ژوليده ام. اين طور نيست؟
- نه، به نظر من چيزي بالاتر از اين حرفاست.
- خودت رو نگران نكن الهه ي قشنگم، من مثل..

اما كلامش را نيمه كاره رها كرد. كيميا مضطرب پرسيد:
- تو چي؟
- هيچي نترس عزيزم. فقط مي خواستم بگم مثل هميشه ام، اما ترسيدم دروغ گفته باشم.
- پس يه چيزايي هست، نه؟
رابين باز هم سكوت كرد، ولي چند لحظه بعد ناگهان گفت:
- واي خداي من!

كيميا دستپاچه پرسيد:
- چيه؟ چي شده؟
رابين دستش را به طرف صندلي عقب دراز كرد و دسته گلي را بالا آورد و به دست كيميا داد و گفت:
- معذرت مي خوام. انقدر هيجانزده بودم كه فراموش كردم بيارمش.

كيميا خنده اي كرد و گلها را از دست هاي لرزان رابين گرفت و بوييد و گفت:
- خيلي قشنگه، مرسي.
- قابل شما رو نداره.
- اوه، خيلي راه افتادي.
رابين خنديد، اما در صداي خنده اش هم اندوهي نهفته بود كه كيميا متوجه آن مي شد ولي علتش را نمي فهميد. به همين خاطر دوباره پرسيد:- چيزي مونده كه بخواي به من بگي؟
- آره.
- خب بگو.
- زخم قشنگ چونه ات چطوره؟
كيميا دستي روي جاي بخيه هاي زير چانه اش كشيد و گفت:
- خوبه.

رابين شاخه گلي را از ميان گلها جدا كرد و با گلبرگهايش چانه زخمي كيميا را نوازش كرد و گفت:
- تو فكر مي كني اون لحظه اي برسه كه من بتونم با خيال راحت تو رو ستايش كنم؟
- فعلاً كه همه چيز اون طوري پيش مي ره كه تو مي خواي.
- واقعاً؟ راستي پدر و مادرت چطورن؟
- خيلي خوب. اين بار براي اولين بار وقتي منو راهي مي كردن، اون ترس و اضطراب تو نگاهشون نبود. به گمونم كه تو معجزه كردي. تصورش رو هم نمي كردم به اين سرعت تو دل همه جا باز كني.
- حتي كاوه؟
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- تو دل سالومه كه خوبب جا باز كردي. اختيار كاوه هم كه دست خانومشه. پس به زودي در اين مورد هم موفق مي شي.
- اميدوار باشم؟
- حتماً. حالا تو تعريف كن ببينم، تو اين مدت چه كار مي كردي؟
- تمام كارهايي كه شما فرموده بوديد.
- همه شون تموم شد؟
- بله سركار خانم.
- بهت تبريك مي گم. كارت عاليه!
- مرسي عزيزم.

كيميا نگاهي موشكافانه به چهره رابين كرد و گفت:
- فكر مي كنم خودت رو زيادي خسته كردي، اين طور نيست؟
- نه، نه... من فقط يه كم فشرده برنامه ريزي كردم كه پيش از اومدن تو كارها تموم بشه.لازم نبود انقدر عجله كني.
- چرا عزيزم لازمه، خيلي لازمه.
- حالا بگو بدونم به نتيجه اي هم رسيدي؟
- من از ابتدا به اين نتيجه رسيده بودم. تمام اين كارها به خاطر اجراي دستورات شما بود.
- خب حالا چي؟
- نمي دونم الهه ي من، من نياز به كمك دارم. احساس مي كنم تو من رو به يه برزخ پرتاب كردي.
كيميا عميق تر به چهره ي گرفته، چشمان خسته نگاه غبار آلود رابين نگاه كرد و گفت:
- باور كن من مي خواستم كه...
- مي دونم، مي دونم الهه ي من. به من بگو رابين، بگو تو چت شده؟
- الهه ي من، باورت نمي شه اگه بگم من شبها و روزهاي خيلي بدي رو گذروندم و حالا واقعاً خسته ام، خيلي خسته.

كيميا دلجويانه نگاهش كرد و گفت:
- رابين من، عزيز دلم، تو با خودت چه كار كردي؟
رابين باز سكوت كرد و كيميا دوباره گفت:
- ديگه تموم شد. همه چيز تموم شد. تو ديگه نبايد خودت رو عذاب بدي. فردا مال ماست.

لبهاي رابين لرزيد و نگاه ناآرامش روي چشمان كيميا ثابت ماند. كيميا با تعجب پرسيد:
- چيزي مي خواي بگي.

