25


کمابیش همه چیز به وضعیت عادی برگشته بود- به وضعیت خوبی که قبل از خون اشام ها وجود داشت- در کوتاه ترین زمانی که به نظر من غیرممکن می امد. کارکنان بیمارستان با اغوش باز از بازگشت کارلایل استقبال کردند انها حتی خوشحالی خودشان را از اینکه ازمه برخلاف میل خودش در لس انجلس اقامت کرده بود پنهان نکردند. من به دلیل سفر به خارج از کشور امتحان حسابان را از دست داده بودم الیس و ادوارد در وضعیت بهتری برای فارق التحصیل شدن قرار داشتند. ناگهان دانشگاه به یک اولویت تبدیل شده بود ( دانشگاه هنوز هم اولویت شماره ی دو بود البته با در نظر گرفتن این احتمال ضعیف که ممکن بود پیشنهاد ادوارد تصمیم من را در مورد انتخاب گزینه ی کارلایل برای دوره ی بعد از فارق التحصیلی تغییر دهد. ) .


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 21 مرداد1391 | 8:28 | نویسنده : الهام.الف |

24

او به ان اندازه که نشان می داد خشنود نبود اما بی هیچ حرف دیگری من را روی بازوهایش گرفت و با بی خیالی از پنجره ی اتاقم بیرون پرید و بدون کوچک ترین تکان یا لرزشی همچون گربه ای روی زمین فرود امد. این تا حدی فراتر از ان چیزی بود که من تصور کرده بودم.
او با صدایی که لبریز از ناخشنودی بود گفت: بسیار خوب برو بالا.



موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 21 مرداد1391 | 8:25 | نویسنده : الهام.الف |

23


احساس می کردم که مدت طولانی را در خواب کذرانده بودم.بدنم خشک شده بود.مثل این بود که طی آن مدت اصلا حرکت نکرده باشد.ذهنم اشفته بود و کند کار می کرد.رویاهایم یا بهتر بگویم رویاها و کابوس های عجیب و رنگارنگ با حالت گیج کننده ای به مغزم هجوم می آوردند.آنها بسیار روشن و واضح هراس انگیز و آسمانی به نظر می رسیدند و همگی با هم مخلوط شده و ترکیب بسیار عجیبی را به وجود آورده بودند.بی قراری و هراس بخشی از آن رویای ناامید کننده بودند،رویایی که در آن پاهایم به اندازه کافی سریع حرکت نمی کردند.....


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 21 مرداد1391 | 8:24 | نویسنده : الهام.الف |

22


دیمیتری ما را در اتاق پر زرق و برق و مجلل پذیرش تنها گذاشت،جایی که زنی به نام جیانا هنوز پشت پیشخوان تمیز و جلا داده شده خودش دیده می شد.موسیقی شاد و ملایمی از بلندگوهایی که دیده نمی شدند،پخش می شد.
او به ما هشدار داد:قبل از تاریک شدن هوا نرین.
ادوارد سرش را تکان داد و دیمیتری با عجله از آنجا دور شد.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد1391 | 13:7 | نویسنده : الهام.الف |

21


ما در راهروی معمولی و پرنوری بودیم. دیوارها به رنگ سفیدِ چرک بودند و رنگ کف پوش خاکستری صنعتی بود. لامپهای مهتابی مستطیل شکل معمولی با فاصله های منظم روب سقف نصب شده بودند. اینجا گرم تر بود و من از این بابت خوشحال بودم. بعد از گذشتن از تاریکی تونل سنگی و هولناک فاضلاب این راهرو بسیار مساعد و خوشایند به نظر می رسید.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد1391 | 13:6 | نویسنده : الهام.الف |

