X
تبلیغات
داستان آنلاین

سلام به تمام دوستان و خوانندگان عزیز

ممنون از اینکه به وبلاگ خودتون سر می زنید و در این کلبه کوچک مجازی ، مهمان من میشوید....

باید به عرضتان برسانم این وبلاگ از این به بعد فقط به رمان های خودم اختصاص داده میشه ؛ یعنی رمان درخواستی دیگه نداریم و هر بار که من قسمت جدیدی از آثار خودم منتشر کنم ، وبلاگ به روز رسانی میشه!

درباره رمان هایی که ناتموم مونده هم حتما بعد از اینکه قسمتهای جدید نوشته شد در وبلاگ گذاشته میشند...

ممنون از کسانی که این وبلاگ رو دوست دارند

ممنون از کسانی که وبلاگ را دوست ندارند...

تنها هدف من ایجاد سرگرمی به شکل رمان نوشتن بوده و هست....

امیدوارم رمان هایم آموزنده بوده باشه.

دوست دارم بدونم کدوم یک از رمان های این وبلاگ رو بیشتر دوست داشتید؟


موضوعات مرتبط: با خوانندگان

تاريخ : چهارشنبه 19 مهر1391 | 12:10 | نویسنده : الهام.الف |

20

ژوبین پاهای خسته اش را روی آسفالت کهنه کوچه می کشید و به آرامی جلو می رفت ، انگار چند سال بود که از اینجا رفته بود ، هوای تهران ، بوی گذشته اش را می داد  ... بوی مواد از هر سوراخی ، از هر گوشه تاریکی به مشامش می رسید ، آب بینی اش را بالا کشید و بدن لرزانش را به سمت جلو هل داد ، دیگر راه رفتن هم برایش زحمت داشت ، به آسمان سیاه شب نگریست ، ستاره های چشمک زن برایش کرکری می خواندند ، نیشخندی زد و در دل گفت :
-خوش بحالتون...! .دست هیچ آدمی بهتون نمی رسه...کاش منم مثل شما بودم...یه ذره پرنورتر....یه ذره تنهاتر...


موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند1392 | 10:39 | نویسنده : الهام.الف |

19

فروزنده هر طور که می شد خودش را به خانه عمو مجتبی رساند ، پاهایش به شدت می لرزید و توان ایستادن نداشت ، رنگ پریده و خسته به نظر می رسید و آنقدر گریه کرده بود که چشمانش ، قرمز و پف کرده شده بود .



موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 25 آذر1392 | 14:10 | نویسنده : الهام.الف |

18

فروزنده در اتاق نه متری که مثل قفس برایش بود ، قدم می زد . به دیوارها نگریست که بر اثر رطوبت این منطقه ، نم گرفته و تیره به نظر می رسیدند حتی یک قاب عکس کوچک نیز روی آنها نصب نبود . انگار که این مرد هیچ خاطره ای برای به تماشا گذاشتن نداشت....نه عکسی....نه تصویر منظره ای رویایی...نه خطی...نه یک دوبیتی....
فضای اتاق هم مانند دیوارها بود...



موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 17 آبان1392 | 9:55 | نویسنده : الهام.الف |

23


از فردای اون روز بود که به کمک فرشته و به خواست خودم به زندگی‌ برمی گشتم. انگار نه انگار که من یه دختر تنها بودم... انگار نه انگار که فرخی توی زندگیم بوده... انگار نه انگار که بهاری در کار بوده... بر خلاف گذشته دلم می‌خواست درس بخونم و از موقعیت‌ها استفاده کنم.


موضوعات مرتبط: رمان قطعه بیست و سه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 مهر1392 | 10:28 | نویسنده : الهام.الف |

22


یعنی‌ همه چیز تموم شده بود؟ یعنی‌ فرخ من دیگه برنمی گشت؟ شاید این اولین باری بود که نمی تونستم روی خودم مسلط باشم و کنترلم رو از دست می دادم. روح بیچاره و عاشقم خودش رو به دیواره گوشتی و خونی جسمم می‌کوبید و می‌خواست بیرون بره تا به فرخ برسه. وقتی‌ به اون دورانی که هنوز فرخ رو نمی‌شناختم فکر می‌کردم، نمی تونستم به یاد بیارم که وقتی‌ نبود چطور زندگی‌ می‌کردم. فرخ همیشه حضور داشت... حالا که بیش تر به این موضوع نگاه می‌کردم می‌فهمیدم که فرخ همیشه کنارم بود... و من به وجود غیر موجودش عادت داشتم، اون هم بدون  این که بدونم فرخی در کار بوده... پس حالا باید چی‌ کار می کردم.