رابين پاسخي نداد و كيميا كلافه دوباره گفت:
- حرف بزن رابين، خواهش مي كنم.
- ما مي تونيم امشب شام رو با هم بخوريم؟ البته اگه تو خسته نيستي.
- نه، من خسته نيستم. اما...
- مي دونم چي مي خواي بگي عزيز دلم. من يه تصميم جدي گرفتم. الان تو رو مي برم خوابگاه وسايلت رو اونجا بذار و كمي استراحت كن. من چند جايي كار دارم، كارام رو انجام مي دم و يك ساعت بعد ميام دنبالت، شب با هم ميريم به يه رستوران خوب و من آخر شب تمام برنامه هام رو برات توضيح مي دم.
كيميا با نگراني بسيار نگاهش كرد و پاسخ داد:- باشه، هرچي تو بگي.
و بعد در سكوت به صندلي اش تكيه كرد و پلكهايش را روي هم گذاشت و تا زمان رسيدن به خوابگاه، هيچ كدام حتي يك كلمه حرف نزدند. جلوي در، رابين بار ديگر با همان حالت عجيب نگاهش كرد و گفت:
- فراموش نكن كه يك ساعت ديگه ميام دنبالت.
- باشه.
- حالا ديگه اخمات رو باز كن. فرصت من براي ديدن تو خيلي كمه. پس اون ابروهاي قشنگت رو از هم باز كن و بذار خوب ببينمت.

كيميا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- من كه از حرفاي امروز تو هيچ سر در نميارم، خواهش مي كنم واضح تر حرف بزن.
- باشه عزيزم، امشب همه چيز رو برات توضيح مي دم، فقط كمي بهم فرصت بده و انقدر نگران نباش.

كيميا لبخند تلخي زد و گفت:
- پس تا شب.

بعد آرام به راه افتاد، اما رابين همچنان ايستاده بود و دور شدن او را نگاه مي كرد.
تمام يك ساعتي كه قرار بود صرف استراحت كند با افكار آزار دهنده و تصورات وحشتناك گذشت و بعد سر ساعت مقرر با حالتي خسته و كلافه به سوي محل قرارش با رابين رفت و او را در آنجا منتظر ديد.
ظاهراً وضعيت روحي اش خيلي بهتر بود و حسابي به خودش رسيده بود. از دور بوي خوب عطر هميشگي اش شامه كيميا را پر كرد و وقتي نزديكش رسيد از آراستگي بيش از حدش تعجب كرد. با اين حال بي هيچ گفتگوي اضافه اي كنار او داخل ماشين نشست.
تا وقت شام هنوز ساعتي فرصت بود اما كيميا از برنامه رابين براي اين يك ساعت هيچ سؤالي نكرد و اختيار عمل را به او سپرد. رابين نيز بي آنكه حرفي از مصدش بزند، او را با خود به نزديكترين مركز خريد برد و هرچه را فقط به آن نگاهي از سر رغبت مي انداخت خريد. هردو با دستهاي پراز بسته هاي كوچك و بزرگ به داخل ماشين بازگشتند و راهي رستوران مورد علاقه رابين شدند.
در رستوران رابين بهترين غذاها را سفارش داد و مجلل ترين ميزها را برايش چيد طوري كه كيميا ناچار شد از هر غذا تنها يك قاشق بخورد تا همه را چشيده باشد. در تمام اين مدت رابين با ولع سيري ناپذيري نگاهش مي كرد و هربار كه زبان باز مي كرد طوري كلماتش را در هوا مي قاپيد كه گويا همه را مي بلعيد. و اين رفتار عجيب او كيميا را بشدت نگران مي كرد و حتي ظاهر هميشه آرامش نيز نمي توانست دلشوره و نگراني بيش از اندازه كيميا را كاهش دهد.
بالاخره بعد از صرف شام بار ديگر به داخل ماشين بازگشتند. رابين باز هم خوانندگان فارسي زبان را انتخاب كرد و آواي آشناي موسيقي ايراني در گوش كيميا طنين انداز شد. رابين همچنان در سكوت از خيابانهاي شهر مي گذشت و هرازگاهي گرمترين و عاشقانه ترين نگاههايش را پيشكش چشمان خمار آلود كيميا مي كرد.
بالاخره كيميا كه همچنان نگراني آزارش مي داد، سكوت را شكست و گفت:
- داريم دور خودمون مي چرخيم؟
- نه عروسك قشنگم.
- پس چرا نمي رسيم؟
- به كجا؟
- نمي دونم كجا داريم ميريم.
- مي ريم به خونه ي من، البته اگه شما اجازهه بفرماييد.

كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و با خنده پرسيد:
- نكنه اينا خريد عروسي بود و اون شام هم شام عروسي؟
گونه هاي رنگ پريده رابين سرخي و حرارتي گرفت و گفت:
- نه عزيزم، ما قول داديم كه تهران عروسي كنيم. فراموش كردي؟
كيميا خنده ي بلندي كرد و گفت:
- من كه نه، ولي فكر كردم شايد شما فراموش كرديد آقا.
- خيالت راحت باشه نازنين من، حافظه من خيلي خوب كار مي كنه.
- پس ميريم خونه تو چه كار؟
- ببينم خونه ي من فقط براي عروسي بايد رفت؟
كيميا باز به خنده افتاد و پاسخ داد:
- منظورم اين بود كه برنامه خاصي داري؟
- آره مي خوام تو رو بذارم خونه خودم.
- يعني من ديگه خوابگاه نرم؟
- تا وقتي من بر مي گردم نه.
- تا وقتي تو بر مي گردي؟ مگه تو جايي مي خواي بري؟
- آره عزيزم.
- آهان فهميدم. حتماً قصد داري بري پيش پدرت و باهاش صحبت كني. راستي رابين، فكر ميكني با برنامه هاي تو موافقه؟
- اون موافقط كرده كيمياي من.
- پس براي چي مي خواي بري اونجا؟
- من گفتم مي خوام برم پيش پدرم؟
- نه، پس كجا مي خواي بري؟
- به يه مسافرت، البته خيلي كوتاه.
- مسافرت؟ تنها؟
- بله عزيزم تنهاي تنها.
- چرا...؟ تو كجا مي خواي بري؟
- ببين الهه ي قشنگم، من به تو قول داده بودم زماني واقعاً قدم توي زندگيت بذارم كه به اطمينان كامل رسيده باشم. اما الان تو يه برزخ اسيرم. من به تو قول دادم بايد به قولم عمل كنم.

چيزي در وجود كيميا شكست و لبهايش لرزيد. دل مي خواست به او بگويد كه هيچ نيازي به وفاي عهدش نيست، اما دهانش باز نمي شد. اين شرطي بود كه خودش براي رابين گذاشته بود و اكنون نمي توانست به سادگي از آن بگذرد. از سوي ديگر دلش نمي خواست تا هميشه رابين را اين طور سرگردان ببيند. بنابراين مجبور بود به خواست رابين تن در دهد. هرچند هيچ احساس خوبي نسبت به اين كار نداشت. صداي نرم رابين باز روحش را نوازش داد:
- الهه ي قشنگم! تو كه مي دوني من چي ميگم.

با لكنت پاسخ داد:
- آره... مي... مي فهمم.
- چيه؟ از چيزي ناراحتي؟
- نه، فقط اي كاش قبل از اينكه من بيام ميرفتي.
- بله بهش فكر كرده بودم، ولي نمي تونستم. بايد تو رو مي ديدم. مي خواستم تو رو سير ببينم بعد برم، ولي مثل اينكه دل لعنتي من سير شدن تو كارش نيست.

كيميا با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- اين حرفا رو از كجا ياد گرفتي شيطون من؟
رابين تنها لبخند زد. باز لحظه اي سكوت برقرار شد. اين بار رابين سكوت را شكست و گفت:
- من همين امشب مي رم و درست ده شب بعد همين موقع بر مي گردم.
- كجا مي ري؟
- نمي دونم. مي رم يه جايي كه در آرامش مطلق خودم رو از اين سرگردوني نجات بدم.
- منو ببخش رابين، من تو رو توي اين طوفان هل دادم.
- بس كن عروسك قشنگم. خودت هم مي دوني كه اين طور نيست. تو به من تمام دنيا رو هديه كردي و من وقتي برگشتم مي خوام با تمام وجود از اين هديه بزرگ استفاده كنم. زندگي با تو موهبت بزرگيه كه نصيب هر كسي نميشه.

كيميا لبخند زيبايي زد و گفت:
- منتظرت مي مونم تا برگردي.
- مي توني توي خونه من بموني؟
كيميا لحظه اي به فكر فرو رفت و بعد با قاطعيت پاسخ داد:
- نه، نه. برگرد. فكر نمي كنم بتونم بدون تو، توي اون خونه دووم بيارم. خواهش مي كنم برگرد و از من نخواه كه اون خونه رو بي تو تحمل كنم.

رابين لبخند غم آلودي زد و گفت:
- هر طور كه راحت تري، پس اين كليد رو بگير و هر وقت خواستي سري به اونجا بزن.

