13

دايه همين پسر كه از شير خود به او مي داد چطور مادرم را افسار مي كرد از او باج مي گرفت و ا را مي فريفت ، اري همه را بايد بنويسم همه را ! بگذار همه بفهمند كه من عاشق شدم ، عاشق عشيره كه او را نيز ناخواسته به دست هاي طويل و سياه زمان سپردم و زمان او را در اغوش خود گرفت و از من گريخت ، بگذار همه بدانند مصيبت يعني چه و معصيت تا چه حد مي تواند گستاخ باشد ؟ من همان روز كه بنجل را از دست دادم مي بايست خود را كفن مي كردم . چرا كه بنجل عشق من بود و عشق يعني اميد و اميد يعني نشاط يعني تحرك ، تعمق و تنفس ، تنها انسان عاشق است كه مي تواند اميدوار باشد اگر عشقش كور شود اميدش كور مي شود چرا كه اين دو مترادف يكديگرند


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 8:21 | نویسنده : الهام.الف |

12

با عصبانیت پرسیدم:خودت چه؟دوباره به گریه افتاد با خود اندیشیدم هر چه باشد یک زن است و حتما نمی تواند با من صریح باشد شاید هم که عزیز زخمی به من وارد کرده بود که جای آن زحم مناسب با عرقش نیست انصاف نبود این پیرزن ستم دیده را بیش از این بیازارم با این که هنوز بر توجیه خودم دو دل بودم اما بیشتر راغب بودم که ادامه ماجرا را از زبانش بشنوم تا جایی که بفهمم پسرش با مادر من چه کار داشته...


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 8:18 | نویسنده : الهام.الف |

11

دسته سوم همیشه متفاوت با دیگران می اندیشند و دسته چهارم اصلا نمی اندیشند و این ساقی خانم شما هم جزو دسته اول است من همان روز که آن صحبت کذایی را در مورد بنجل کرد متوجه شدم که یاقی دختری است که هرچه را بیشتر از او دور می کنند بیشتر دوست می دارد برای همین هم مرا می خواست چرا که از ته دلش می دانست من برخلاف نگاههای خریدار مابقی پسرها همیشه اورا طرد می گفتم، پس تو هم اگر فکری کردی در آینده می توانی با ناز کشی وقربان صدقه رفتن او دلش را بربایی سخت در اشتباهی چرا که ساقی چون از ابتدای زندگیش هر آنچه را درخواست کرده در اختیارش بوده خواه ناخواه چنین میلی در باطنش جوانه زده و یک کلام لپ کلام بیشتر فکر کن."


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 8:8 | نویسنده : الهام.الف |

10

آن شب هم خسته روحی و خسته جسمی به خانه رسیدم .خانه غرق در سکوت و وحشت و تاریکی بود با کمک زینت به اتاقم رفتم و با چشمان سوزناکم که از فرط گریه زیاد سوء آن تحلیل رفته بود به خواب رفتم.صبح خیلی زود با تکان های شدید شهرزاد از خواب بیدار شدم.چشمانم را به زحمت باز کردم و شهرزاد گفت که پدر هر دوی ما را خواسته.این اولین باری بود که بعد از فوت مادر حضورا ما را احضار می کرد.همیشه باید توسط یک واسطه با او صحبت می کردیم و یا اگر تقاضایی داشتیم عنوان می کردیم چرا که پدر نمی خواست ما را ببیند.


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 8:5 | نویسنده : الهام.الف |

9

به خانه رسيدم اما هيچ كس آن جا نبود هرچه حاج بي بي را صدا كردم صدايي نشنيدم تا اينكه متوجه حضور حاج بي بي، خدارحم، غلام پسرش و تقي ميرزا شدم كه وارد حياط خانه شدند تقي ميرزا كه چشمش به من افتاد گفت: «آن جاست!» حاج بي بي با چشماني خيس به جانبم شتفات وگفت: «كجا بوديد شاهين خان؟» با خود انديشيدم: «شاهين خان؟» تقي ميرزا به جانم شتافت وگفت: «همه جا را دنبالت گشتم كجا بودي؟»


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 8:2 | نویسنده : الهام.الف |

8

فردای آن روز اول وقت به همان جایی رفتم که برای لحظه ابتدا بنجل را دیده بودم، همان جا نزدیک چشمه همه چیز سرجایش بود، آن چشمه ، دخترهای دهاتی پایین چشمه و درختان سرو بلند کنار چشمه، مرغ های چاق دهاتی و همان تک درختی که کره خر بنجل زیر سایه آن پناه گرفته بود، اما خود بنجل نبود. زیر سایه همان تک درخت دو ساعتی به انتظار نشستم وقتی انتظارم افاقه نکرد به بالای همان تپه سرسبز که با گل های بنفش پونه و علف های زبر هرز آراسته شده بود رفتم، اما آن جا هم نبود.