20

ما سوار بر پورشه صعود پر شیب را اغاز کردیم و رفته رفته جاده شلوغ و پرازدحام می شد. وقتی در مسیر پر پیچ و خم پیش رفتیم، فاصله ی اتومبیل ها انقدر از هم کم شد که الیس دیگر نمی توانست از لابه لای انها عبور کند. ما سرعت خودمان را کاهش و پشت سر پژوی کوچکی به رنگ قهوه ای روشن به راه خودمان ادامه دادیم.
ناله کنان گفتم: الیس.
به نظر می رسید که ساعتِ روی داشبورد با سرعت زیادی پیش می رفت.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 مرداد1391 | 13:4 | نویسنده : الهام.الف |

19


به زحمت خودمان را به پرواز رساندیم و بعد شکنجه واقعی شروع شد.هواپیما روی باند فرودگاه بی حرکت ایستاده بود و در همان حال مهمان دار ها با بی اعتنایی در راهروی هواپیما راه می رفتند و با دست به کیف هایی که در بالای سر مسافر ها بود ،ضربه می زدند تا مطمئن شوند همه چیز در سرجای خودشان محکم هستند.خلبان ها از کابین خلبان به طرف بیرون خم می شدند و با مهمان دارهایی که در حال رفت و آمد بودند،صحبت می کردند.دست الیس را محکم روی شانه ام بود و وقتی که من روی صندلی ام با نگرانی بالا و پایین می رفتم مرا محکم نگه داشته بود.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 16 مرداد1391 | 18:56 | نویسنده : الهام.الف |

18

به سرعت از پله ها پایین رفتم و با حرکت تندی در را باز کردم.
کسی به جز جبکوب نبود.آلیس، ختی بدون تصاویر ذهنی اش هم پیش بینی کننده خوبی بود.
جیکوب در فاصله دو متری از در ایستاده و بینی اش را با حالت تنفر چین انداخته بود، اما جهره اش صاف و شبیه به نقاب بود. او نمی توانست من را فریب دهد،می توانستم برزش خفیف دست هایش را ببینم.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 16 مرداد1391 | 18:53 | نویسنده : الهام.الف |

17


مهمان من که به طور غیرعادی بی حرکت و رنگ پریده به نظر می رسید چشمهای درشت و سیاه رنگ خود را به من دوخته بود. او بدون کوچکترین حرکتی در وسط هال ایستاده و زیبایی اش غیرقابل تصور بود.
برای لحظه ای زانوهایم لرزیدند و چیزی نمانده بود نقش زمین بشوم. سپس به او تکیه کردم و بعد در حالی که در اغوش او می افتادم فریاد زدم: الیس اوه الیس!


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 16 مرداد1391 | 18:50 | نویسنده : الهام.الف |

16

در همان لحظه سر من سطح اب را شکافت و بیرون امد.
چقدر گیج کننده بود. یقین داشتم که در حال غرق شدن بودم و حالا...



موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 مرداد1391 | 10:38 | نویسنده : الهام.الف |

15


بار دیگر تعطیلات بهاره فورکس از راه رسیده بود.وقتی صبح دوشتبه از خواب بیدار شدم، چند لحظه روی تخت ماندم تا این وضعیت را درک کنم.طی تعطیلات بهار سال گذشته،موجود خون آشامی من را شکار کرده بود.امیدوار بودم که این وضعیت به صورت یک سنت در نیاید!


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 مرداد1391 | 10:36 | نویسنده : الهام.الف |

14

خودم را به کنار جیکوب رساندم و چشم هایم در جست و جوی گرگینه های دیگر جنگل را می کاویدند.وقتی آنها ظاهر شدند و با گام های بلند از میان درخت ها بیرون آمدند پیزی نبودند که من تصور کرده بودم.من تصویری از گرگ ها را به عنوان شکل ظاهری گرگینه ها در ذهنم داشتم.اما اینها در واقع چهار پسر قوی هیکل و برهنه بودند.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 مرداد1391 | 10:34 | نویسنده : الهام.الف |

13

در حالی که اتومبیلم را در بزرگراهی که دو طرفش را درخت های جنگل پوشانیده بودند و به لاپوش منتهی می شدند ،پیش می بردم،با خودم فکر می کردم:اگه غیر از حیکوب هر کس دیگه ای بود....



موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 مرداد1391 | 10:31 | نویسنده : الهام.الف |

12

چشم هایم از وحشت کاملا باز مانده بودند.گرچه انقدر خسته و گیج بودم که هنوز از خواب یا بیدار بئدن خودم مطمئن نبودم.
چیزی با همان صدای نازک و جیغ مانند،شیشه ی پنجره اتاقم را می خراشید.خواب آلودگی من را گیج و منگ کرده بود.به زحمت از تخت خوابم پایین امدم و در حالی که اشک های به جا مانده در جشم هایم مرا به پلک زدن واداشته بودند،تلوتلوخوران خودم را به پنجره رساندم.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد1391 | 10:43 | نویسنده : الهام.الف |

11

هر زمان که چشمهایم را به روی نور صبحگاهی باز می کردم و متوجه می شدم که یک شب دیگر هم زنده بوده ام، حیرت زده می شدم.بعد از رهایی از حیرت قلب من به شدت به تپش می افتاد و کف دستهایم عرق می کردند در واقع تا موقعی که از خواب بیدار نمی شدم و یقین پیدا نمی کردم که چارلی هم جان سالم به در برده است نمی توانستم نفس بکشم.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد1391 | 10:39 | نویسنده : الهام.الف |

10

جاکوب تلقن نکرد.
اولین باری که تلفن کردم بیلی جواب دادو گفت که جاکوب هنوز در رختخواب است.حس کنجکاوی ام برانگیخته شد و تصمیم گرفتم مطمئن شوم آیا بیلی جاکوب را پیش دکتر برده است یا نه.
بیلی گفت که این کار را کرده است،اما من به دلیل مبهمی مطمئن نبودم.در واقع نمی توانستم حرف او را باور کنم.دوباره تلفن کردم چند بار در یک روز.این کار را دو روز ادامه دادم.اما هیچ کس جواب نداد.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد1391 | 17:17 | نویسنده : الهام.الف |

9


زمان رفته رفته با شتابی بسیار بیشتر از پیش، سپری می شد. مدرسه، کار، و جاکوب، - البته نه همیشه با همین ترتیب- الگوی مشخص و بی زحمتی را به وجود اورده بودند که می توانستم ان را دنبال کنم. چارلی هم به ارزوی خودش رسیده بود: من دیگر غمزده و بدبخت نبودم.البته، نمی توانستم خودم را به طور کامل فریب دهم. وقتی برای بررسی و تصمیم گیری درمورد زندگی ام تامل کردم -که البته سعی داشتم زیاد دچار چنین حالتی نشوم- نتوانستم دلایل ضمنی رفتار فعلی ام را نادیده بگیرم.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد1391 | 17:14 | نویسنده : الهام.الف |

8

جاکوب پرسید:بسیار خوب، کلاج کجاست؟
به میله ای که سمت چپ فرمان موتور بود،اشاره کردم. رها کردن ان میله،کار اشتباهی بود.موتورسیکلت بزرگ، در زیر من تکان خورد و چیزی نمانده بود که از یک طرف به پایین بیفتم.دوباره فرمان را چسبیدم و سعی کردم ان را صاف نگه دارم.
با لحن گله مندی گفتم: جاکوب، موتور سرپا نمی مونه.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد1391 | 17:11 | نویسنده : الهام.الف |

7

مطمئن نبودم که اینجا چه می کردم.
آیا سعی داشتم خودم را دوباره در وضعیت گیجی و بی حسی قرار دهم؟آیا خود آزار شده بودم؟شاید از شکنجه ی خودم لذت می بردم.باید مستقیما" به لاپوش می رفتم؛کنار جاکوب،احساس به مراتب بهتری داشتم.کاری که درحال انجام آن بودم ،درست نبود.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 تیر1391 | 21:28 | نویسنده : الهام.الف |