كيميا كليد را گرفت و گفت:
- يادت باشه فقط ده شب فرصت داري.
- مطمئن باش كه بيشتر از اين طول نمي كشه. من از همين حالا دلم براي تو تنگ شده و براي لحظه بازگشت بي تابم.
كيميا پيشاني اش را به شانه رابين تكيه داد و اجازه داد اشكهايش شانه او را خيس كنند. وقتي كه آرام شد سرش را بالا آورد و چون صورت رابين را هم غرق اشك ديد، باز احساس دلشوره كرد.. باورش نمي شد بتواند پاريس را بدون وجود گرم رابين تحمل كند. هميشه رفتن رابين عذابش ميداد و اين بار بيش از هميشه.
حالا هر دو به سوي سيته باز مي گشتند و در سكوت آخرين حرفهايشان را مي زدند. وقتي بالاخره به مقصد رسيدند، رابين باز با ولع نگاهش كرد و گفت:
- اين ماشين مال تو تا برگردم. دلم نمي خواد وقتي من نيستم مجبور شي با ماشين ديگه اي اين طرف و اون طرف بري.
- من كه جايي نمي خوام برم.
- در هر حال ماشين داشته باشي خيالم راحتتره.
- ولي من مي ترسم پشت فرمون اين ماشين بشينم.
- چرا؟!
- آخه كلاسش خيلي بالاست. اگه باهاش تصادف كنم پدر بيچاره ام بايد به عنوان خسارت تمام زندگيش رو بفروشه و به تو بده.
- نه عروسكم، همون دخترش رو به من بده كافيه.

كيميا با صداي بلند خنديد و گفت:
- اينو كه قبلاً بخشيده.

شعاع آبي و گرم نگاه رابين تا نغز استخوانش نفوذ كرد و دلش را لرزاند. رابين مداركش را از داخل داشبورد ماشين برداشت و كيميا با صدايي لرزان گفت:
- يعني واقعاً مي خواي بري؟
رابين يكباره نگاهش كرد و قلب كيميا در سينه فرو ريخت. حالا نگاهش پر از ترديد بود، با اين حال گفت:
- آره عزيزم بايد برم.
- قضيه ماشين جديه؟
- كاملاً.
- پس خودت با چي مي ري؟
- با يه ماشين ديگه، قبلاً فكرش رو كردم.
- ماشينت كجاست؟ مي خواي برسونمت؟
- نه، راه زيادي نيست. خونه اس. مي رم برش مي دارم و مي رم و وقتي برگردم...

دستش را زير صليبش انداخت و گفت:
- نه، اينو مي بيني...

در همان حال دستي به يال بلندش كشيد و ادامه داد:
- نه اينارو.

بعد از مكث كوتاهي زنجيش را كشيد و گفت:
- اينو مي دم به تو و اينارو مي دم به باد.

كيميا با حالت خاصي گفت:
- نه، من اون يال زيتوني ات رو خيلي دوست دارم.
- باشه عزيزم، اينارو هم ميدم به تو.

كيميا لبخند تلخي زد، رابين در ماشين را باز كرد و گفت:
- به اون پسره ي احمق بگو تا من نيستم حق نداره پاشو ابنجا بذاره.
- پسره ي احمق؟!
- اردلان رو مي گم.

كيميا باز به تلخي خنديد و رابين از ماشين پياده شد و گفت:
- خدا نگهدار تمام زندگي من، الهه ي قشنگم!

كيميا در سكوت نگاهش كرد و سعي كرد جلوي اشكهايش را بگيرد. بعد به آرامي روي صندلي رابين خزيد و جاي او نشست و حرارت بدنش را در تمام وجود خود حس كرد و زير لب پاسخ داد:
- به اميد ديدار عزيزم... مواظب خودت باش.
رابين چند گام برداشت ولي بعد دوباره برگشت و گفت:
- يه چيزي رو فراموش كردم.
در عقب را باز كرد و از پشت شيشه عقب قرآني را برداشت و گفت:
- الهه ي من! دوست دارم اين آخرين كلمه اي باشه كه از من مي شنوي.
- بگو... بگو مسافر عزيز من...
- دوستت دارم الهه ي قشنگم، بيش از اندازه دوستت دارم.
كيميا كه از پشت پرده اشك، چشمان زلال رابين را تار مي ديد، در سكوت فقط سر تكان داد. رابين دستش را براي گرفتن دست كيميا پيش برد اما خيلي زود منصرف شد و دستش را از پشت شيشه روي دست ديگر كيميا قرار داد، با اين حال تمام وجود كيميا در حرارتي مطبوع ذوب شد و از زير پلكهايش به بيرون سرك كشيد ولي وقتي كه چشم گشود رابين رفته بود اما دستش هنوز روي شيشه از شدت حرارت مي سوخت و بوي خوش رابين تمام ريه اش را پر كرده بود.
ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: رمان الهه شرقی

تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 23:14 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.