26+27+28


صد در صد من نمی بازم حالا شرط چی بذاریم

-اگه تو باختی باید یه فیلم ترسناک رو توی اتاق تاریک ببینی
- اگه تو باختی ؟
-امید لبخند زد گفت :هر کاری که تو بگی من می کنم


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 3 مهر1390 | 10:7 | نویسنده : الهام.الف |

24+25


با صدای شنیدن بوق ماشین به حیاط رفت .
همه خانواده به خانه برگشته بودند .
سارا گفت :امید به هوش اومد ؟
اقا محمود گفت :نه هنوز نه . اما به زودی به هوش میاد ؟


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 3 مهر1390 | 10:3 | نویسنده : الهام.الف |

22+23

-مامان کی می خوایم برگردیم تهران
-فعلا که نمیشه تو این وضعیت عمو اینا رو تنها گذاشت
-پس فعلا موندی هستیم
-چطور مگه خسته شدی ؟


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 3 مهر1390 | 10:1 | نویسنده : الهام.الف |

20+21

هر دو ساکت بودند .هنگام ظهر برای صرف ناهار به رستوران رفتند و بعد از خوردن ناهار به پارک رفتند . و تا ساعت 4 ان جا بودند . امد سارا را به بیمارستان رساند و خودش هم به ملاقات نگار رفت .
سارا و مانی از بیمارستان خارج شدند . و داخل ماشین صحبت کردند .
سارا گفت :شما با من کاری داشتید ؟


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 31 شهریور1390 | 9:30 | نویسنده : الهام.الف |

18+19

امید با گوشی موبایل به منزل عموش تلفن کرد .بعد از شنیدن چند بوق فاطمه خانم گوشی را برداشت
-الو بفرمایید
-سلام اقا امید منم امید حالتون چطوره ؟
-بله سلام دارن خدمتتون
-دختر من چطوره ؟


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 31 شهریور1390 | 9:28 | نویسنده : الهام.الف |

16+17

-وقتی جمله ای امید به این جا رسید سارا نگاهی به او انداخت .نگاه امید در نگاهش گره خورد از روی شرم سرش را پایین اورد و کاغذ را تا کرد و داخل بطری انداخت و به دست امید داد
امید لبخندی زد و بطری را به طرف دریا پرت کرد
-حالا اگه کسی اون رو پیدا کنه چی می گه ؟
-میگه عاشق معشوق رو خیلی دوست داره


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 27 شهریور1390 | 9:52 | نویسنده : الهام.الف |


14+15

سویئچ را گرفت. و به طرف اتومبیل رفت . پا بر پدال گاز گذاشت و به حرکت درآمد . وقتی به خانه رسید در را باز کرد و اتومبیل را گوشه ای پارک و وارد هال شد
-زن عمو کجایید ؟ زن عمو


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 27 شهریور1390 | 9:50 | نویسنده : الهام.الف |

12+13

اخه اون موقع داشتم خراب کاری ام که کرده بودم درست می کردم که تو یه دفعه اومدی تو
-حالا مگه جی کار کرده بودی ؟
-ناقابل زدم گلدانی رو که مامان دوست داشت شکوندم
-در عوض تلافی خراب کاری تو سر من درآوردی
-من واقعاً معذرت می خوام حالا بفرمایید تو


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 27 شهریور1390 | 9:47 | نویسنده : الهام.الف |

10+11

-دخترم وسایلت را جمع کن و حاضر باش که یه وقت امید اومد دیگه کاری نمونده باشه
-چشم مامان
مادرش را بغل کرد و گفت :
-مامان دلم براتون تنگ میشه
-من هم دلم برات تنگ میشه اما خب عمو اینا اصرار می کنن که تو چند وقت پیششون باشی و گرنه من طاقت دوری تو رو ندارم


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 24 شهریور1390 | 8:32 | نویسنده : الهام.الف |

8+9

اقا محمود گفت :
-ببخشید راستش مهمون داشتیم دیگه نشد که بخوایم خدمت برسیم
-به هر حال خوشحالیم که شما رو می بینیم
-مطمئنا ما هم همین طور
دو خانواده سرگرم صحبت با یکدیگر بودند که صدای زنگ تلفن انها را متوجه خود ساخت
سارا گوشی را برداشت .
-بله بفرمایید ؟


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 24 شهریور1390 | 8:29 | نویسنده : الهام.الف |

6+7

امید دفتر خاطرات سارا را برداشت و از اتاق خارج شد .و به طرف اتاق خود رفت برروی تخت نشست و نگاهی به دفتر انداخت .حریم یک دختر مثل سارا باید جالب باشه .دفتر را گشود .
تصویر سارا در نظر امید نقش بست .دختری لاغر .صورتی سبزه .با چشمان خاکستری و ابروهای کشیده و لبانی کوچک و موهای خرمائی رنگ صاف.لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمیشد .اما ناگهان رنگش پرید .سارا نوشته بود که عاشق نیست ..


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 24 شهریور1390 | 8:27 | نویسنده : الهام.الف |

2+3+4+5


صبح زودتر از همیشه بلند شد .فاطمه خانم و زن عمو در حال تمیز کردن آشپزخانه و درست کردن ناهار بودند .عمو و بابا هم رفته بودند بیرون . امید و سارا هم مشغول صحبت با هم بودند که صدای زنگ تلفن بلند شد
سارا گوشی را برداشت و گفت:
-بله ؟
-الو
-سارا سلام
-سلام چطوری ؟
-خوبم ممنون تو خوبی ؟
-هی بد نیستم چه خبر ؟

موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 21 شهریور1390 | 12:55 | نویسنده : الهام.الف |

قسمت اول

سارا به زحمت از روی تخت بلند شد و به طرف اینه رفت و تصویر خود را دید .لبخندی زد و گفت: باز هم یک صبح قشنگ دیگه .
و بعد به طرف پنجره رفت و به حیاط نگاه کرد و اتومبیل پدر را دید
-پس بابا خونه است


موضوعات مرتبط: رمان عشق پنهان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 19 شهریور1390 | 9:11 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.