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 7:55 | نویسنده : الهام.الف |

7

آن شب را در اتاقم خیلی به آن عکس نگاه کردم، نمی دانستم چرا از دیدنش سیر نمی شدم دلم می خواست بدانم چرا مادر همیشه غرق در اندیشه است و اصلاً به چه فکر می کند؟ حتی عمه فرنگیس نیز که شوهرش را در اوج عشق و نیاز و علاقه اش از دست داده و بار زندگی را تنهایی به دوش کشیده این قدر کسل و خسته به نظر نمی آید، بلکه به خاطر روحیه تنها دخترش ساقی هم که شده همیشه اظهار سرزندگی و بشاشی می کرد و قیافه اش با آن صورت رنگ پریده و منزجر مادر، زمین تا آسمان توفیر داشت، بالاخره کنجکاوی ام مرا واداشت که نزد مادر بروم و با او در این باره صحبت کنم.


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 7:51 | نویسنده : الهام.الف |

6


عصر همان روز به باغ بزرگمهربانو مادر امیرخسرو رفتیم، به محض اینکه وارد عمارت شدیم و بزرگمهربانو در چهارچوب در ورودی حاضر شد شهین خودش را در آغوشش انداخت و هق هق بنای گریستن گذاشت، مادر نیز شروع کرد به گریه کردن و دایه نیز با ناله مادر را دلداری می داد، دو سه دقیقه ای اوضاع به همین منوال گذشت تا این که همگی وارد عمارت شدیم و روی مبل های پذیرایی جای گرفتیم، بزرگمهربانو مه و مات ما را می نگریست، چهره اش وحشت زده بود و دائماً می پرسید: «شما را به خدا بگید چی شده، نکند برای پسرم اتفاقی افتاده؟»


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 30 بهمن1390 | 7:42 | نویسنده : الهام.الف |

5

شهرزاد آه سردی در پی این تعارفات کشید.حتما با خودش فکر تلخ و سوال مبهم همیشگی را مرور میکرد:که چرا مادر تا این حد چاپلوسی دایه را میکند؟!ظهر آن روز بعد از اینکه ناهار را خوردم و برای چرت بعدازظهرم آماده میشدم زن عمو منصوره همراه با منصور سرزده به خانه آمدند و من با دیدن منصور خواب از سرم پرید.مرا که دید مثل همیشه اش لپم را کشید و گفت:چطوری خوشگله!و دوتایی خندیدیم.


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 28 بهمن1390 | 22:51 | نویسنده : الهام.الف |

4

با اعتراض گفتم :
"مگه شهین عروسه ؟"
دایه با شور گفت :"عروس که میشه دایه ؟"
وبعد سه نفری به اتاق گوشواره رفتیم اما دلم بد جور گرفته بود انگار قضیه جدی بود دلم نمیخواست شهین عروسی کند واز پیش ما برود با دلخوری گوشه ی دامنش را کشیدم وگفتم :"اگه عروس شدی از اینجا میری ؟"


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 28 بهمن1390 | 22:47 | نویسنده : الهام.الف |

3

ولی دایه حرف خودش را میزد :
-مثل اینکه یادتان رفته که یک سال پیش از این بعد از رفتن عزیز خانم قرار گذاشتید همه چیز را به جناب خان بگید ، مثل اینکه یادتان رفته ، من از این وضعیت خسته ام شما الان مجرم ومن شریک جرم شما محسوب میشوم ، از صبج تا شب دست و دلم برای این بچه میلرزد ، همه اش میبایست مواظب وضع لباس وموقعیتش باشم حتی خود شما میترسید که بغلش کنید یعنی تا این حد وحشت دارید ،من از ان روزی میترسد که غضب خدا ما را بگیرد وان وقت توبه هم کار ساز نباشد ببینم اگر جناب خان بر سر شما هوو می اورد سخت تر بود ویا حالا که هم خودتان روز به روز افسرده تر ورنجورتر میشوید وهم این بچه ی بیچاره واینده اش تاریک شده .


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 28 بهمن1390 | 22:43 | نویسنده : الهام.الف |

2

پدر برای انکه مغلطه کرده باشد خندید وگفت :((باشه عزیز دستت در نکنه حالا دیگه ما به درگاه خداوند بی لیاقت شدیم ؟))که عزیز به صرافت افتاد: (( ای بابا تو چرا به خودت میگیری ،من طرف صحبتم بهار است))مادر بغض بیخ گلویش را فشرد یک لیوان اب را به زحمت خورد وخنده ی تصنعیش سعی داشت کع خود را خونسرز جلوه دهد ، اما لرزش دستانش جکایت قصه ی دیگر داشت .


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 27 بهمن1390 | 16:21 | نویسنده : الهام.الف |

منبع : نودهشتیا

1


منصور وحشت زده داخل خانه شد.
"سلام عمو جان"
اتابک خان نگاهش را از سر تا پای منصور آویزان کرد و گفت:
"سلام! منصور خان ،چه عجب از این طرف ها ؟"
منصور چند قدمی جلو رفت دست اتابک خان را به قصد بوسه گرفت که اتبک خان دستش را پس کشید و بر پیشانی برادرزاده اش بوسه ای گرم حواله کرد و پرسید :
"تنها آمدی؟"
منصور یک کلام گفت :"بله "و پرسید :"شاهین در اتاقش است ؟"


موضوعات مرتبط: رمان من دختر نیستم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 27 بهمن1390 | 16:19 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.