6

تنها کاری که برای پنهان کردن موتورسیکلت ها لازم بود ،این بود که انها را در انباری جاکوب بگذاریم.صندلی چرخدار بیلی ،نمی توانست از روی ناهمواری که انباری را از خانه جدا کرده بود،بگذرد.
جاکوب بی معطلی،شروع به پیاده کردن قطعات اولیه موتورسیکلت(یعنی موتور قرمز_کرد.یعنی همان موتوری که به من تعلق پیدا کرده بود. او در جلویی اتومبیل ربیت را باز کرد تا من به جای نشتن روز زمین روی صندلی بشینم.جاکوب در حال کار کردن با خوشحالی حرف میزد و در واقع کوچکترین حرف من باعث میشد گفتگوی ما ادامه پیدا کند


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 25 تیر1391 | 9:47 | نویسنده : الهام.الف |

5

مایک گفت : بلا چرا دست از کار نمی کشی ؟
چشم های او به کناری خیره شده بود و در واقع به من نگاه نمی کرد . نمی دانستم چه مدتی را در حال بی توجهی سپری کرده بودم .


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 25 تیر1391 | 9:44 | نویسنده : الهام.الف |

4

زمان سپری میشود! حتی وقتی که غیر ممکن به نظر بیاید حتی وقتی که هر تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار، مثل ضربان خون در پشت یک زخم یا خراشیدگی، دردآور باشد. زمان به طور نامنظمی سپری می شود. با پیچش ها و چرخش های عجیب، و آرامش ها و وقفه های کشدار اما به هرحال میگذرد حتی برای من!!!


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 23 تیر1391 | 11:6 | نویسنده : الهام.الف |

3

صبح احساس بسیار بدی داشتم .خوب نخوابیده بودم. بازویم می سوخت و سرم درد می کرد. به نظر می رسید که اضطراب و دل شوره رفته رفته کوبش ضربان سرم را افزایش می داد.
ادوارد مثل همیشه در مدرسه منتظرم بود اما چهره اش هنوز هم درهم بود. در عمق چشم هایش چیزی نهفته بود که من هنوز در مورد ان مطمئن نبودم... و این موضوع باعث وحشم می شد. نمی خواستم موضوع شب گذشته را پیش بکشم اما مطمئن نبوئم که اجتناب از ان موضوع وضع را خراب تر نکند.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر1391 | 9:26 | نویسنده : الهام.الف |

2

کارلایل تنها کسی بود که خونسردی خود را حفظ کرد. قرن ها تجربه در اتاق اورژانس، در صدای آرام اما آمرانه اش آشکار بود.
او گفت:" امت، رز! لطفا جاسپر رو ببرین بیرون"
امت که برای اولین بار لبخند نمیزد، سری تکان داد و گفت:" راه بیفت جاسپر"
جاسپر در میان حلقه ی محکم بازوان امت، کمی تقلا کرد، پیچ و تاب خورد، و در حالی که چشمهایش حالت غیر عادی داشتند سعی کرد دندان های برهنه اش را به گلوی برادرش برساند.


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 21 تیر1391 | 9:23 | نویسنده : الهام.الف |
ادامه رمان گرگ و میش
با تشکر از آزالیا ، تایپیست این رمان در نودهشتیا


1

نود و نه ممیز نه درصد مطمئن بودم که خواب میبینم. دلایلی که تا آن حد اطمینان داشتم این بود که اولا در زیر پرتو درخشان نور آفتاب ایستاده بودم آن هم از نوع آفتاب واضح و خیره کننده ای که هرگز در زادگاه پر باران من شهر فورکس در غرب واشنگتن نمی درخشید و دوم اینکه در حال نگاه کردن به مادربزرگم ماری بودم. شش سال از مرگ مادر بزرگ میگذشت و این خود دلیل محکمی برای تایید خواب دیدن من بود!


موضوعات مرتبط: رمان گرگ و میش (2)

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 12 تیر1391 | 21:10 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.