موضوعات مرتبط: رمان قطعه بیست و سه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 مهر1392 | 10:26 | نویسنده : الهام.الف |

سلام

با تشکراز فریال عزیز که ادامه رمانشون رو نوشتند و در دسترس عموم قرار دادند و ممنون از اطلاع رسانی ایشون.


21

بعد از ظهر یه روز آفتابی با فرخ توی قبرستون بدون این که هیچ حرفی‌ بزنیم، قدم میزدیم. شاید این یه سکوت فلسفی‌ برای تفکر‌های شخصی‌ بود، شاید هم سکوتی بود که سعی‌ می کردیم اون رو بشکنیم اما موفق نمی‌شدیم. بالاخره بعد از چند دقیقه فرخ در حالی‌ که لبخند تلخی‌ روی لب داشت، گفت:

- همیشه آرزو داشتم با کسی‌ که خیلی‌ دوستش دارم تو یه جنگل انبوه و زیبا قدم بزنم...

- یه چیزی شبیه همون جنگل که گفتی‌ نباید اون جا باشم؟


موضوعات مرتبط: رمان قطعه بیست و سه

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 9 مهر1392 | 10:18 | نویسنده : الهام.الف |

23

در بسته شد ومن و اون زن باز تنها موندیم....از سکوتش فهمیدم هرچی که هست بااومدن اون اقایی که مستخدم ازش حرف می زد روشن میشه.....ساکت اروم نشسته بودم وچشم دوخته بودم به در ....به دقیقه نکشیده بود که دستگیره ی در به سمت پایین متمایل شد وبعداز اون در اروم باز شد ....هیبت مردانه اش برام فوق العاده اشنا بود ....جرات نمی کردم تا کمی فقط کمی سرم را بالاتر بیاورم تا چهره ی اشناشو ببینم...نگام خشک شده بود به سینه ی ستبرش....
-شناختی؟



موضوعات مرتبط: رمان پژواک سکوت-sorena joon

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 4 مرداد1392 | 12:45 | نویسنده : الهام.الف |

22

جلسه که تموم شد مهرساد با شانه های افتاده از اتاق دادگستری اومد بیرون....چندان حال خوشی نداشت بااینکه حکم نهایی به جلسه بعدی واگذار شده بود وبا توجه به حرف ها وراهنمایی های که وکیلش کرده بودش می تونست دادگاه را از حکم دادن طلاق منصرف کنه اما بااین اوصاف باز هم نگران بود ...با سری پایین داشت از پله های بزرگ وسنگی دادگاه خانواده پایین می اومد که صدای صمدی رو پشت سرش شنید


موضوعات مرتبط: رمان پژواک سکوت-sorena joon

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 4 مرداد1392 | 12:36 | نویسنده : الهام.الف |

18


فروزنده چند لحظه ای بی حرکت ایستاد ، انگار ماشین هم قصد حرکت نداشت ، به خودش نهیب زد که اگر مشکلی برایش پیش بیاید می تواند به سرعت به سمت یکی از فرعی هایی که بیست متر جلوتر بود بدود یا اینکه از سنگهای بزرگ کنار جاده ، برای دفاع از خود کمک بگیرد ولی مجالی برای هیچکدام از اینکارها پیدا نکرد چرا که راننده گاز داد و به سرعت از کنارش گذشت و وارد چپ ترین فرعی شد .
فروزنده نفس راحتی کشید ، خیلی ترسیده بود و به این فکر می کرد که اگر اتفاقی برایش می افتاد چگونه باید جواب پدرش و ماهان را می داد ....


موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 5 تیر1392 | 11:18 | نویسنده : الهام.الف |

17

جاده پر از هیاهوی کشف بود....شگرف و بکر....
برای چشمهای سرگردان فروزنده که بیرون را می کاوید این تازه ابتدای تجدید حس های خوب بود....
بعد از مدتی که زندگی اش در غم و اندوه گذشت....حالا خداوند ، چتر لبخند و سرزندگی را بالای سر او و خانواده اش باز کرده بود...بارش باران مصیبت و شکست به آخرین قطره ها رسیده بود و تابش انوار امید ، نوید ایجاد رنگین کمانی سراسر عشق را در زندگی فروزنده می داد....



موضوعات مرتبط: رمان بگو رویا نیست-redmoon333

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اردیبهشت1392 | 19:38 | نویسنده : الهام.الف |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.