تبليغاتX
داستان آنلاین

داستان آنلاین
یک وبلاگ مخصوص تایپ رمان های جدید
خواننده های عزیز می توانند رمان های مورد نظرشان را اینجا بنویسند تا در صورت در دسترس بودن برایشان در وبلاگ گذاشته شود.

رمان درخواستی باید 2 ویژگی مهم داشته باشند :

1- دوسال از انتشار آنها گذشته باشد.
2- متعلق به نشر علی نباشد.

ممنونم از توجهتان

***منبع اصلی رمان های این وبلاگ ، سایت نودهشتیا می باشد***

[ یکشنبه 10 مهر1390 ] [ 10:18 ] [ الهام.الف ]
تایپیست جدید این رمان : آقا مجید


70-72


نیمه دوم خرداد هم به پایان رسید.هوای گرم و خشک اصفهان بدجوری کلافه ام می کرد.جرات نداشتم
برای قدم زدن به باغ بروم.فقط دم غروب، وقتی که سینه آسمان خونین می شد، آن هم فقط برای پرواز
بیرون می آمدم.یادم رفت بگویم هر روز غروب،همراه آقای نیکنام با پرنده ی سرخ تمام شهر را می گشتیم
و دوباره در آشیانه فرود می آمدیم. آقای نیکنام کار کردن باکلکتیو و پدالهای افقی و عمودی را یادم داده بود.
به نظر من هیچ چیز نشاط آورتر از پرواز نمی تواند باشد. هر روز پس از اتمام درس،لباس پرواز می پوشیدم و
گاهی زودتر از آقای نیکنام کنار پرنده ی سرخ قرار می گرفتم .آقای نیکنام عقیده داشت اگر کمی بیشتر دقت به خرج دهم و در حین پرواز تمام حرکات و اعمالش را زیر نظر بگیرم زیاد طول نمی کشید که جایگاه خلبان را در
اختیار من قرار بدهد و خودش به جای من بنشیند. او متوجه عشق و علاقه من به پرواز شده بود.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 15:31 ] [ الهام.الف ]

18


آنها یکی یکی، با فاصله ي دوازده متري از یکدیگر، از کناره ي جنگل پدیدار شدند. مرد اولی به سرعت به عقب برگشت تا آن یکی مرد جلو بیاید. او جاي خود را طوري دور مرد بلند قامت با موهاي تیره قرار داد که نشان میداد چه کسی سردسته ي گروه است. سومین نفر زنی بود که از این فاصله، تنها میتوانستم ببینم موهایش سایه ي تکان دهنده اي از رنگ قرمز بودند.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 15:24 ] [ الهام.الف ]

16+17

مرا به سمت عقب، به طرف اتاقی که قبلاً به عنوان دفترِ کارلایل به آن اشاره کرده بود، هدایت کرد. لحظه اي بیرون در توقف کرد.
صداي کارلایل دعوت مان کرد:«بیاین تو.»
ادوارد در را به اتاقی با سقف مرتفع و پنجره هایی بلند و مشرف به غرب باز کرد. دیوارهایی که قابل دیدن بودند، با چوبی تیر هتر پوشانده شده بودند.
بیشتر فضاي دیوارها با قفسه هاي کتاب بلندي پوشیده شده بود، که به بالاي سر من می رسیدند و کتاب هاي بسیاري را در خود جاي داده بودند، به طوري که تا به حال این همه کتاب در بیرون از کتاب خانه اي ندیده بودم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 15:20 ] [ الهام.الف ]

7

مارال دست از تقلا برداشت ، دکتر نیز فشار دستانش را کمتر کرد ، لب های باریک مارال تکانی خورد ولی صدایی از او بیرون نیامد ، بهت زده به نیکیتا می نگریست ، به زنی که دکتر غیرواقعی خوانده بودش...
دکتر کاملا مارال را رها کرد ، خندید و آرام به سمت نکیتا رفت ، گویی مارال خشکش زده بود که تکانی نمی خورد ...صاف به نیکیتا خیره شده بود بی آنکه پلکی بزند....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 15:12 ] [ الهام.الف ]

6

وقتی خدا دست به آفرینش انسان زد می دانست چه موجود خودخواهی ساخته است...
می دانست انسان آنقدر به ظلم و فساد دست می زند تا آخر خودش را نابود می کند ولی انسان را آفرید ، می خواست فرصتی به انسان بدهد تا شایستگی خود را ثابت کند....با اینکه خود دانای مطلق بود باز روی دانسته های خود سرپوش گذاشت و از روح پاک خود در وجود انسان دمید و به این موجود اطمینان کرد ولی اینبار مساله خدا و انسان در بین نبود...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 15:6 ] [ الهام.الف ]

14

از وقتی که از مدرسه بیرون آمده بود ، احساس می کرد کسی دارد تعقیبش می کند ،صدای جیغ خفه کفش های چرمی آن شخص را می توانست بشنود، به نبش کوچه بعدی که رسید ، با عجله پشت دیوار مخفی شد ، آماده بود که چهره تعقیب کننده اش را ببیند و چند ثانیه بعد....دید.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 15:3 ] [ الهام.الف ]
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 12:32 ] [ الهام.الف ]

17

بابی رحمی گفتم:کسی که عاشق نیست نگران نمی شه.....داغونم نمی شه
مهرساد مبهوت به من چشم دوخت می دونستم دارم زیاده روی می کنم اما گاهی برای بعضی ها این زیاده روی ها لازمه ...به خصوص برای مهرساد که هدفش برای خودش هم مشخص نیست....
-مهرساد جان نگران نباش مطمئنم پیدا میشه


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 12:26 ] [ الهام.الف ]

16

به دست مهرساد نرسه ..0912503513هر چه به ذهنم فشار اوردم شماره اخرو به یاد نیاوردم دیگه داشتم ناامید می شدم که 7رو به یاد اوردم با گرفتن شماره صدای بوق تو گوشم پیچید یه....دو...سه...چهار....پنج...
دوباره داشت گریم می گرفت ناامید اومدم تماسو قطع کنم که صدای خواب الودی رو از اونور خط شنیدم... :سیاوشم بفرمایید
-سیاوش ...داداشی جونم ...بیا ..من ...من ...تنهام...


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 12:23 ] [ الهام.الف ]

14+15

باید قبول می کردم که وقتی سرعت را در حد معقولی نگه می داشت، می توانست به خوبی رانندگی کند. به نظر می رسید مثل بسیاري از کارها، برایش آسان است.
با این که به ندرت به جاده نگاه میکرد، اما چر خهاي ماشین حتی به اندازه ي سانتی متري هم از وسط مسیر منحرف نشدند. با یک دست رانندگی می کرد و با دیگري، دستم را روي صندلی نگه داشته بود.


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 12:16 ] [ الهام.الف ]
درباره وبلاگ

می نویسم... این وبلاگ منبعی برای انتشار داستان های من می باشد همچنین در کنار رمان های خودم ، رمان های زیبایی از نویسندگان خوب کشورمان چه شناخته شده و چه بی نام می گذارم. تاکنون رمان ها از سایت نودهشتیا و کتابناک گرفته شده است؛امیدوارم از داستان ها خوشتان بیاید.کپی برداری از مطالب وبلاگ با ذکر منبع مجاز می باشد. لطفا رمان های نوشته منو با اسم خودم منتشر کنید چه اگر جایی مشاهده کنم از انتشار مخفیانه رمانم راضی نیستم.تمام نظرات پاسخ داده می شود پس برای دیدن پاسخ نظراتتان دوباره به وبلاگ مراجعه کنید.

موضوعات وب
امکانات وب